۴۴ مطلب با موضوع «شعور» ثبت شده است

دلم برا مامانم میسوزه که چقدر سر بزرگ کردن من پیر شد:|

  • مهسا ماکارونی فر
  • سه شنبه ۲۶ دی ۹۶
  • ۱۹:۵۱
  • ۱ نظر

اسکار خنده دارترین پروفایل لینکدین که خوندم تعلق میگیره به:

یکی از هم ورودی های کامپیوتری مون که دوست عزیز یه ترم ta برنامه نویسی c شد که درسی هست که ترم 1 صفری های گوگولی :) دارن و حالا با افتخار هرجا دستش رسیده این عنوان را ذکر کرده. حالا منظور از ta هم یه چیزی در حد تصحیح تکلیف و چندباری سر کارگاه رفتن و پیچوندن سوال های این صفری های گوگولی بوده:))

در هیمن راستا یاد یکی از بحث هامون با خواهرک افتادم که چقدر غم انگیزه که ادم میفهمه یه سری ادم هستن که خیلی کارهای غولی میکنن تو زندگی شون و کلی تجربه غول تر دارن و کلا زندگی هیجان انگیزی دارن و هیچ خبری و شرح تجربه ای ازشون هیچ جا نیست.( یادمه سال 91 اینا بود که سر فیسبوک با هم این بحثو کردیم. که چقدر تو فیسبوک هرچی که میاد به مرداب سطحی بودن میرسه از اینستاگرام نگم که 1000برابر سطحی تر از فیسبوکه:/)

حالا شده حکایت این پروفایل های لینکدین که همه از دم زمینه علاقه شون ریسرچه و رزومه هاشون پر از ta فلان درس و کار تو فلان lab عه. خنده ام میگیره:))) پس این بی سوادهایی که تو دانشکده میبینیم همشون منم :))) اینایی که تکلیف کپ میزنن همشون منم:))) همشون:))

بعد من دو هفته است میخوام رزومه بنویسم دستو دلم نمیره بنویسم دیپلم از فرزانگان. چون خب فرزانگان که مینویسم اون سمپاد کوفتی بعدشم باید بنویسم و بعد اگه اومد یارو سوال کرد شما دقیقا چه استعداد درخشانی در عنفوان کودکی داشتی که بردنت اونجا درس بخونی من باید بگم حلزون جمع میکردم بعد میذاشتمشون تو افتاب که بیان بیرون بعد ذره بین میگرفتم روشون که دوباره برگردن تو خونشون و بعدم با سنگ لهشون میکردم. ( همینقدر بچه سادیسمی بودم من :|)

از کل جنو تا سانچی

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۲۴ دی ۹۶
  • ۱۹:۱۲
  • ۰ نظر

عجیبه که میون این همه آب باشی ولی بسوزی و بمیری.

چندوقت پیش که خبر اومد کوهنوردهای خراسانی تو بهمن تو یکی از قله های اشترانکوه گیر کردن و بعد دونه دونه پیکرشون پیدا شد با میم و کاف داشتیم بحث میکردیم کدوم یکی را ترجیح میدیم؟ سقوط از قله، زیر بهمن موندن و یخ زدن از سرما، غرق شدن توی اب یا سوختن در اتش ؟

همه اولویت هامون را لیست کردیم و همه با این موافق بودیم که سوختن توی اتیش اخرین الویتمونه. بعد اومدیم عمیق تر بهش نگاه کردیم که چرا همه روی این بدترین بودن ِ سوختن توافق داریم. تئوری ترس از درد خیلی زود رد شد چون طبق دانش اندکمون از فیزیولوژی که با پرهام گذروندیم؛ تعداد گیرنده های حسی سرما خیلی بیشتر از گرما هستند پس یه سرمای زیاد دردناک تر از یه گرمای زیاده. من یه تئوری روانی-عقیدتی مطرح کردم برای قضیه. پیشینه دینی ما از هشدارهای مکرر دینمون نسبت به اتش جهنم میتونه باعث این ترس ما باشه و حتی فراتر از اینم رفتم که اگه یه نفر که هیچ پیشینه مذهبی نداره را بیاریم بشونیم و ازش سوال بالا را بخوایم بپرسیم و بعد اولویت هاش را ببینیم میتونیم نتیجه کاملا متفاوتش را ببینیم.

خبرهای این چندروز از سوختن این نفتکش و غم انگیز بودن ماجرا بهانه ای شد که دوباره به این موضوع فکر کنم.عجیبه که میون این همه آب باشی ولی بسوزی و بمیری.  

اینکه میگه :وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ . که اتیش میتونه وسط اقیانوس باشه ولی بسوزونه برای همین که فقط خودش میتونه حفظ کنه من را از اتشی که دورنمه و نه اب و نه هرچیز دیگه ای...

جدا از فکرهایی که اومد تو کله ام از این سوختن در اب، دعا میکنم برای تسلی خاطر و صبر برای خانواده هاشون.:(

جنوب فکه

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۲۱ دی ۹۶
  • ۱۳:۳۳
  • ۳ نظر

من ادم "جوگیری"ام. میدونی چی میگم سباستین؟ من با تمام تعاریف دیکشنری و دهخدا و فرهنگ معین از "جوگیر"جور در میام. البته اینجوری نبوده که من از اول اومده باشم "جوگیر بودن " را بررسی کرده باشم و بپذیرمش. نه. اینجوری بوده که اولش یه دونه لوبیا خیلی کوچیک و مظلوم بود و بعد جوانه زد بعد رشد کرد و نهال گوگولی مگولی شد و حالا اونقدی بزرگ شده که سایه انداخته رو یه مساحتی از "من". اینجوری نبوده که من بهش اب داده باشم و رسیدگی کرده باشم و برگ های زردشو چیده باشم. نه. اون از یکی از اب راه های زیرزمینی تغذیه کرده و به اینجا رسیده. به اینجا رسیده که من یه چیز چرتی درباره زهد و عرفان و گوشه نشینی میخونم و بعد دو روز فقط میشینم یه چادر میکشم سرم و ذکر میگم و بادوم و اب میخورم. اینکه بادوم میخورم دقیقا به خاطر اینکه "جوگیر"ام . برای اینکه یه جایی تو ذهنم مفهوم "ریاضت" گره خورده به "بادوم". برای همین که وقتی نفسم در نمیاد پا میشم میام این گوشه از گلستان شهدا میشینم و با خودم میگم من اگه تو جنگ بودم حتما از اون شهید های گمنام میشدم. حتما یه جایی خودم با دستای خودم پلاکمو دفن میکردم. مگه رسمش همین نیست؟ همین که 100 سال دیگه گمنام تر از همیشه باشی. همین که احتمالا الان تو یه سیاره ای 100 ها میلیون سال دورتر از اینجا (یه جایی عقب تر یا جلوتر تو زمان) هیچ تاثیری تو هیچ کجای جهان نداری. 

چرا اینجا انقدر ارامش داره؟ قطعه جاوید الاثر از گلستان شهدا. 

فرهاد صدری

فرزند منصور

22سالگی در جنوب فکه. 18بهمن61

اگه قراربود یه فُرم بِدن دستم و ازم نظر خواهی کنند که چجوری بمیرم من قطعا تیک "مفقودالاثر"بودن را میزدم .

با اون مقدمه ای که برات اول گفتم سباستین. هنوز قانع نشدی که من ادم "جوگیری"ام؟ 

که الان نشستم روبرو این قبر خالی و ذکر میگم و بادوم میخورم و به مفقود شدن تو فکه فکر میکنم. 

من یه چیزیم میشه و اینو خودم بهتر از هرکسی میدونم ولی خب همه ادما حق دارن که یه چیزی شون بشه.


این وسط با استرس ولتاژ سوئیچ چه کنم

  • مهسا ماکارونی فر
  • دوشنبه ۴ دی ۹۶
  • ۱۶:۳۳
  • ۰ نظر

روا نبود که با ذوق پاشی فسنجون بپزی بعد به جای رب انار,شربت البالو بریزی توش و بعد اولین قاشقی که میخوری به خودت بگی:مگه املت چِش بود؟:/

روا نبود که تو این فرجه ها که تکلیف و پروژه داره از سرو کله ام بالا میره , لایسنس متلب بازی دربیاره.

روا نبود که اقای سین سر 100 کلمه مطلب و عکسی که قرار بود بفرسته تا کار نشریه همون دیشب تموم شه انقدر مسخره بازی دربیاره و بهونه های الکی بیاره .

روا نبود که عملا سردبیر هیچ غلطی نمیکنه و تمام پیگیری های خارج وظیفه من را خودم باید انجام بدم تا نشریه به موقع دربیاد.

هیچکدوم اینا روا نبود ولی میدونی چیه سباستین . مهم نیست . مهم نیست بقیه با چه درجه از تعهدی دارن کارشونو میکنن . حتی نتیجه ها هم برام مهم نیست . وقتی من یه منبع تغذیه پوش-پول دارم که نسبت به تغییرات ولتاژ ورودی خوب بلده فیدبک بده و خروجی ثابت تامین کنه دیگه چه اهمیتی داره چی و کجا داره رو ولتاژ ورودی نویز میندازه.

آچار فرانسه و پیچِ بلژیکی

  • مهسا ماکارونی فر
  • دوشنبه ۲۹ آبان ۹۶
  • ۲۱:۵۸
  • ۰ نظر
سر میانترم معادلاتِ ترم 3 , کل اطلاعاتی که داشتم سرجمع 10 صفحه ای از بویس بود و رفتم سر جلسه (بویس. زبان اصلی. چاپ سال 1980 فک میکنم . با اون جلد قهوه ای عالیش. اونقدر نو بود که معلوم بود سال هاست کسی از کتابخونه نگرفتتش:)) لاپلاس بلد بودم اما سوال های فصل 1 را بلد نبودم. نشستم و با لاپلاس حلشون کردم و سعی کردم یه جوری چیزهای مربوطی را بنویسم که تهش برسم به اون جواب ها که با لاپلاس دراورده بودم . جواب داد. حتی الانم یادم نمیاد که چی بود راه حل اصلیش ولی مهم نبود . من گلیم خودمو از اون امتحان کشیدم بیرون با حداقل چیزهایی که بلد بودم . بعد از اون فهمیدم که باید تو خیلی از موقعیت های زندگی هم همین کار را بکنم و پشت سر هم با حداقل ترین ها گلیممو از اب کشیدم بیرون. ولی بعد بوووووومب. یهو چشم باز میکنی و میبینی عادت کردی که به حداقل ابزارها راضی باشی و این خیلی بده . اینکه بعد از یه مدت نری دنبال ابزارهای جدید مزخرفه چون داری یه قسمت از فرایند رشد خودت را محدود میکنی و هی باخودت میگی ببین جعبه ابزار من اینارا داره پس برو دنبال قطعه ای که با این ابزارها بتونی باش کار کنی و نه بیشتر . 
فهم همچین مسئله ای زمان برد و حالا برای همینه که بعد از مدت ها شروع کردم به توسعه جعبه ابزارم. شروع کردم مهارت هایی را یاد میگیرم که فراتر از رشته ام هست. شروع کردم عقایدی را میخونم که اختلاف فاز خیلی زیادی با عقاید الانم دارن و شروع کردم به جمع کردن متضاد و متنوع ترین ابزارها .
نتیجه گیری اخلاقی: شب امتحان میان ترم معادلات به بازی با پسردایی 6ساله خود نپردازید:))) به پدرو مادر خود نیکی کنید . گلدان ها را هم اب بدهید:)

قورمه سبزی

  • مهسا ماکارونی فر
  • سه شنبه ۴ مهر ۹۶
  • ۱۸:۱۰
  • ۱ نظر

به طرز شگفت انگیزی یه سفر درونی را دارم طی میگنم به لطف سفرهای سختی که طی این ماه برام پیش اومده . به یه سری نتیجه گیری های درونی رسیدم که نوشتن دیجیتالش را به هیچ وجه الان به صلاح نمیدونم و فقط به صورت تلگرافی تو یه سالنامه نوشتم و همه را انباشت کردم فعلا توی مغزم که کنار هم جا بیافته . فکرها و نتیجه گیری های متضاد و مختلف درست مثل قرمه سبزی!!

قرمه سبزی یه ترکیب معجزه وار از گوشت و سبزی و لوبیا و لیمو عمانی که باهم گذاشتیم جا بیافته . درست ترکیبی از موادی که در طول مسیرشون تا قابلمه هیچ سنخیتی با هم ندارن ولی وقتی خروجی قابلمه را بعد از مدت زمان لازم استخراج میکنیم نتیجه شگفت انگیزه !!

5امین سفر در راهه و من با اغوش باز به استقبال این سختی میرم چون میدونم قراره از من ادم بهتری بسازه. :)

این قسمت : غرور مکنت ابلهان است

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۲۲ شهریور ۹۶
  • ۱۹:۲۳
  • ۰ نظر

 سر یه مسئولیتی که به گردنم بود نزدیک بود که 27نفر ادمو به کشتن بدم و اون نیم ساعت وقتی گذشت و همه به سلامت گذشتند من فقط 10 دقیقه رفتم به گوشه و زار زدم و بعد فقط ناراحت این بودم که چقدر مدیریت بحرانم افتضاحه .  من اشتباه کردم و چه اشتباه بدی تو چه زمان و مکان بدی و اون نیم ساعت استرس قطعا یکی از پررنگ ترین احوالات 5 سال اخیرم خواهد موند. 
بقیه که از بیرون قضیه را میدیدند و این مسئولیت رو دوش اونها نبود اینجوری نگاه نمیکردند و خوش خوشان و خیلی تفریحی از کنار قضیه رد شدند ولی به قول حافظ که کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها ...
باید یه بخش از مغزم را پرورش بدم که اینجور موقع ها بیاد و نقش مهره بیرون بازی را برعهده بگیره و از بالا به همه قضایا نگاه کنه و یه آرامش نسبی درون من ایجاد بشه . باید یه قسمت دیگه از مغزمو هم پرورش بدم که مدام با خودش تکرار کنه که " بی اذن یار برگ از درخت نیوفتاد در روزگار" 

من از بی تجربگی خجالت میکشم

من از این خام بودن احمقانه خجالت میکشم

نمیشه بزنیم رو دور تند و یهو 30ساله شیم؟ 
:\

هیشکی نبود ببینه مرد کوه درده

  • مهسا ماکارونی فر
  • دوشنبه ۶ شهریور ۹۶
  • ۱۴:۱۳
  • ۰ نظر

شنیدن اخبار فساد تو دستگاه های دولتی دردناکه ، دیدن فساد تو بنیاد شهید زجرآوره ...
همسر شهیدی را دیدم که مشغول کاخ سازی است با مزایای گرفته شده از بنیاد شهید  

جانباز اعصاب و روانی را دیدم با دخترش ( که افسردگی حاد داشت) و همسرش که خیاطی میکرد تا روزی حلالی باشه برای گذران زندگی و اما خودش کلکسیونی از بیماری هایی که حتی یه دونه اش هم ادمو از پا میندازه و هزینه درمان با ارقام نجومی و اما خودش ، خودش، نگم از خودش ... نه تنها طلبکار نبود ( که ای کاش بود . ای کاش میومد یه سیلی میزد به هممون و میرفت که به خودمون بیایم که چشم هامون را باز کنیم) که شرم داشت از اینکه درخواست وام بده :/

خبرنگاری را دیدم که با هزارویک پارتی رفت استخدام یه روزنامه دولتی شد و الان مطلب میره در باب اینکه "هر جوانی که به قصد تحصیل از این مملکت اپلای میکنه میره جوان بی دینی است و اصلا رفته که آن کار دیگر بکند و همان بهتر که اینها میروند و اینها ارزشی نیستند" و فلان. :|

خبرنگاری را دیدم که برای حفظ پز "روشنفکری" و حفظ پز "دغدغه مندی" وقت و بی وقت از حصر میگه و سینه چاک میده برای اصلاح طلبی 

خبرنگار های کمی دیدم که رسالت خودشون را خبررسانی بدونند بدون فکرکردن به منفعت طلبی که اگه بیشتر بودن شاید جامعه بهتر و سالم تری داشتیم 

به قول دولت آبادی که میگه : درد اینجاست که درد را نمیشود به کسی حالی کرد ://

عنوان اما از رادیو چهرازی است اپیزود چندش را یادم نیست. اپیزود باهار بود فک کنم و صدا صدای حبیب بود به گمانم.

تنها درخانه این قسمت : نفرمایید شام

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۵ شهریور ۹۶
  • ۲۲:۱۶
  • ۱ نظر

تجربیات زندگی مجردی بند 1345ام تو یه پاورقی ذکر میکنه که:

وقتی اشپزی میکنی برا دل خودت و برا خودت شام میپزی تهش که میشینی به غذا خوردن و با هیچکدوم از معیارهای جهانی غذات نه تنها خوشمزه نیست که حتی قابل خوردن نیست !! اونقدی ابلیمو و فلفل بزن بهش که دیگه طعمی حس نکنی و طی یک حماسه اونو ظرف 5دقیقه بخورش و هضم و دفعش را به سیستم گوارشت بسپار.

این قسمت : مفلوکانه

  • مهسا ماکارونی فر
  • دوشنبه ۳۰ مرداد ۹۶
  • ۱۹:۴۱
  • ۰ نظر

یکی از سخت ترین موقعیت هایی که توش قرار میگیرم اینه که تو یه موقعیت و تصمیم احساسی یه نفر حضور دارم و میخوام به مفلوکانه ترین شیوه بهش بگم که داری احساسی تصمیم میگیری. چندین شیوه متفاوت امتحان کردم تاحالا ولی بازم مفلوکانه شکست خوردم . یه مرزهایی هست که نباید رد بشه و یه سری نکات ریزودرشت و مناسبات هست که باید رعایت بشه . مثلا موقعیت اخیر اون طرفی که داشت تصمیم احساسی میگرفت خیلی سن و تجربه اش از من بیشتر بود و من بودم  و شرم گفتن یا نگفتن و درست گفتن و نگفتن اینکه فلانی اون دکمه آف احساس را بزن لعنتی بعد تصمیم بگیر و خب من چی گفتم؟ فقط یه جمله گفتم میخوای بیشتر فک کنی؟ همییین
و خب به نظرم شایسته بود که همون جا به رادیکال 63 قسمت مساوی تقسیم میشدم و از هستی ساقط میشدم :| 
یکی از ویژگی هایی که باید کسب کنم همین درست و به جا مشورت دادنه که خیلی فعلا توش میلنگم و به قول کتاب ادبیات فارسی دبیرستان "کمیتم توش لنگه" :)))

1) ترکیبی از روزنوشته و گاه نوشته ها و عکس ها و خاطرات و آنچه که مهسا می اندیشد. مینویسم که دفن نشود در روزمرگی ها. نوشته هام مخاطبی نداره و اصولا انتظار ندارم که کسی گذرش این دور و برا بیوفته برا همینه که گاهی اوقات که از مونولوگ صحبت کردن خسته میشم .میشینم و با سباستین گپ میزنم. سباستینی که وجود نداره ولی پای حرفای من میشینه :)

2) همه این مزخرفات را میشه تو صفحه های کاغذ از یه دفترچه تو کشو میز نوشت یا حتی کلمه به کلمه تو صفحه های ورد در اندرونی ترین فایل های هاردت اما کسی چه میدونه که چی میشه که ما شروع میکنیم از تجربیاتمون با هم حرف زدن ...

3) اون آجری تو دیوار که هر لحظه ممکنه سقوط کنه.
5، 4، 3، 2، 1 ... .

4) این شاید بهترین نسخه از من نباشه که خب اشکالی هم نداره چون شاید اصلا بهترین نسخه از من وجود نداره!

5) ای مهسا، برای روزهایی که آبستن اتفاقاتی است که نیازمند تجربه های این روزهاست، برای لحظاتی که باید خودت را از حماقت نجات دهی، برای آن روزها توشه ای از مضحک ترین اشتباهاتت به همراه داشته باش. نه برای اینکه از اشتباه جان سالم به در ببری بلکه برای اینکه اشتباه خنده دارتری را مرتکب شوی که اشتباه کردن، مالیات ندارد.
آرشیو مطالب