۴۴ مطلب با موضوع «شعور» ثبت شده است

روزهای خیلی حالِ خوب به کتابفروشی نروید!

  • مهسا ماکارونی فر
  • سه شنبه ۱۳ مهر ۹۵
  • ۱۹:۵۸
  • ۱ نظر

روزهایی که حالتان به طور مطلوبی میزان است و پاییز است و با خودتان و جهان در یک اتش بس و صلح به سر میبرید و فقط اندکی پریشان دلی دارید از اتوبوس پیاده نشوید تا از شهرکتاب ماژیک و منگنه بخرید . اکیدا تاکید میکنم که پیاده نشوید چون وقتی با دو ماژیک و منگنه و دوجین کتاب به سمت صندوق پیش میروید باید 86هزارو 500تومان را پیاده شوید !!! و همانا هل جزا الپیاده شوندگان الا پیاده شدن !!! خلاصه که رفته بودم فقط دوتا ماژیک بخرمااا نمیدونم چجوری رفتم سمت کتابا و چجوری برشون داشتم و الان بایداذعان کنم که کوییز ماشین فردا باید خوانده شود . 

چه بسیار خاطره ها 

که در یاد می اورند

شکوفه های گیلاس...

_یک هایکو( یک سبک شعر کوتاه در ژاپن است . ) از باشو

خوردسازی از مقدمات کمال است

  • مهسا ماکارونی فر
  • شنبه ۲۰ شهریور ۹۵
  • ۲۰:۰۶
  • ۰ نظر

وقتی یه چیزی به نظر کامل میاد . بزن خوردش کن و بهترش را بساز به این میگن کمال گرایی نه این ادا و اصول هایی که شده لقلقه زبون همه... کسایی که شهامت خورد کردن ندارن هرگز نمیتونن کمال طلب باشن. اونا فقط یه مشت معمولی طلبن.


یک چیزهایی در خاطر ادم میماند که باید تلافی کند یا زنجیره را قطع نکنیم

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۲۴ مرداد ۹۵
  • ۱۹:۱۵
  • ۱ نظر

پیش نوشت1: اینجا میتوانم با احتمال 99درصد بگویم که کسی هویت واقعی مرا نمیداند پس اینکه این پست را مینویسم که جلب توجه کنم و منافعی کسب کنم از اساس تئوری بی بنیادی محسوب میشود.

پیش نوشت2:یک حلقه ی زنجیر طول  بسیار ناچیزی نسبت به کل طول زنجیر دارد ولی ویرانی کل زنجیر وابسته به تک تک حلقه های ناچیز است پس وجود زنجیر به وجود حلقه های ناچیز( یا بخواهیم بهتر بگوییم اندکی بیش از ناچیز) وابسته است.

چند روزی از خوندن این پست لافکادیو میگذشت. امروز در بی آر تی( اتوبوس های تندرو ) خسته و له نشسته بودم و از کلاس ا س ک ر چ و پس از از سر و کله زدن با حدود 50 بچه ی 11 و12 ساله به خونه برمیگشتم . اونقدی خسته بودم که حوصله موزیک گوش دادن را نداشتم و فقط داشتم با گوشی لوپ بازی می کردم. چندتا ایستگاه بعد یه خانومی با یه بچه بقلش سوار شد و بقل من نشست . ایستگاهی که باید پیاده میشدم رسید و اتوبوس خیلی شلوغ بود اگه میخواستم پا شم و پیاده شم چون وضعیت صندلی های اتوبوس طوری بود که اون خانوم با بچه هم باید پا میشد تا من بتونم پیاده شم یه نگاه به وضعیت کردم و بی خیال شدم. گفتم هر موقع اون خانوم پیاده شد منم پیاده میشم و از اونجا دوباره با اتوبوس برمیگردم. همون موقع داشت پست لافکادیو تو ذهنم مرور میشد. اینکه من کار خاصی نکردم فقط نذاشتم زنجیره قطع بشه . شاید اون خانوم هیچوقت نفهمه که من این کارو کردم و اصن حالا کار خاصیم نکردم ولی اگه هر بار که از این موقیعت های کوچیک کوچیک پیش میاد همین پست لافکادیو گوشه ی ذهنم باشه و یادم نره حیلی خوبه. اینکه من هیچوقت قطع کننده زنجیره خوبی نباشم اصن مهم نیست که اندازه اش چقدره. یه زنجیر حلقه های کوچیک داره حلقه های بزرگ هم داره مهم اینکه حلقه ها باشن. 

اولین قرارداد یا در پی تجربه ای از میان جوان ترها و پیرترها

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۷ مرداد ۹۵
  • ۲۳:۳۸
  • ۰ نظر

تقریبا یه هفته پیش بود که اولین قرارداد تو زندگیم رو بستم و امضاش کردم.. اولین حقوقم محسوب نمیشه چون جاهای مختلف قبلا به بهانه تدریس یا مشاوره حقوق گرفتم ولی این اولین کاغذی بود که امضا میکردم و اولین قرارداد منو تشکیل میداد. حس جالبی بود این رسمی شدن این بیشتر پیوند خوردن به دنیای بزرگترا.. این  رسمی شدنه. حالا نسبت به تک تک ساعت هایی که میرم سرکلاس تعهد بیشتری دارم که حلالم باشه این پولی که میگرم . تو این گرما انرژی مضاعف میطلبه سرکلاس سرو کله زدن با بچه های 11و12ساله ولی شادم میکنه .تهش با همه خستگی یه لبخندی رو لبم هست که مفید بودم که نسل بعد من بیشتر میدونه نسبت به من تو اون سن... به نظرم این انتقال تجربه بین نسل های چیزیه که باید جدیش بگیریم . اینکه کاروان راه میندازن با اشک و ناله و دلسوزی بلند میشن میرن خانه سالمندان ینی فاجعه ینی جنایت . بزرگترهای ما اگه حالا بسته به جفای روزگار(به هر دلیل .. آسیب شناسی اینکه چرا عزیز های ما تو این مراکز هستن و اصلا باید اینچنین مراکزی باشه یا نه در تخصص و سواد و شعور من نیست. صرفا دیدگاه خودمو مگم) تو این مراکز نگهداری سالمندان هستن و بازم به دلیل جفای روزگار(!!) چشم به راه عزیز هاشون هستن و دلتنگن دلیل نمیشه که ما( این ما ینی ما نوعی.. ینی دوستای من . ینی هم کلاسیای من . ینی خیلیااا) با دلسوزی بریم اونجا . بریم گریه کنیم که چی ؟ که هیچی صرفا از یک عذاب وجدان نمیدانم ناشی از چی رها شویم که بگوییم اره یک گل پلاسیده دادم عزیز جان دلش شاد شد!!! به ولله که جنایت است و تهوع آور چنین نگرشی... همان نگرشی که به قبرستان و قبرهای عزیزانمان داریم که برویم اشکی بریزیم و بیایم ( که حالا این اشک به چه درد آن از این دنیا رفته میخورد را هم نمیفهمم) که سرپوشی باشد بر این وجدانمان... و هیچ وقت نفهمیدیم که اگر به خانه سالمندان میرویم این ماییم که به آقا جان ها و عزیزجان ها نیاز داریم. که آنها سرد و گرم روزگار چشیده اند که آنها کوهی تجربه اند که باید از انها یاد گرفت باید کلمه به کلمه از انها شنید و جوید و هضم کرد و جذب جان کرد. که این انتقال تجربه بین نسل ها حکایتی دارد جانم.. باید سرای سالمندان را دانشگاه خواند. دانشگاه زندگی و نه بیت الترحم :| و اگر سر به قبر عزیزی در قبرستان میزنیم حواسمان باید بیش از پیش به خود مرگ و فلسفه اش باشد  نه اینکه غصه بخوریم که ای وای نیستی و من با غمت چه کنم و این صوبتا... بیشتر به یاد بیوفتیم که مرگ نه در تضادبا زندگی بلکه جزئی از زندگی است. که کمتر روزمره شویم.. 

1) ترکیبی از روزنوشته و گاه نوشته ها و عکس ها و خاطرات و آنچه که مهسا می اندیشد. مینویسم که دفن نشود در روزمرگی ها. نوشته هام مخاطبی نداره و اصولا انتظار ندارم که کسی گذرش این دور و برا بیوفته برا همینه که گاهی اوقات که از مونولوگ صحبت کردن خسته میشم .میشینم و با سباستین گپ میزنم. سباستینی که وجود نداره ولی پای حرفای من میشینه :)

2) همه این مزخرفات را میشه تو صفحه های کاغذ از یه دفترچه تو کشو میز نوشت یا حتی کلمه به کلمه تو صفحه های ورد در اندرونی ترین فایل های هاردت اما کسی چه میدونه که چی میشه که ما شروع میکنیم از تجربیاتمون با هم حرف زدن ...

3) اون آجری تو دیوار که هر لحظه ممکنه سقوط کنه.
5، 4، 3، 2، 1 ... .

4) این شاید بهترین نسخه از من نباشه که خب اشکالی هم نداره چون شاید اصلا بهترین نسخه از من وجود نداره!

5) ای مهسا، برای روزهایی که آبستن اتفاقاتی است که نیازمند تجربه های این روزهاست، برای لحظاتی که باید خودت را از حماقت نجات دهی، برای آن روزها توشه ای از مضحک ترین اشتباهاتت به همراه داشته باش. نه برای اینکه از اشتباه جان سالم به در ببری بلکه برای اینکه اشتباه خنده دارتری را مرتکب شوی که اشتباه کردن، مالیات ندارد.
آرشیو مطالب