۳ مطلب در شهریور ۱۴۰۲ ثبت شده است

چون آشیانه بی تو آشیانه نیست

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۲۳ شهریور ۰۲
  • ۲۲:۲۲
  • ۰ نظر

روزهایی که خونه نیستی،

روزهایی که دوریم از هم،

حس گم کردن یه چیزی بهم میده.

عشق اعتیادآوره!

بیشتر از هر مخدر دیگه ای که ازش میترسی

من نمیدونم چجوری باید کنترلش کرد یا چجوری باهاش کنار اومد

من فقط میدونم که جات خالیه.



ای چراغ هر بهانه

از تو روشن از تو روشن

ای که حرف های قشنگت

منو آشتی داده با من

من و گنجشکای خونه

دیدنت عادتمونه

به هوای دیدن تو

پر می گیریم از تو لونه

باز می آییم که مثل هر روز

برامون دونه بپاشی

من و گنجشکا می میریم

تو اگه خونه نباشی


فریب ذهن: این قسمت زاویه خاص نور خورشید

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۱۶ شهریور ۰۲
  • ۲۲:۰۰
  • ۰ نظر

روزهایی که کمتر نوشتم نه که چیزی برای نوشتن نداشته باشد بلکه بیشتر اینگونه بود بیش از اندازه غرق در گذراندنش بودم. 
شمارا نمیدونم ولی اینجا "دنیا در حال گذران".

جالبه دیگه یه مدت که نیای بنویسی، دستت خشک میشه به نوشتن، دیگه تند تند کلمات را تایپ نمیکنی، بیتشر فکر مینی، بیشتر تعلل میکنی شاید که اون سرخوشی نوشتن درونت گم شده و هی سعی  میکنی دنبالش بگردی. لابد کلمات که از بین دستانت سرازیر میشوند یک هورمونی چیزی هم درون مغزت منتشر میشود که سرخوشی میدهد. نمیدانم این روزها همه چیز را وصل میکنند به منتشر شدن دوپامین و کورتیزول و بقیه هورمون ها.

اومدم بنویسم که حس آینده را زندگی کردن چه شکلیه.
 بعضی موقع ها با خودم فکر میکنم اگر در فلان جغرافیا با فلان درجه دما و فلان زاویه تابش نور قرار داشتم لبخند میزدم و لیوان قهوه ای را مینوشیدم و صدای چیلیک عکس از نسخه شاد و بی دغدغه ام فضا را خاتمه میداد و خورشید به خاطر من غروب میکرد و به زیبایی مردم و آسمان و برگ درختان نگاه میکردم و از خودم که میپرسم چرا همین الان خوشحال نیستی؟ چرا همین الان آسمان را نگاه نمیکنی؟ چرا همین الان لبخند نمیزنی و زیبایی را تماشا نمیکنی؟ هیچ پاسخی نداشتم که به خودم بدهم.

انسان موجود غریبی است یا بهتر بگویم نسخه ای که من انسان بودن را زیست کرده ام، عجیب و غریب است.
در ژورنال روزانه ام نوشتم که هر حسی را تصور کردی همین الان زندگیش کن و منتظر زوایه خاص نور خورشید نباش، بگذار ببینیم آینده چه شکلی است.

و بوووووم

آینده اونقدر هم خاص و باحال نبود، فریب ذهنم را توانسته بودم خلع سلاح کنم دیگر اون قدرت حسرت برانگیز را در من نداشت، من هر لحظه را شبیه رویا و خواب گذرانده بودم بی آنکه منتظر چیزی باشم هر حسی را میخواستم بعدا تجربه کنم در لحظه زندگی میکردم.

الان زندگی آینده کمتر حسرت برانگیز به نظر میرسد و بیشتر واقعیت شبیه رویا شده است و اما فریب ذهن حالا شکل دیگه ای به خودش گرفته که هنوز در مقابل آن بی دفاع هستم.

بالقوه داستان اندوه نیز هست

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۱۶ شهریور ۰۲
  • ۲۱:۵۰
  • ۰ نظر
ما روی زمین صاف زندگی میکنیم، روی سطح، اگرچه همچنان بلندپروازیم. ما قعرنشینان گاهی به بلندای خدایان میرسیم. بعضی با بال هنر پر میکشند، بعضی با مذهب عروج می کنند؛ ولی بیشتری ها را عشق پرواز میدهد.
 وقتی بالا می رویم، خب ممکن است سقوط هم بکنیم. فرودهای راحت و بی دردسر انگشت شمارند. ممکن است یکهو ببینیم با شدتی استخوان شکن مثل توپ داریم به زمین میخوریم و تا خط راه آهن کشوری خارجی کشیده شده ایم.
هر داستان عاشقانه، بالقوه، داستان اندوه نیز هست؛ اگر نه در اوایل، اما در ادامه اش؛ برای این یکی شان نه، برای دیگری؛ بعضی وقت ها هم برای هردوشان.
پس چرا ما سودای عشق داریم؟ چون عشق نقطه تلاقی حقیقت و جادوست؛ حقیقت چنان که در عکاسی، و جادو چنان که در بالون سواری.

از کتاب
عکاسی، بالون سواری، عشق و اندوه
نوشته
جولین بارنز
1) ترکیبی از روزنوشته و گاه نوشته ها و عکس ها و خاطرات و آنچه که مهسا می اندیشد. مینویسم که دفن نشود در روزمرگی ها. نوشته هام مخاطبی نداره و اصولا انتظار ندارم که کسی گذرش این دور و برا بیوفته برا همینه که گاهی اوقات که از مونولوگ صحبت کردن خسته میشم .میشینم و با سباستین گپ میزنم. سباستینی که وجود نداره ولی پای حرفای من میشینه :)

2) همه این مزخرفات را میشه تو صفحه های کاغذ از یه دفترچه تو کشو میز نوشت یا حتی کلمه به کلمه تو صفحه های ورد در اندرونی ترین فایل های هاردت اما کسی چه میدونه که چی میشه که ما شروع میکنیم از تجربیاتمون با هم حرف زدن ...

3) اون آجری تو دیوار که هر لحظه ممکنه سقوط کنه.
5، 4، 3، 2، 1 ... .

4) این شاید بهترین نسخه از من نباشه که خب اشکالی هم نداره چون شاید اصلا بهترین نسخه از من وجود نداره!

5) ای مهسا، برای روزهایی که آبستن اتفاقاتی است که نیازمند تجربه های این روزهاست، برای لحظاتی که باید خودت را از حماقت نجات دهی، برای آن روزها توشه ای از مضحک ترین اشتباهاتت به همراه داشته باش. نه برای اینکه از اشتباه جان سالم به در ببری بلکه برای اینکه اشتباه خنده دارتری را مرتکب شوی که اشتباه کردن، مالیات ندارد.
آرشیو مطالب