فغان ز بی دستی

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۷ شهریور ۹۹
  • ۱۱:۲۶
  • ۱ نظر
در این دو هفته دومین قرارداد رسمی کاری را بستم.
اولین قرارداد خونه را در این تهران بی در و پیکر و چرک درست در 1 محرم بستم.
خواهرم ازدواج کرد و فرد جدیدی رسما به خانواده ما پیوست.
یک فروپاشی عصبی را پشت سر گذراندم.
از اصفهان دوباره هجرت کردم به تهران .
و زندگی ادامه یافت و ادامه می یابد. بی رحمانه سرعت میگیرد و من هرچقدر ضعبف تر باشم بیشتر له میشوم. 
اما همه چیز اونور ترس قرار داره. همه چیز. 
مهم نیست که چقدر ترسیدی و چقدر نمیتونی. مهم اینه که پیش بری اگر چه کم اگر چه لنگان.
اره باید تا تهش وایسی و مشک را نندازی، حتی به قیمت دوتا دست هات.

اره وایسادیم

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۲۵ تیر ۹۹
  • ۲۰:۴۶
دست هامون خالیه ولی موندیم و تا تهش وایسادیم.

چشم منتظر که این صدای زنگ بپیچه تو اتاق

  • مهسا ماکارونی فر
  • شنبه ۲۱ تیر ۹۹
  • ۲۰:۵۳

بزن اون زنگ را لعنتی.

 3 شب شد که من خواب ندارم درواقع خواب دارم اما تکه تکه و آشوب و پر از تنش و استرس.


برای دویدن ها و نیکوتین رنج دوران برده ایم

  • مهسا ماکارونی فر
  • سه شنبه ۱۷ تیر ۹۹
  • ۱۳:۰۶
  • ۰ نظر
خونه جایی که وقتی به خودت مجوز 3تا سیگار در یک ماه را میدی، بدون استرس و دنبال بهونه گشتن برای از خونه بیرون رفتن، سیگارت را روشن کنی و موزیکت را پلی کنی و به تاریکی خیره بشی. 
خوابگاه باید میگشتم دنبال یه وقتی که بچه ها همه دانشگاه باشن یا رفته باشن خونه و حالا تو خونه همه این شرایط سخت تر شده.
اوضاع یه جوری شده که وقتی یک گره را باز میکنم، 13 تا گره دیگه ایجاد میشه و من نمیدونم دقیقا این مسیر داره منو کجا با خودش میبره. خیلی از ساعت ها میشینم به تصویر کلی از این اوضاعم نگاه میکنم و به هیچ نتیجه گیری نمیرسم. هیچ همبستگی در این نقاط وجود نداره و من چطور میتونم پیش بینی کنم؟

و همه برمیگرده به سرعت اولیه در جهت نامناسب

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۱۳ تیر ۹۹
  • ۱۷:۵۴
  • ۰ نظر

- برای یک ماه پیش رو چه برنامه ای داری؟

+ جنون، جنون محض را مخیواهم زندگی کنم.

- ابزارت برای جنون چیست؟

+ پروژه فرایندکاوی عزیزم که دارد قدم های لرازن اولیه اش را کوچولو کوچولو برمیدارد و زمین میخورد و بلند میشود 

و 

ساز تنبور که هیچ از آن نمیدانم و در اغاز راه آن هستم.

 در هردو تنها در هردو بدون مرشد و راهبر. فارغ از جغرافیا، فارغ از تاریخ، یک تکه سنگ که در فضای بیکران رها شده و هربار به میدان گرانش جدیدی می افتد.

برای اغاز جشن تابستانی 99

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۶ تیر ۹۹
  • ۱۷:۴۴
  • ۰ نظر

1- 

دی ماه بود که وقتی برای هر سامراسکول و دانشگاهی که به فیلدم میخورد ایمیل میزدم، وسطش یه سامراسکول دیدم که برای دپارتمان ریاضی آکسفورد بود و من که این ایده تو مغزم حک شده که : " ما هیچ چیزی برای از دست دادن نداریم پس هرموقع شک داری فقط انجامش بده" برای این سامراسکول هم اپلای کردم و بعد اسفند وقتی این قضیه کوید 19 همه گیر شد، ایمیل زدن که سامراسکول مجازی خواهد بود و همه اونایی که اپلای کردن لینک شرکت را خواهند گرفت.

از دوشنبه تا امروز هرروز ساعت 6.5 عصر نشستم پای لپ تاپ و با ادم های خیلی جالبی آشنا شدم. خود ارائه ها چیز جذابی نبود ولی سوال پرسیدن و حرف های بقیه شرکت کننده ها و بکگراند های متفاوت هرکدوم کلی چیز به من یاد داد و همچنین یاد گرفتم که: بکوش آکسفورد در نگاه تو باشد و نه آن 4تا سنگ و آجری که اسمش را گذاشتن آکسفورد!


2-

امروز اخرین اپیزود از فصل 4 سریال دوست داشتنی Queen of the south را تموم کردم و در حین تایپ این پست هم یک پلی لیست لاتین از اسپاتیفای را پلی کردم. ترسا به من یاد داد که: " همیشه به روش خودت بجنگ و زنده بمون. چون این بازی بازی تو خواهد بود پس به روش خودت بازی کن." 


یک حس و حالی که در شناخت من از فرهنگ لاتین وجود دارد این است که: " هر لحظه از زنده بودنت را جشن بگیر برای بودن. قدردانی کن از این بودن."



برای تابستان 99:

یادبگیر بیش از پیش

بودن و وجود داشتن را عزیز بدار بیش از پیش

به روش خودت بجنگ و زنده بمون بیش از پیش

چون از امید دور شدم

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۱ تیر ۹۹
  • ۲۳:۲۹

- کالباس

- سیگار

- چایی


این روتین یعنی سلام روزهای افسردگی، سلام روزهای به سقف خیره شدن و سلام بر بیهودگی مطلق.

در باب شروع کننده بودن

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۱۴ خرداد ۹۹
  • ۲۰:۵۵
  • ۱ نظر

بزرگترین مشکلم الان میدونی چیه سباستین؟

بزرگترین و رنج آور ترین مشکلم اینه که من الان چندتا ادم باحال و همفکر میشناسم که متاسفانه هیچ ارتباط نزدیکی باهاشون ندارم و این باعث میشه که هرز برم. وقتی که میتونم با معاشرت با اونا بگذرونم و کلی چیز باحال یاد بگیرم را دارم صرف مشق های دانشگاه میکنم که هیچ چیز باحالی بم اضافه نمیکنند.

من از یه جایی که قاعدتا باید مدرسه و دانشگاه میبوده، یاد نگرفتم که چجوری استارت یه رابطه را بزنم، همیشه و همه جا ادامه دهنده بودم و نه شروع کننده و این الان بزرگترین ضربه است که دارم میخورم که نمیدونم چجوری و از کجا به این ادم ها نزدیک بشم و در دایره معاشرت اونها باشم.

شروع کننده بودن شجاعت میخواد و ادامه دهنده بودن معرفت میخواد. حالا فک کن بعد از اکتساب این مهارت هم شجاع باشی هم با معرفت و خب در چنین روزی سلطان جهان هم غلام است، غلام.

من به تو بازمیگردم

  • مهسا ماکارونی فر
  • دوشنبه ۱۲ خرداد ۹۹
  • ۱۳:۳۰
I make mistakes to pass the time

In hope that they will bring me truth

چون تسنیم از غزل گفته بود

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۹ خرداد ۹۹
  • ۱۹:۲۶
  • ۲ نظر

http://monologue.blog.ir/post/1101


و غزل نشان از چشمه ای میدهد و جرعه ای بر تو حلال میکند و تا به خود آیی از مونولوگ تسنیم رسیده ای به غزلی از وحشی بافقی.

https://ganjoor.net/vahshi/divanv/ghazalv/sh2/

1) ترکیبی از روزنوشته و گاه نوشته ها و عکس ها و خاطرات و آنچه که مهسا می اندیشد. مینویسم که دفن نشود در روزمرگی ها. نوشته هام مخاطبی نداره و اصولا انتظار ندارم که کسی گذرش این دور و برا بیوفته برا همینه که گاهی اوقات که از مونولوگ صحبت کردن خسته میشم .میشینم و با سباستین گپ میزنم. سباستینی که وجود نداره ولی پای حرفای من میشینه :)

2) همه این مزخرفات را میشه تو صفحه های کاغذ از یه دفترچه تو کشو میز نوشت یا حتی کلمه به کلمه تو صفحه های ورد در اندرونی ترین فایل های هاردت اما کسی چه میدونه که چی میشه که ما شروع میکنیم از تجربیاتمون با هم حرف زدن ...

3) اون آجری تو دیوار که هر لحظه ممکنه سقوط کنه.
5، 4، 3، 2، 1 ... .

4) این شاید بهترین نسخه از من نباشه که خب اشکالی هم نداره چون شاید اصلا بهترین نسخه از من وجود نداره!

5) ای مهسا، برای روزهایی که آبستن اتفاقاتی است که نیازمند تجربه های این روزهاست، برای لحظاتی که باید خودت را از حماقت نجات دهی، برای آن روزها توشه ای از مضحک ترین اشتباهاتت به همراه داشته باش. نه برای اینکه از اشتباه جان سالم به در ببری بلکه برای اینکه اشتباه خنده دارتری را مرتکب شوی که اشتباه کردن، مالیات ندارد.
آرشیو مطالب