۶ مطلب با موضوع «فراتحلیل ها» ثبت شده است

فازش را زیاد میگیرم

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۱۹ فروردين ۰۱
  • ۱۶:۱۱
  • ۰ نظر

1-

از این پسره ش.ش خوشم میاد به قول این بچه تو مهمونی، باش حال میکنم. یه حس امن و مطمئنی بهم میده، با سرعت بی نهایت میتونم پیشش چرت و پرت بگم و اون قضاوتم نکنه، از کشف کردنش خوشم میاد از اینکه هرچیزی میشه یه بهونه ای پیدا میکنم و میرم باهاش حرف میزنم، حس خوبی دارم. نمیدونم حس متقابلی هست یا نه ولی اونم ایگنور نمیکنه و چرت و پرت را ادامه میده :) تو نوت گوشیم یه متن براش نوشتم و شاید همین روزها ازش بپرسم که آیا حس متقابلی داره یا فقط یه دوستی معمولیه ( ریسکش بالاست، هیجان داره ولی یادگرفتم که با احساساتم و آدم ها صادق و رک باشم، کمتر انرژی میگیره و پرفورمنس بالاتری داره تو این روزها که همه سرمون شلوغه کمتر وقت و انرژی هم دیگه را تلف کنیم.)

2-

زهرا و امیر علی ( خواهرم و شوهر خواهرم) فوق العاده ان. یه تیم عالی. اونا کار میکنن ( کار واقعی که به جامعه کمک میکنه)، خونه و زندگی مشترک را هندل میکنن، به خانواده هاشون اهمیت میدن ( با تمام قوانین و پالیسی هایی که برای خودشون دارن) به سلامت خانواده هاشون اهمیت میدن، جزئیات ریز زندگی آدم های اطراف شون را میدونن و نسبت به اونها واکنش نشون میدن. زهرا حواسش خیلی به مامان و بابا هست. بهش افتخار میکنم. بیستر از خودم دوستش دارم.


3-

زهرا برا مامان 7 اردیبهشت نوبت دکتر گرفته و من هربار میخوام زنگ بزنم مامان اینا بغضم میگیره و کلی با خودم کلنجار میرم تا نقاب خوشحالی بزنم و باهاشون صحبت کنم و بهشون انرژی مثبت بدم و بگم همه چی خوبه در صورتی که دارم له میشم زیر خروارها کار و درس و پروژه و هیچ ایده ای ندارم دارم با زندگیم چیکار میکنم.


4-

البته اشکالی هم نداره که نمیدونم دارم چیکار میکنم با زندگیم بذار ببینیم چی میشه. بذار دوباره بدو ام و نفسم به شماره بیوفته و ضربان قلبم را حس کنم، گردش دیوانه وار خون را تو مغزم و پاهام حس کم، هیجان آدرنالین را دوباره حس کنم.


5-

یه جوری شده که انگار از تجربه کردن های متوالی شرایط دیوانه وار بیشتر خوشم میاد و بیشتر تکرارش میکنم. بد که نیست؟ نه؟ 
چون:

 "ما چیزی برای ازدست دادن نداریم مگر طرز فکرمون"

والدین

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۵ خرداد ۹۸
  • ۱۲:۰۶
  • ۰ نظر

Noah: I just want to say one more thing.

Being a parent is hard, and I know we haven't done it perfectly, but...

I learned from my parents' mistakes, and your mother learned from hers, just as you'll learn from our mistakes and be better with your children... until... someone, someday, many years from now, finally... has a perfect childhood.

10 the affair-season 3-episode

بده بستان

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۲۲ آذر ۹۷
  • ۱۱:۵۴
  • ۱ نظر

بزرگترین درسی که مهندسی به من داده : «هیچ شرایط ایده آلی وجود ندارد!»

هرجا به سمت بهبود یکی از شرایط پیش بریم؛ حتما پارامتر دیگری به سمت بدتر شدن میرود.

مثال : 

_برای داشتن نسبت سیگنال به نویز بالا(SNR) باید در فرستنده توان اتلافی حامل را بالا برد.

_برای داشتن زمان نشست کمتر و سرعت بیشتر در کنترل یک سیستم باید سیستم بتواند میزان فراجهش بالاتر را تحمل کند.

_برای داشتن گشتاور بالاتر مجبوریم که حجم موتور را افزایش دهیم.

بزرگترین نگاه مهندسی که تا الان کسب کرده‌ام، یک شک و سوءظن نسبت به هرچیز مثبتی است که رخ میدهد. با هر اتفاق مثبت، سعی میکنم نگاهم را برگرداندم و ببینم چه چیزی پشت سرم در حال خراب شدن است.

Trade off

همان قانون سوم نیوتن 

تا چیزی را از دست ندهی، چیزی بدست نمی‌آوری


به بهبود‌‌ها باید شک کرد، هزینه‌ها را باید شناخت.


این قسمت : منزلت اجتماعی

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۲۳ فروردين ۹۷
  • ۱۵:۱۹
  • ۰ نظر

این پست صرفا یک سری پاراگراف بی ربط است که توسط ذهن مشوش من بهم مربوط شده است . خواندنش اصلا توصیه نمیشود! و نویسنده این سطور اکیدا توصیه میکند که وقت خود را پای خواندن آن تلف نکنید .

جروم دیوید نیک فرجام زاده

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۸ فروردين ۹۷
  • ۲۲:۲۲
  • ۰ نظر

ولی به نظرم رواست اگه یه مترجم اهل ِ دلی بشینه دوباره اثار سلینجر را ترجمه کنه. 

رونوشت به امید نیک فرجام بابت همه کج سلقیگی ها در انتخاب لغات و لحن هایی که لای در یخچال گذاشته بود(از حیث لهیدگی!).

رونوشت به انتشارات ققنوس : یعنی واقعا این ترجمه بعد از 8 بار چاپ لایق بازبینی نیست؟ یا مثلا این نسخه بازبینی شده است؟ یا مثلا ما مترجم خوب دیگه نداریم؟ یا چی دقیقا؟


در باب بیانات ایلان

  • مهسا ماکارونی فر
  • سه شنبه ۲۲ اسفند ۹۶
  • ۱۰:۳۲
  • ۰ نظر

من هیچ. من نگاه

چشمانت جنگ هسته ای بود و من آن سوسک جان به در برده!

الان ما ینی همینجور منتظر نشستیم و زل زدیم که ترامپ به کیم بگه فلان بعد اونم بگه خودت فلان و بهمان

بعد ترامپ بگه: عههه اینجوریاس. اوکی. بعد پا میشه از تو کتابخونه دفترش یه کتابی را برداره بعد قفسه کتابخونه یهو میره کنار و این از یه دالان تاریکی میگذره میرسه به یه اتاقی که رو دیوارهاش عکس پرزیدنت های قبلیه بعد مثلا رو عکس اوباما هم به جا کله اش یکی  یه سیب با ماژیک سبز کشیده، برای بار هزارم یه خنده ای میکنه و میاد دم میز وسط اتاق وایمیسه و میگه :عهه این دکمه چیه که هی به من میگن یه وقت نزنیشا. کلی هم کاغذ اینا اینجا زدن که لطفا سهوا این دکمه را نفشارید! بعد یه جوری پشتش را میکنه و عقب عقب میاد سمت میز و یه جور مصنوعی ضایعی(!) میوفته رو دکمه و میگه :عههه دیدی چیشد. حواسم نبود.

بعد از اونور کیم از ک.گ.ب(سرویس جاسوسی روسیه) خبر بش میدن که : اره . ترامپ دکمه را زده ولی تو دکمه را نزنیااا بیا ما یه سری اسلحه اینا داریم تو زاقه هامون ،بت میفروشیم.

کیم هم گوشیو قطع میکنه میگه : دکمه برا من میزنی فلان فلان شده. فک میکنی من خودم دکمه ندارم. شیجی بیا اینجا ببینم. اون دکمه ما را هم بیار.

(شیجی معاون اول در سایه است. یه سری مشاور و مباشر هستن که همه سیاستمدارها دارن و هیچ جا اسم و عنوان و خبری ازشون نیست به اینا میگن در سایه)

حالا شیجی هرچی التماس که کیم کوتاه بیا . یه وقت این روسیه الکی جو داده . نزن اینو.

کیم میگه: فک کرده ما دکمه نداریم. بیا اینمممم از اینننن....

بعد اینجاست که : ما که زل زده بودیم به تلویزیون و اخبار و روزنامه هامون و عمیقا اونچه که به خوردمون میدادن را تحلیل میکردیم،یهو همه باهم تصعید میشیم!

بعد اونور تو مریخ این کلونی هارا از تو فریزر درمیارن و مفتخرانه میگن : عالمی دگر بباید ساخت و ز نو آدمی! 


اینجاس که یه فلش فوروارد میریم 100سال بعد.


یه ادم بی اعتماد به نفس 20 ساله را میبینیم که عمیقا نمیدونه میخواد با زندگیش چیکار کنه بعد یهو میزنه به سرش بره نپتون زندگی کنه بعد بهش میگن : ببخشید اونجا مستعمره فرانسه است باید فرانسه یادبگیری.

بعد میگه خب جهنم میرم f238 ،اونجا یه شتابدهنده ذره ای هست ، رو فیزیک ذرات تحقیق میکنم.

میگن ببخشید اونجا فعلا یه مدته روابطش با مریخ خوب نیست به مریخی ها ویزا نمیده!


همینجاست که من احتمالا باید یه پند درباره اینکه: آدمی هر جا بره همین کوفتی که هست میمونه بدم و هی نصیحت کنم که باهم بسازین و هی دکمه دکمه نکنید ولی خب فعلا باید برم در کلاس حضور بهم برسونم !

به قول هولدن : باقی بقای کلونی آینده در مریخ!

1) ترکیبی از روزنوشته و گاه نوشته ها و عکس ها و خاطرات و آنچه که مهسا می اندیشد. مینویسم که دفن نشود در روزمرگی ها. نوشته هام مخاطبی نداره و اصولا انتظار ندارم که کسی گذرش این دور و برا بیوفته برا همینه که گاهی اوقات که از مونولوگ صحبت کردن خسته میشم .میشینم و با سباستین گپ میزنم. سباستینی که وجود نداره ولی پای حرفای من میشینه :)

2) همه این مزخرفات را میشه تو صفحه های کاغذ از یه دفترچه تو کشو میز نوشت یا حتی کلمه به کلمه تو صفحه های ورد در اندرونی ترین فایل های هاردت اما کسی چه میدونه که چی میشه که ما شروع میکنیم از تجربیاتمون با هم حرف زدن ...

3) اون آجری تو دیوار که هر لحظه ممکنه سقوط کنه.
5، 4، 3، 2، 1 ... .

4) این شاید بهترین نسخه از من نباشه که خب اشکالی هم نداره چون شاید اصلا بهترین نسخه از من وجود نداره!

5) ای مهسا، برای روزهایی که آبستن اتفاقاتی است که نیازمند تجربه های این روزهاست، برای لحظاتی که باید خودت را از حماقت نجات دهی، برای آن روزها توشه ای از مضحک ترین اشتباهاتت به همراه داشته باش. نه برای اینکه از اشتباه جان سالم به در ببری بلکه برای اینکه اشتباه خنده دارتری را مرتکب شوی که اشتباه کردن، مالیات ندارد.
آرشیو مطالب