5تیر1395

  • مهسا ماکارونی فر
  • شنبه ۵ تیر ۹۵
  • ۱۷:۴۵
  • ۰ نظر

تابستون شروع شده و کلی برنامه دارم براش امیدوارم بتونم اجراشون کنم.:) قرار شد که تا اخر ماه رمضون کتاب بیشتر بخونم و روند فیلم دیدن و متوقف کنم داره خوب انجام میشه. دیشب حال خوبی بود . شب قدر اصن یه حس های عجیبی داره. از اینم که بگذریم . نمره ها دارن دون دون میان :| و خب بهتره از اینم بگذریم . همین دیگه برم سر اسک رچ که فردا باید برم سر کلاس و چیزی بلد نیسم :| یکمم استرس دارم تا ببینیم چی میشه :)

میشه؟

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۴ تیر ۹۵
  • ۰۱:۵۹
  • ۰ نظر

میشه شرمندت نباشم؟ میشه امشب تموم شه فردا هم زودی تموم شه؟ میشه ؟ یک عمر من پر پر زدم چون درد دوری کم نبود اینا که میگم یک شب از چیزی که حس کردم نبود. با گریه های هر شبم دنبال مرهم نیستم. اینبار بشکن بغضمو فکر غرورم نیستم. کی گفته این خواهش منو تو چشم تو کم میکنه این التماس اخرم خیلی بزرگم میکنه(یه تیکه هایی از اهنگ سازش از مهدی یراحی)

خواهش و خواهش و خواهش .... یه عمر غرق تمنا بودم یه عمر کریم بودی میشه اینبار هم کرمت این سمتی باشه که دل میگه؟

پناهنگاه های تنهایی من جاهای شلوغی هستن..

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۳ تیر ۹۵
  • ۱۰:۵۳
  • ۰ نظر
غمگین که میشم حالم که خراب میشه از اونایی که تاحالا فقط به اندازه انگشتای یه دستم رخ داده به دو جا پناه میارم و گریه میکنم . من حال خرابمو تو خونه نمیارم بیرون در چالش میکنم و میام تو من حال خرابمو دانشگاه هم نمیبرم تو اتوبوس چالش میکنم و میرم. من اما وقتی حالم خرابه دو جا پناه میارمو و گریه میکنم و اشک میریزم. دو جایی که خیلی شلوغه ولی هیچکس پاپی نمیشه که چرا داری گریه میکنی . من پناه میارم به تنها سینما رفتن و تنها گلستان شهدا رفتن. سینما سانس 12.5ظهر ادمای کمی میان فیلم ببینن من اما میرم که اونجا گریه کنم . من تنها میرم و یه بلیت میخرمو میرم یه صندلی دور از اون جمعیت انگشت شمار میشینمو و چراغا که خاموش شد اشکام سرازیرمیشن.من بی صدا گریه میکنم و چراغام که خاموشه پس کسی پاپی نمیشه که "دختر تو چه مرگته که اومدی سینما و هنوز فیلم شروع نشده داری گریه میکنی" . من اما وقتایی که غمگین میشم گلستان شهدا میرم. اونجا سر قبر یه شهید میشینم و گریه میکنم از غصه هام برا عمو میگم . اونجام کسی نمیاد بپرسه که دختر تو چه مرگته که داری سر قبر یه شهید که نمیشناسیش گریه میکنی و عمو صداش میکنی . دو تا پناهگاه تنهایی ِشلوغ دارم .

دلت که با خودت اینجا نباشه حتی اگه بهشتم باشی بازم...

  • مهسا ماکارونی فر
  • سه شنبه ۱ تیر ۹۵
  • ۲۲:۱۸
  • ۰ نظر


جواب این دلی که دلش پر میزنه الان برای قران خوندن تو حرم امام رضا و الان جلو کتاب و جزوه سیگنالش نشسته و داره میزنه توسرو مغ خودش که شاید پاس نشه و درحالی که میگفت سیگنال که کامل میشمو کی باید بده؟ هرکی باید جواب بده خیلی صریح و سریع بیاد بشینه جلوم و حواب بده.


حال دل ادما را اگه نمیفهمیم نمک نشیم رو زخمشون . مرسی عح

  • مهسا ماکارونی فر
  • سه شنبه ۱ تیر ۹۵
  • ۱۷:۴۸
  • ۰ نظر

یادت /یادم نرود هی

  • مهسا ماکارونی فر
  • شنبه ۲۹ خرداد ۹۵
  • ۰۴:۵۹

مگر نه اینکه همیشه برای تو بوده؟ مگر نه اینکه همیشه تو خواستی ؟مگر نه اینکه همیشه تو بودی؟ مگر نه اینکه راضیم به رضای تو؟ مگر نه اینکه گر تو بخواهی به همه عالم پشت میکنم؟ مگر نه اینکه حواست به دلتنگی هایم بود؟ مگر نه اینکه دستم را گرفتی جایی که احدی نبود؟ مگر نه اینکه رفیق روزهای بی رفیقی ام بودی؟ مگر همه این سختی ها را برای تو نمیکشم؟ چی؟ منت میگذارم؟ خب بگذارم . دلم میخواهد سختی بکشم و راست راست بیایم اینجورری مقابلت بنشینم و بگویم برای توست هااا. اصلا یک لذتی دارد این منت گذاشتن که نگو . اینکه ادم دستش را بگیرد بالا . قنوت بگیرد اینبار نه برای خواستن که برای نشان دادن انچه در دست دارد خب من که جز اینها چیزی ندارم . حواسم هست که همه. اینها برای توست . پس چرا هی یادم می رود؟ 

یا رب نظر تو برنگردد /برگشتن روزگار سهل است

عکس از من/مدرسه چهارباغ اصفهان. خیابان امادگاه

هجوم بی کسی

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۲۸ خرداد ۹۵
  • ۱۶:۴۶
  • ۲ نظر

عکس از من 

حکیم نظامی تنها . حکیم نظامی غمگین

مختصات فعلیvsمختصات بعدی

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۲۸ خرداد ۹۵
  • ۰۹:۲۵
  • ۰ نظر
من الان دقیقا تو نقطه ای وایسادم که میتونم سال ها بخوابم و سال ها تو همین 4مترمربع تختم زندگی کنم . من الان تو نقطه ای وایسادم که هیچ هدف بلند مدتی ندارم و این اشغاله . من یه سری هدف های کوتاه مدت و نهایتا میان مدت مزخرف دارم و دارم به این فک میکنم که من از جون بلند مدت چی میخوام؟ جواب دادن بش سخته چون من حتی نمیدونم تو کدوم دستگاه مختصات وایسادم . من تو یه جزیره برمودای ذهنی گیر افتادم و هیچ سیگنالی به محیط پیرامون خودم نمیتونم بفرستم . یا اگه هم میفرستم همه سیگنال ها کد شده است و ادم های بیرون این جزیره یا هنوز دیکد نکردن یا هیچ گیرنده ای را تنظیم نکردن یا اصن براشون هیچ اهمیتی نداره و دارن اون پیچ را میچرخونن تا اخبار را بگیرند یا فوتبال گوش کنند . من باید تنهایی مختصات هدفمو کشف کنم و تنهایی از میون این همه قطب نما . قطب نمای سالم را تشخیص بدم و راه بیوفتم . ولی میدونی این هیجان انگیز هم هست و من عاشق ماجراجویی ام . اصلا همین که دقیقا نمیدانم مختصات بعدیم کجاست هیجان را چاشنی بدو بدو هایم میکند ممکن است یک جاهایی جاده خاکی برم و به بن بست بخورم اما مهم نیست کی اهمیت میده که کمی دیرتر برسم . من هیجان و ماجراجویی را دوست دارم پس این اینده ی تا حدودی مبهم را هم دوست دارم من فقط نباید بایستم نباید بشینم من باید بروم حتی با پای پیاده . اصلا رسالت هدف. رفتن است . من اما سعی میکنم از اطرافیانم رفتن بیاموزم کاش معلم های خوبی باشند یا اگرنه تشویق کننده های خوبی.. که ذات رفتن را بشناسند بیاموزند تشویق کنند.
از این لبخند گنده ها که از یه بحث طولانی با خودت به یه نتیجه خوب میرسی:))))) ^__^

درددل یا دردمغز یا اصن دردهمه ی اعضا و جوارح

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۲۸ خرداد ۹۵
  • ۰۳:۰۵
  • ۰ نظر
یک مرضی است که افتاده است به جان من . مرضی که قبلا نبود و حالا هست و قصد رفتن هم ندارد . من حالا که این مرض راگرفته ام از چیزی را از ته دل خواستن میترسم . من دیگر در زندگی تحصیلی ام چیزی را از ته دل نمیخواهم چون یکباری خواستم و عین سگ تلاشم را کردم و بععد نتیجه ان نشد که من میخواستم . لازم نیست انقدر مبهم صحبت کنم . اینجا که کسی نیست بگذار سباستین بیپرده با تو حرف بزنم . من هوافضا ش ر ی ف را میخواستم انقدر میخواستمش که هرشب رویا بافتم هر روز به امید ان عین سگ درس خواندم و درست در همان 4 ساعت لعنتی که من باید نتیجه ان همه روزهای لعنتی ان سال را میدیدم من تبدیل شدم به کسی که میتواند خیلی خیلی خوب گند بزند . من انقدر مطمن بودم که حتی کنکور هنر راهم ثبت نام کرده بودم کنکور برایم بازیچه بود و من در ان بازی شکست سنگینی خوردم . من از ان 4ساعت تقریبا هیچ چیز به یاد ندارم ولی ان 4ساعت انگار زیادی مرا به یاد دارند. من 1200شدم این رتبه رتبه ی بدی نیست ولی چیزی نبود که من برایش عین سگ درس خواندم اما میدانی سباستین من از تلاشم راضیم . من حالا یاد گرفته ام که تلاشم را فارغ از نتیجه ادامه دهم . ولی حالا از چیزی را از ته دل خواستن میترسم . هرروز میچرخم و میچرخم و با این واقعیت که ساعت اما به دور خودش نمیچرخد و بی رحمانه به جلو میرود میجنگم. اره ساعت حق نداره تا وقتی که من تصمیم نگرقتم انقدر سریع بره جلو . این روزها ادم های دور و برم کمکی که به من نمیکنند هیچ مایه ی ناامیدی من شده اند . از این اطرافیانی که روزگاری رفیق گرمابه و گلستان هم بودیم و حالا فرسنگ ها دورتر از من چراگاه فکرش شده بیزارم. از اینکه سیستم اموزش عالی کشورم بیمار است بیزارم اصلا نه فقط سیستم اموزش عالی که سیستم اموزش غیر عالی کشور هم مریض است . سباستین این زوزها حال دلم خوب است و من این روزها از پی خواستن اوست که درس میخوانم چون این تنها کار مفیدی است که بلدم و او میخواهد که همه مفید باشند اما حال مغزم خوب نیست من میدانم که هرروز دارم پیر و پیرتر میشوم و هنوز از چیزی را از ته دل خواستن میترسم . باید به خودم کمک کنم که با این ترس احمقانه پیروز شوم .باید دست بر زانو های خودم بگذرام. باید کمتر با انانکه فرسنگها دورتر از من می اندیشند هم کلام شوم باید از اینجا فاصله های معنوی بگیرم . بیاد ارام تر اما به نظر برسم . طوفان را درون خودم نگه دارم و بی صدا تر قدم بردارم . من الان هم مورد توجه نیستم ولی گاهی اوقات متوجه میشوم که بحثی از من است و این بیش از پیش بر من نگرانی می افزاید . مرکز توجه بودن چیز اشغالی است همه از شما چیزی زا برداشت می کنند و شما حق پس گزفتن و اعتراض را ندارید که برداشتت فلانی غلط است . پس من بیشتر باید طوفان هایم را در خودم نگه دارم . جهان بدون من چرخیده و با من میچرخد و بعدها بدون من نیز میچرخد من نیامدا ام که حهان را تغییردهم پس طوفان هایم را برای خودم باید نگه دارم . به قول توروالدز باید سعی کنم بفهمم در کدام مرحله از: بقا,نظام اجتماعی,تفریح هستم.

26خرداد1395

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۲۷ خرداد ۹۵
  • ۰۹:۱۵
  • ۰ نظر
خیلی خیلی خیل روز خوبی بود . به قول بچه ها دوروز با اقتصاد خندیدیم. ینی چندنفر تو دنیا هستن که از درس بی مزه ای مثل اقتصاد و از تمرین 1نمره ای بی نزه تری از بخش مدیریت میتونن انقد جیز بامزه دربیارن و غش غش بخندن. ینی واقعا خوش گذشت . اصن کار علمی باید اینجوری باشه.من و مهشاد و زهرا و غزاله کل روزو خندیدیم وخب عوضش به حا اینکه این تمرین 3ساعته تموم شه از صبح تا عصر دانشگاه بودیم و طبقه وسط کتابخونه (که من بش میگم طبقه دوم کتابخونه ولی انگار طبقه اوله:))) چایی که پنجره های بزرگ داره و اصن خیلی حس خوبی داره . بعدش مهشاد ماشین اورده بود و کلی تو برگشت خندیدیم یه حاهایی گم شدیم و ادرس پرسیدیم و دوباره غش غش خندیدیم . خلاصه که روزای اینچنین پروژه ام ارزوست
1) ترکیبی از روزنوشته و گاه نوشته ها و عکس ها و خاطرات و آنچه که مهسا می اندیشد. مینویسم که دفن نشود در روزمرگی ها. نوشته هام مخاطبی نداره و اصولا انتظار ندارم که کسی گذرش این دور و برا بیوفته برا همینه که گاهی اوقات که از مونولوگ صحبت کردن خسته میشم .میشینم و با سباستین گپ میزنم. سباستینی که وجود نداره ولی پای حرفای من میشینه :)

2) همه این مزخرفات را میشه تو صفحه های کاغذ از یه دفترچه تو کشو میز نوشت یا حتی کلمه به کلمه تو صفحه های ورد در اندرونی ترین فایل های هاردت اما کسی چه میدونه که چی میشه که ما شروع میکنیم از تجربیاتمون با هم حرف زدن ...

3) اون آجری تو دیوار که هر لحظه ممکنه سقوط کنه.
5، 4، 3، 2، 1 ... .

4) این شاید بهترین نسخه از من نباشه که خب اشکالی هم نداره چون شاید اصلا بهترین نسخه از من وجود نداره!

5) ای مهسا، برای روزهایی که آبستن اتفاقاتی است که نیازمند تجربه های این روزهاست، برای لحظاتی که باید خودت را از حماقت نجات دهی، برای آن روزها توشه ای از مضحک ترین اشتباهاتت به همراه داشته باش. نه برای اینکه از اشتباه جان سالم به در ببری بلکه برای اینکه اشتباه خنده دارتری را مرتکب شوی که اشتباه کردن، مالیات ندارد.
آرشیو مطالب