۴۴ مطلب با موضوع «شعور» ثبت شده است

بستنی جرقه ای کاله را تازه کشف کردم

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۲۷ ارديبهشت ۹۷
  • ۲۳:۲۹
  • ۱ نظر

مهسا یک مدت است که تیر و کمانش را به پشت انداخته و سپر به دست مسیر را طی می کند. مهسا از جنگ های بیهوده خسته شده بود ، هنوز هم خسته است، هنوز هم حتی از دیدن جنگ های بی انتهای اطرافیانش با هر چیز کوچکی خسته است.

مهسا یک زمانی داشت خودش را به هر دری میکوبید و به معنای واقعی کلمه خودش را رنده میکرد تا در یکی از دوره های کاراموزی چرت ناسا ( که یه چیزی بود در حد کاشتن یک هویج !) حضور بهم برساند ولی بعد کم کم دنیایش بزرگ تر شد ، کم کم از خیلی از اسم ها و شو های تبلیغاتی اعلام برائت کرد.

مهسا حالا لذت هایش خلاصه شده اند در اینکه می اید مینشیند یک بازی شبیه ساز پرواز باز میکند و غرق میشود در کنترل پرواز و فرود یک فالکون نمیدانم چند بر روی نمیدانم کدام جرم مسیه ! 

مهسا حالا خسته که میشود ، صدای آ شیخ جوادی را می اندازد در هدفونش و به طعم بستنی جدیدی که کشف کرده فکرمیکند.

من خوب میدانم سباستین که این مهسا همان مهسای 93 نیست! 
مهسای 93 امده بود دنیا را تغییر دهد ، امده بود با همه بجنگد ،

 و مهسای الان درگیر انقلاب های دورنی خود است و جنگ های بیرونی اش را به صفر رسانده.

بهانه نوشت: بهانه همه اینها جشن فارغ التحصیلی است !

بزرگوار از شعور و عقل درستی برخوردار نبود

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۱۰ فروردين ۹۷
  • ۰۰:۵۰
  • ۰ نظر

مثلا دیگه اینجوریم نباشه که از مِهر رو پروژه کارشناسی در حال دویدن و کارکردن چون سگ خونه مادربزرگه( هاپوکومار بود؟ چی بود اسمش؟) باشید ، هزارو یک راه بن بست را رفته باشید و برگشته باشید و بعد حالا وسط این تعطیلات بشینید تاااازه پروپوزال پروژه را بنویسید( اونم تنها به اجبار اینکه اخرین مهلت تحویلش به معاون اموزشی دانشکده ، 15ام است!!!) و در پی پر کردن موارد پروپوزال با خودتون بگید :" پروپوزال مثل فیلمنامه میمونه و تو چیجوری داشتی بدون فیلمنامه ، فیلم میساختی ؟!!"


من فیلمسازی بودم که کادر های جذاب و گیرایی را با دوربینش شکار میکرد و بعد در محله تدوین در گِل میماند.



ما تحمیل کنندگان دو پا

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۳ فروردين ۹۷
  • ۱۴:۴۸
  • ۲ نظر

کتاب خریدن از لباس خریدن بدتر است!

کدام یک از ما اولین چاپ از یک کتاب را میخریم دقیقا همان جایی که نویسنده نیاز دارد تا اعتماد ناشر را جلب کند و به نوشتن باقی اثارخوبش بپردازد؟

کدام یک از کتاب های فانوس(کتاب هایی که چراغ راهت میشوند و در راه های تاریک سرگردانی ، فانوس دستت) را میشود در کتابفروشی های عام پیدا کرد؟

بازار کتاب از بازار کالاهای چینی بدتر است!

پر است از بُنجُل و دلال و مزخزفات زرد عام !

پر است از مترجم های بیسواد که واقعا توصیه اکید دارم کتاب ترجمه را حتما قبل از خرید درباره مترجم آن تحقیق کنیم.

واقعا هیچوفت نفهمیدم کتابی را که میشود به رایگان از کتابخانه دانشگاه گرفت چرا باید هزینه اضافی برای آن پرداخت کرد؟ تو را به خدا . این مزخرفات حمایت از ناشر و نویسنده و این شعار های توخالی را بریزید دور. کتاب و چاپ هم مانند هر صنعت دیگری کثیف است و مانند هر صنعت دیگری ضامن سود سران آن است و مانند هر صنعت دیگری جریان عامی دارد و جریانی خاص . حمایت از جریان خاص آن پسندیده و حمایت از جریان زرد آن منفور.

این کتابخانه اختصاصی داشتن و پر کردن قفسه ها از فلان کتاب مشهورِ چاپ چندم، کِی تبدیل به یک مُد احمقانه شد؟ 

شوآف لباس که به نظر منطقی تر میاید. چرا باید پول بدهیم بابت چیزی که بعد از یکبار خواندن میرود درقفسه و بعد به هیچ دردی جز بازیافت نمیخورد؟ حداقل خرید لباس که منطقی تر است چون به هرحال لخت که نمیشود گشت!

مگر چندتا از این کتاب ها ارزش خواندن دوباره و 3باره و 4باره را دارند؟ 

کتاب عیدی ندهیم! 

من با پول عیدی ام میخواهم بروم شکلات کیندِر بخرم و با آن به عرش بروم. لطفا جای من برای من فرهنگ نخرید!


و السلام

[حرف هایی که در برابر این 3 آدم متظاهر کتاب خوان تحویلشان دادم با کمی آب و تاب کمتر بنابر رعایت سن و سالشان]

به نرمی و درحد توان خویش به دنبال تغییر در ساختارها

  • مهسا ماکارونی فر
  • شنبه ۲۶ اسفند ۹۶
  • ۲۱:۱۰
  • ۲ نظر
از دیگران(وبلاگ معمار بیست)

وجیها... وجیها...وجیها

  • مهسا ماکارونی فر
  • شنبه ۱۲ اسفند ۹۶
  • ۱۳:۴۷
  • ۱ نظر

اللهم اجعلنی عندک وجیها بالحسین علیه السلام فی الدنیا و الاخره


خیابون کاوه .حوالی ساعت 12.45

مسافر نبودم اما تصمیم گرفتم نمازمو تو نمازخونه ترمینال کاوه بخونم.

بعد از نماز چشمم رفت روی زیارت عاشورای روی دیوار.

به این جمله که رسیدم ؛رفتم تو فکر! 

چه جمله عجیبی! تا حالا بهش دقت نکرده بودم.مثل خیلی از چیزهایی که بهش دقت نکرده بودم.

میگه : خدایا مرا به واسطه حسین ، آبرومند قرار بده. در دنیا و اخرت.

وچجوری میشه که مقابل کسی که همه چیزشو میده برای دفاع از حق ،برای زیربار ظلم نرفتن؛ آبرو داشت؟ 

یاد همه اون موقعیت هایی افتادم که محافظه کاری باعث شد از حق دفاع نکنم . همه اون لحظه هایی که منفعت طلبی رابه حق طلبی ترجیح دادم.

از کی منفعتِ من از حق جدا شد؟ 

از کی ترسیدم از قربانی کردن ؟ 

از کی اسماعیلم را نگه داشتم و پرسیتدمش و به قربانگاه نبردم؟

چه راه درازی اومدی مهسا  و باید برگردی! 

این قسمت : حقارت در سقف مطالبات

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۴ اسفند ۹۶
  • ۲۲:۲۱
  • ۱ نظر

داشتم نقدهای به وقت شام از حاتمی کیا را میخوندم  و هی علامت تعجب بود که بالای کله ام سبز میشد از صفت هایی مثل سفارشی ساز و غیره که به حاتمی کیا داده بودند! تو تَب کناری اومدم وبلاگ هایی که تو ریدر هستن را میخوندم که خوردم به این پست هیولای درون و بعد بووومب... تَب بعدی یهو خوردم به وصیت نامه شهید محمودرضا بیضایی و بعد رسیدم به شهید مصطفی صدرزاده و ....

تا حالا نمیدونستم خوندن یه وصیت نامه میتونه انقدر جذاب باشه!

پی نوشت: پا به دنیای بعضی از ادم ها که میذارم هرچند ناقص و با واسطه بیشتر میفهمم که چقدر خواستنی هام میتونه حقیر باشه! 


پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند، اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند. شهید آوینی


over design

  • مهسا ماکارونی فر
  • دوشنبه ۱۶ بهمن ۹۶
  • ۱۹:۱۱
  • ۴ نظر

دکتر ف که باهاش الک صن ( ما میگیم الک صن شما بخونید الکترونیک صنعتی:)) سر یکی از جلسه  ها اگه اشتباه نکنم مبحث یکسوکننده های3 فاز بود که یه جمله ای گفت که خیلی جمله پخته ای بود! میگفت : بچه ها over design هنر نیست، بهش افتخار نکنید، دچارش نشید. اگه برای جابجا کردن یه صندلی ،شما رفتید یه 18چرخ اوردید ، کسی بهتون جایزه نمیده و نمیگه که افرین که رفتی با هزارتا بدبختی این 18 چرخ را اوردی! حالا تجربتون کمه و تو طراحی ها ممکنه از این کارها بکنید ولی حواستون باشه که هیچ وقت بهش افتخار نکنید!

 قضیه اینه که کمال گرایی یه بحثه ، over design یه بحث دیگه ، افتخار به over design  که اصن یه مبحث مجزا!

چی شد که درگیر این موضوع شدم؟ الان که رسیدم به اینجا و 12 خطشو پاک کردم ، یادم نمیاد. یا ترجیح میدم که یادم نیاد

وحددت وجود

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۱۲ بهمن ۹۶
  • ۱۲:۵۱
  • ۰ نظر

از دیگران 

نزدیکترین مفهومی که با خوندن این پست به ذهنم اومدم ، مفهوم top-down and bottom- up بود. تو طراحی نرم افزار یا سخت افزار این دوتا رویکرد وجود داره و حالا برام جالب بود که همچین مفهومی تو معماری هم هست ولی بازم برام سواله که تو کاشی کاری گنبد ها این واحدی هست که ختم به کثرت میشه یا کثرتی هست که ختم به وحدت میشه؟

عکس از من| تالار موسیقی عمارت عالی قاپو| تابستان 94

غرب ضدگی!

  • مهسا ماکارونی فر
  • شنبه ۷ بهمن ۹۶
  • ۱۱:۱۶
  • ۰ نظر

بیات نوشت*:

تو امریکا میشه بگی مرگ بر امریکا و هرچی خواستی علیه نظام سرمایه داریش سخنرانی کنی و تز بدی اما اینجا چون بعضی اقایون درحال مذاکره با بعضی اقایون و خانم های نماینده از امریکا هستند اگه بیای بگی امریکا داره استثمار میکنه و فلان، شمشیر میکشن و گریبان چاک میدن و فدایی اوباما و منهتن و اون پل بین منهتن و بروکلین میشن:)) 

*:به نوشته های مونده از قبل، بیات نوشت گویند و این نوشته هم یکی زا 2 پستی بود که تو اون بازه مذاکرات هسته ای نوشتم که بنا به دلایلی منتشر نشد و ماند در جعبه سیاه این وبلاگ .

بهونه منتشر کردنش اما کتاب شریعتی بود که دوباره یادم افتاد چقدر از امریکا و این نظام سرمایه داریش متنفرم .

این قسمت : تعهد کاری یا تعهد مذهبی یا تعهد شخصی

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۶ بهمن ۹۶
  • ۲۰:۳۳
  • ۰ نظر

تو این چندسال خیلی سعی کردم که روابط کاری و مناسبات رسمی با  ادم ها را فارغ از اعتقادات مذهبی شون پیش ببرم و بذارم حوزه اعتقادات شخصی افراد شخصی بمونه و در دیدگاه من تاثیر نذاشته باشه ؛ بعد از تجربه های نسبتا زیاد هنوزم سعی میکنم این رویه را پیش ببرم ولی اگه بخوام صادق باشم باید بگم ترجیح میدم که با ادم های مذهبی تجربه های گروهی بیشتری داشته باشم. دلیلش اصلا ربطی به دین طرف نداره ( یکی از سال بالایی هایی که باهاش روابطم خوبه و تا حدودی قبولش دارم مسیحی هست و از اون مسیحی های مذهبی:)) دلیلش تعهد این افراد هست. وقتی با ادم متعهد کار میکنم خیالم راحته که وقتی قراره کاری را تا تاریخ مشخص پیش ببریم همون قدری که من برنامه ریزی میکنم اونم این کارو انجام میده . خلاصه که نسبت به اونایی که متعهد به اعمال مذهبی دین شون هستن یه حس اعتماد بیشتری دارم.

پی نوشت: اشتباه یا درست .نتیجه گیری بود طبق استدلال استقرایی.

1) ترکیبی از روزنوشته و گاه نوشته ها و عکس ها و خاطرات و آنچه که مهسا می اندیشد. مینویسم که دفن نشود در روزمرگی ها. نوشته هام مخاطبی نداره و اصولا انتظار ندارم که کسی گذرش این دور و برا بیوفته برا همینه که گاهی اوقات که از مونولوگ صحبت کردن خسته میشم .میشینم و با سباستین گپ میزنم. سباستینی که وجود نداره ولی پای حرفای من میشینه :)

2) همه این مزخرفات را میشه تو صفحه های کاغذ از یه دفترچه تو کشو میز نوشت یا حتی کلمه به کلمه تو صفحه های ورد در اندرونی ترین فایل های هاردت اما کسی چه میدونه که چی میشه که ما شروع میکنیم از تجربیاتمون با هم حرف زدن ...

3) اون آجری تو دیوار که هر لحظه ممکنه سقوط کنه.
5، 4، 3، 2، 1 ... .

4) این شاید بهترین نسخه از من نباشه که خب اشکالی هم نداره چون شاید اصلا بهترین نسخه از من وجود نداره!

5) ای مهسا، برای روزهایی که آبستن اتفاقاتی است که نیازمند تجربه های این روزهاست، برای لحظاتی که باید خودت را از حماقت نجات دهی، برای آن روزها توشه ای از مضحک ترین اشتباهاتت به همراه داشته باش. نه برای اینکه از اشتباه جان سالم به در ببری بلکه برای اینکه اشتباه خنده دارتری را مرتکب شوی که اشتباه کردن، مالیات ندارد.
آرشیو مطالب