پس کی کاسه صبر پیدا میکنی؟

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۳ بهمن ۹۷
  • ۱۰:۲۱
  • ۰ نظر

عجله مثل یک پیچک از ریشه تا برگم را فرا گرفته. عجله برای رفتن، عجله برای رسیدن، عجله برای ماندن، عجله برای غرق شدن، عجله برای نجات یافتن. انگار که همه افعالم را یک دور در تشت عجله شسته باشم و چلانده باشم و حالا یک فعلِ عجله ای شده‌ی چروک را گرفته باشم دستم و انتظار معجزه داشته باشم. 

عجله آفتی است که بر مهسا زده!

فی کبد

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۲۶ دی ۹۷
  • ۱۱:۵۲
  • ۰ نظر

وقتی غذا میپزی، اینکه بسوزه و چیزی نباشه که بخوری یه درده ،اینکه اون قابلمه را چجوری تمیز کنی یه اقیانوس درده.

حالا شما ببین وقتی میگه انسان را در رنج افریدیم، یعنی تا تهش همین بساطه.

پ.ن: مبارکه بلد، شریفه 4

پ.ن2: چی شد وبلاگ «آیه ها» دیگه به روز نشد؟ :(

توصیه های یک زخم خورده

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۲۰ دی ۹۷
  • ۱۲:۲۵
  • ۳ نظر

- اگر که خیلی ادم شلوغی در دورهمی های خانوادگی نیستید، حتما قبل از اینکه به دستشویی بروید به یکی از نزدیکان اطلاع دهید که در حال رفتن به دستشویی و کدام دستشویی هستید.

- اگر در دستشویی گیر افتادید و اگر مهمانی شلوغ است و عمرا کسی صدای شمارا بشنود، سعی کنید انرژی تان را ذخیره کنید و فقط در فواصل زمانی مشخص به درخواست کمک بپردازید چون هیچ معلوم نیست که تا چه زمانی آن تو گیر افتاده اید .


بنده نیمی از مهمانی دیشب را در دستشویی گیر افتاده بودم و کسی متوجه عدم حضورم در جمع نشده بود و خدایش خیر دهد آن نفری را که به طور شانسی در حال عبور از پارکینگ بود.

دنیاهای موازی

  • مهسا ماکارونی فر
  • سه شنبه ۱۸ دی ۹۷
  • ۲۲:۲۶
  • ۰ نظر

شلغم های عینکی

گوساله های وحشی

 باقالی های پرنده

بوق دوست سگی

رایرا+1

تو بالا و پایین کردن نوشته‌های notes گوشیم، اولش که اینو دیدم نتونستم بفهمم مربوط به چی و کجاست. تاریخش را که دیدم فهمیدم مربوط به یکی از کارسوق های  مدرسه است. اسم بعضی از گروه‌های بچه ها بود. اون روز کلی‌ چشم هام برق میزد از شور و نشاط و هیاهوی مدرسه. با همه دوندگی ها و خستگی ها، من و مطهره سرمون درد میکرد که برای مدرسه کارسوق بذاریم. سرمون درد میکرد که بریم وکلی تناقض بندازیم تو مغز بچه ها. یه جورایی انگار ادای دین میکردیم به همه اون آدم های که تو دبیرستان اومدن و تضاد انداختن تو مغزمون و ازمون خواستن که چارچوب هامونو بشکنیم. 

دلم رفت برای اینکه دوباره بتونم کلاس برم. که دوباره بشم اون معلمی که میگه این کتاب های ریاضی مدرسه را بندازین بازیافت و بعد بشینم براشون حل مسئله بگم. تو یه دنیای موازی من یه معلم ام از  اون معلم هایی که همیشه محرم رازهای بچه هان، ته دلشون همیشه یه غمی هست، رابطه شون با مدیر خوبه ولی با معاون نه، بقیه معلم ها سعی میکنن زیرآب بزنند ولی مدیر هیچوقت اعتمادشو نمیگیره ازشون، از اون معلم هایی که یه حرف هایی میزنن که کل کلاس یهو پچ پچ میشه و بچه ها ریز ریز میخندن. از اون معلم هایی که پرپرواز میشن برای همه بلند پروازی های بچه ها.

چقدر دلم میخواست فردا بعد زنگ دوم، خانم معلم صدام میزد و تو خلوت بم می‌گفت : مهسا چند وقته حواست پرته، عیبی هم نداره، ولی دختر نکنه غم بیاد گیر کنه تو دلت و دیگه نره. حواست هست چی میگم؟ و من گیج و گنگ دوباره برگردم نیمکت دوم و بشینم زل بزنم به تخته.

سیستم مدرسه همیشه معیوب و کشنده بوده. ما ها تلفات این سیستم هستیم و حالا فقط منتظریم دوباره بچه هامون را به این سیستم برگردونیم...


پاپ کرن یا کورن یا حالا هرچی

  • مهسا ماکارونی فر
  • شنبه ۱۵ دی ۹۷
  • ۱۷:۳۲
  • ۶ نظر

بنده سن خر را دارم ولی هنوز نمی‌دونم که پاپ کورن را چجوری باید درست کرد که وسطش سفت نشه و نسوزه و دقیقا به پخت ایده‌آل برسه!

Social anxiety disorder

  • مهسا ماکارونی فر
  • دوشنبه ۱۰ دی ۹۷
  • ۱۷:۴۸
  • ۰ نظر

شناخت از خود بیشتر از اینکه خوشحال کننده باشه، ناراحت کنندس.

 من وقتی تو موقعیت های پر از ابهام و خیلی جدید قرار می‌گیرم، دچار حمله اضطرابی panic attack میشم. ضربان قلبم بالا میره، عرق میکنم و اگر کسی ازم سوالی بپرسه، بی ربط ترین جواب ممکن را بش میدم و طرف مقابل شروع می‌کنه به خندیدن و من بیشتر عصبی میشم . مثل این میمونه که دارم از دامنه یه کوه پر از برف بالامیرم و هر قدمی که برمیدارم اوضاع سخت تر میشه و دقیقا در همین زمان صدای زوزه یه گرگ را از پشت سرم میشنوم.

من روز اول دانشگاه موقع ثبت نام چون تنها بودم  و از هیچ چیز سر در نمی آوردم، داشتم دچار حمله میشدم که بالاخره یکی از بچه‌های مدرسه را دیدم.

من اون اولین باری که تنها رفتم ارایشگاه جدید از اضطراب تقریبا نمی‌تونستم حرف بزنم و الهام خانوم فکر میکرد من مشکل ذهنی دارم.

امروز که رفته بودم باشگاه جدید و هیشکی را نمی‌شناختم به تموم سوال های مربی، چرت و پرت جواب دادم.

من تقریبا نزدیک دو سال هست که می‌دونم یه چیزی تو مایه های اختلال اضطراب اجتماعی تحت کنترل دارم. برای درمانش مدام باید سعی کنم خودم را تو موقعیت های جدید بدون آدم های آشنا قرار بدم. مثل تمدید دفترچه بیمه که باید برم اون ساختمون شلوغ دم عباس آباد. کاری که بابا تو نیم ساعت انجام میدن را من در 3ساعت و45 دقیقه انجام میدم. 

همه چی دقیقا همین نقطه است که ناراحت کننده میشه، که تموم کارهایی که برای من جانکاه و بسیار سخته، برای بقیه خیلی خیلی ساده و پیش پا افتاده است.


بعد با خودت میگی آخرین سنگر سکوته

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۷ دی ۹۷
  • ۱۸:۰۵
  • ۰ نظر

با خودت فکر می‌کنی همه حرفا را میشه گفت، همه حرفا را میشه شنید ولی تازه وقتی یه چیزایی را گفتی و یه چیزایی را شنیدی، اون موقع میفهمی که شاید همه حرفا را نباید گفت و همه حرفا را نباید شنید.

انزوای دوست داشتنی

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۲۹ آذر ۹۷
  • ۱۰:۵۳
  • ۰ نظر

بعله اقای حافظ.
ای بی خبر ز لذت انزوای مدام ما.



بده بستان

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۲۲ آذر ۹۷
  • ۱۱:۵۴
  • ۱ نظر

بزرگترین درسی که مهندسی به من داده : «هیچ شرایط ایده آلی وجود ندارد!»

هرجا به سمت بهبود یکی از شرایط پیش بریم؛ حتما پارامتر دیگری به سمت بدتر شدن میرود.

مثال : 

_برای داشتن نسبت سیگنال به نویز بالا(SNR) باید در فرستنده توان اتلافی حامل را بالا برد.

_برای داشتن زمان نشست کمتر و سرعت بیشتر در کنترل یک سیستم باید سیستم بتواند میزان فراجهش بالاتر را تحمل کند.

_برای داشتن گشتاور بالاتر مجبوریم که حجم موتور را افزایش دهیم.

بزرگترین نگاه مهندسی که تا الان کسب کرده‌ام، یک شک و سوءظن نسبت به هرچیز مثبتی است که رخ میدهد. با هر اتفاق مثبت، سعی میکنم نگاهم را برگرداندم و ببینم چه چیزی پشت سرم در حال خراب شدن است.

Trade off

همان قانون سوم نیوتن 

تا چیزی را از دست ندهی، چیزی بدست نمی‌آوری


به بهبود‌‌ها باید شک کرد، هزینه‌ها را باید شناخت.


چرا نمیتونم بفهمم چرا

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۱۶ آذر ۹۷
  • ۱۰:۵۲
  • ۰ نظر

دوباره چی شده که بلند شدم رفتم البومbring me to life از Evanescenceرا کشیدم بیرون و دارم گوش میدم؟ دوباره چی شده که شب ها نمیتونم بخوابم؟ 

مگه نه اینکه عقل معاش میگوید شب هنگام خفتن است، اما چگونه میتوان خفت وقتی که ... 

1)ترکیبی از روزنوشته و گاه نوشته ها و عکس ها و خاطرات و آنچه که مهسا می اندیشد. مینویسم که دفن نشود در روزمرگی ها. نوشته هام مخاطبی نداره و اصولا انتظار ندارم که کسی گذرش این دور و برا بیوفته برا همینه که گاهی اوقات که از مونولوگ صحبت کردن خسته میشم .میشینم و با سباستین گپ میزنم. سباستینی که وجود نداره ولی پای حرفای من میشینه :)

2)همه این مزخرفات را میشه تو صفحه های کاغذ از یه دفترچه تو کشو میز نوشت یا حتی کلمه به کلمه تو صفحه های ورد در اندرونی ترین فایل های هاردت اما کسی چه میدونه که چی میشه که ما شروع میکنیم از تجربیاتمون با هم حرف زدن ...

3) اون آجری تو دیوار که هر لحظه ممکنه سقوط کنه.
5، 4، 3، 2، 1 ... .
پیوندهای روزانه