سه شنبه:
با مامان تلفنی صحبت کردم، دیدم سرما خوردگی شون بدتر شده، دیگه نمیدونم چیشد که چندساعت بعد پرواز گرفتم  و میوه گرفتم و اومدم خونه جمع کردم که برم پیش مامان.

چهارشنبه:
ریموت بودم ولی بیشتر کنار مامان سعی کردم باشم، سوپ و میوه و اب پرتقال و دارو

پنجشنبه:
خوب خوابیدم. وقت هایی که میام جزیره پیش مامان نمیدونم از هوای خوبه، از برکت وجود مادرمه، از آرامشه، از چیه ولی خیلی خوب میخوابم.  فکر کردم به ضربان زندگیم به ضرب اهنگ تند و کند پیش رفتنم. به زندگی مامان و بابا، به زندگی زهرا و امیرعلی. به خودم و ش.ش، فکر کردم که این دینامیک ها چجوری کار میکنند.

ببین من واقعا نمیدونم چه خبره و چی میشه. منم اولین بارمه که زندگی میکنم. یه جاهایی قفل میشم مثل الان و این روزها یه موقع هایی روان و جاری مثل آب روان میگریزم از دست غم، از دست جهالت.
میگم یعنی خلاصه پیش میره. اینجور نمیمونه

خوشحالم که برای چند روز و چند ساعت هم که شده پا شدم و اومدم تو مریضی پیش مامانم. که فقط پیش شون باشم. که تنها نباشن.
میگم یعنی خدایا شکرت

دوباره برگردم و سعی کنم ژورنال رزومره بنویسم. ترک عادت مرض است.