- مهسا ماکارونی فر
- سه شنبه ۱ دی ۹۴
- ۲۰:۴۸
- ۰ نظر
جوجه هایم را که شمردم یکی کم امد
1 2 3...
دوباره
1 2 3...
دوباره
1 2 3...
دوباره
1 2 3..
دوباره
1 2 3...
نخیر .یکی کم است ...
یکی میان خاطرات شما گمشده است...
جوجه هایم را که شمردم یکی کم امد
1 2 3...
دوباره
1 2 3...
دوباره
1 2 3...
دوباره
1 2 3..
دوباره
1 2 3...
نخیر .یکی کم است ...
یکی میان خاطرات شما گمشده است...
اعصاب هست ولی کم است...
#یک نفر برود سوزن بان ریل ها را بیدار کند تا این قطار مسیرش از روی مغز ما جا بجا کند
#شهرداری محترم لطفا برای این پیاده رو ها که دقیقااز روی رشته های عصبی ما رد شده است چاره ای بیاندیشید...
یه ادمایی ادعاشون گوش فلک و کر کرده... یه ادمایی انتظار معرفت دارن ولی خیلی نامردن...یه ادمایی خیلی زود فراموش میکنن و اینکه بخوای رفتار ثابتی باشون داشته باشی خیلی سخته یه جور حس احمق بودن بم دست میده ولی هربار میگم من مثل اون نیستم پس دل گندگی را یاد میگیرمو توقع ام را به صفر میرسونم ....زندگی دیگه :)))
هی فلانی زندگی شاید همین باشد. من و سنگ فرش خیابان .من و عطرنم باران... من و درد اشنایی ..من و غم روزگاری...
و تو .... و تو.... و من....ومن ... یادم هست که همیشه یادم هستی ...یادم هست که با من بودی حتی اگر من با تونبودم و یادم هست که تنها تو هم قدم هرروز و هر شبم بودی و یادم هست که در باران تو بر سرم فریاد زدی که چتر را بیخیااااااال ....که چتر نگیربرافکارت که سرت را بالا بگیر که سر به هوا باش ... و من این روزها بیشتر از همیشه در اغوش تو پناه میگیرم که من از همه بریدم که من از همه هیچ توقع ندارم و تویی که شدی پناه همه بی پناهی هایم .ای مرجع خوبی ....ای انکه همه لطف است ...مرا یک دم به خود وامگذار که من ان دم که بی تو باشم همه عین ممات است... ای خوب من عظیم و عظیم و عظیم هستی...اکبر و اکبر و اکبر هستی یعنی از هر انچه هست بزرگ تری ..بخواه که من نیز بزرگ تر شوم که درگیر این کوچکی های دنیا نباشم که دلم بزررررررگ باشد که در این چند روز عمرم به کسی شر نرسانم که بعد از مرگم کم کمش یک خدابیامرزی پشت سرم باشد که بودم با نبودم فرق داشته باشد که عمرم به پای این باشد که خیری برسانم
هنوز پیاده رو های شهر را متر میکنم و پیاده و سرخوش میایم که این پیاده روی ها عطر اغوش تو را دارد و این خلوت خودم با خودم و تو را دوست دارم که به 3نفریمان خیلی خوش میگذرد
زندگی اب روانی است که میگذرد
خوب یا بد به هرحال میگذرد
اگر با تمام سختی ها جریانش را حس کردی سعادتمندی
اما اگر زندگیت هم پتانسیل شد و جریان به صفر رسید بدان که این نقطه اغاز دگردیسی رود است به مرداب یا اگر بخت یاری ات کند تالاب
پس بکوش تا جریانش پیوسته برقرار باشد .
پ.ن: فردا میانترم محاسبات دارم .25ام مدار 2. 28ام ریضمو . 30الکمغ
پ.ن2:این وسط من دلم یه مسافرت ترجیحا از نوع جنگلی میخواد و خدا داند که ابان و اذر چقددددد بی شعورن...واس اینکه اوج میانترم ها و کوفت و زهره ماره و اوج حس درس نبودن و اوج دل به طبیعت زدن
پ.ن3: اون شوق درسی که قبلا داشتمو ندارم .رشتمو دوس دارم ولی انگیزه ای برا درس خوندن نیس .احساس میکنم سوال هایی که دارم خیلی وقته بدون پاسخ موندن و این یعنی من هرروز بیشتر غرقشون میشم و متاسفانه جواب هاشون با سری فوریه و انتگرال میدان و دیورژانس و کرل و امپدانس و ادمیتانس و... بدست نیومده.پس چه باید کرد؟ جواب:مطالعه .تفکر.بحث با ادم های درست
پ.ن4:به قول مطهره که "این نیز بگذرد"
پ.ن5:صد دانه یاقوت دسته به دسته با نظم و ترتیب ..به به ;)))
واقعیت همیشه حقیقت نیست.لذا انچه که واقع میشود و رخ میدهد همیشه برحق نیست.حواسمان به انچه که لباس وقع بدان می پوشانیم باشد . ما مسول حقیقت یک واقعیت نیستیم اما بی شک مسول واقعیت یک حقیقت ,بی کم و کاست ماییم.
یعنی بیشتر از اونی که تو اتفاق های مختلف بخوام یاد وبلاگ نویس هایی که نوشته هاشونو میخوم بیوفتم تو سبد میوه و میوه فروشی یادشون می افتم.
الان ینی انار میبینم یاد مستر نیما می افتم.نارنگی که بدون شک اولین چیزی که به ذهنم میاد روانی نویس خوشبخت(که تازگی به مهندس خوشبخت ترفیع گرفتن) هست .اصن با اون بساط نارنگی پلو و اینا مگه میشه جز ایشون یاد کس دیگه ای افتاددد؟؟!!!:)))
سیب هم که دیگه انحصارا در اختیار نیمه سیب سقراطیه.
چیزی که برام عجیبه اینه که نمیدونم چرا با توت فرنگی یاد شباهنگ می افتم!!! لابد الان بیاد این پست را ببینه قطعا کامنت میذاره که توت فرنگی هم دوست نداره:||| (ولی یه بار باید ازش بپرسم دوست داره یا نه:)))
تخمه هم که میخورم یاد جناب مترسک می افتم که یه ذره دلیلش پیچیده است خودمم هنوز دقیقا نمیدونم چرا ولی حدس میزنم به این علت که تخمه از افتابگردون میاد و من قالبا وقتی اسم مترسک میاد من یاد یه مزرعه افتابگردون می افتم .حالا پیدا کنید سن پرتقال فروش را :))))
و اما کیوی که با دیدنش یاد پست های خاص درامافون می افتم.(البته شاید بی راه نسبت به اوضاع این ماه هایش نباشد:)))
پ.ن: بر خود واجب میدانم که ازبقیه مسؤلین وبلاگ های محترم خاطر نشان کنم که بشتابید بشتابید و یک میوه را برای خود برگزینید تا از یاداوری های ملوکانه این جناب محروم نشوید.
با تشکر . مسؤل وبلاگ "رادیو خرت و پرت"
امضا:خورشیدالسلطنه
پ.ن2: میوه انتخابی این جانب "موز"می باشد.چراکه راحت پوست گرفته نمیشود که میشود .به عنوان وعده غذایی نمیشود خورد که میشود.سیر نمیکند که می کند.طعمش که عالی نیست که هست.خلاصه همه چی تمام است فرزندم:)))
مثه حس این اهنگ