چون الان وقتش نیست

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۸ مهر ۰۱
  • ۲۳:۰۶
  • ۱ نظر

امروز  8 مهر 
آشغال ترین روز زندگیم.

وایسادم و روضه خوندم برای مامان و بابا که اگه دکتر گفت عمل پیوند هیچی نیست یه عمله دیگه. پلنم این بود بدون اینکه بهشون بگم برم شیراز و پرونده بابا را تشکیل بدم ولی چون احتمالش را میدادم دکتر فردا بهمون بگه، دیگه گفتم بهشون که امادگیش را داشته باشند. خیلی سخت بود. 3 بار بغضم را قورت دادم و گریه نکردم. سفت وایسادم و منطقی حرف زدم و راه ها را گفتم و واقع بینی محض پاشیدم تو فضا. 
من واقعا تعجب کردم از این همه خونسردی خودم که گریه ام نگرفت ولی میدونستم که سنگر اخرم الان و الان وقتش نیست و الان وقت بچه بازی و احساساتی شدن نیست. من خودمو از تمام چیزهایی که باعث بشه منطقی فکر نکنم واسترسی بشم دارم دور میکنم چون الان وقتش نیست الان نه وقت استرسه نه وقت گریه نه وقت احساسات الان فقط و فقط وقت عقل محضه. 
کاش برای زهرا کاری از دستم برمیومد. نمیدونم چیکار باید بکنم که انقدر فکر سمی پیش خودش نکنه


زندگی واقعا چیز عجیبیه! من هیچ فکرش را نمیکردم تو عمرم همچین مسئولیتی را باید به عهده بگیرم. من فکر نمیکردم هیچوقت کار و زندگی و مریضی سخت و یه رابطه را باید باهم هندل کنم. من فقط برام پیش اومده و الان هرچیزی که پیش میاد با همین چیزهایی که بلدم شروع میکنم حل کردنشون و دختر واقعا پیچیده است. خروجی مطلوب تقریبا تعریف نشده است، تعداد پارامترهایی که مشخص نیستند خیلی زیادن و تو این عدم قطعیت ها، تصمیم گیری خیلی سخت میکنه قضیه را.


من نمیدونم چی میشه
من نمیدونم 6 ماه دیگه کجا وایسادم. خوشحالم یا ناراحت من فقط دارم همه زورم را میزنم. هرچی که از دستم برمیاد

من فقط اداشو در میارم

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۷ مهر ۰۱
  • ۲۱:۴۵
  • ۰ نظر

میدونی من در 96 درصد مواقع ادای ادم های قوی را درمیارم. من همیشه ترسیده ام، همیشه دارم بالا میارم و همیشه پاهام لرزیده و مغزم اشوب بوده. من هیچوقت ادم شجاعی نبودم من همیشه به ادم های شجاع غبطه خوردم.
من حالا اما بیشتر از همیشه ترسیدم، ترسیدم که نتونم. ترسیدم که از پسش برنیام. ترسیدم که دیر بشه. ترسیدم که نتونم همه این چیزهار ار درست هندل کنم. ببین من خیلی ترسیدم ولی میگم یعنی هیچ کار دیگه ای هم نمیتونم بکنم. مجبورم که ادا ادم های قوی و شجاع را دربیارم. مجبورم که کم نیارم. مجبورم که گریه نکنم. مجبورم که باهوش باشم و بهترین تصمیم هار ا بگیرم.

هفته دیگه نوبت دوتا دکتر اصفهان داریم، یه سر باید برم تهران بیمارستان مهراد برای جواب دوباره پاتولوژی. نوبت دکتر های شیراز را باید ردیف کنم و هرچه زودتر شیراز را باید برم ولی مشکل اینه هنوز نوبت ندارم. تهش فک کنم بزنم به جاده و برم تو بیمارستان شیراز یه کم کولی بازی دربیارم تا بتونم دکتر را ببینم. با اینکه معرفی نامه دارم ولی بازم با تلفن بهم نوبت نیمدن و جواب سر بالا میدن. فک کنم بهترین راهش این باشه بزنم به جاده.


- میگه دو روزه فقط رفتی؟ میگم اره. میگه پس چرا انقد دلم تنگ شده. تقصیر توعه. میخندم و هیچی نمیگم که دلم برای شنیدن صدای قلبت بینهایت کوچولو شده، نمیگم که برای خنده هات دلم تنگ شده. نمیگم.

- تو این شرایط یه کم به خودم تف و لعنت میفرستم که نگرانم که به ددلاین های دانشگاه ها نرسم. مدام با خودم میگم انقد خودخواه نباش. الان وضعیت بابا مهم تره ولی واقعا اعصابم خورده. میدونم که خیلی خودخواهم.

نفسم درسته که بالا نمیومد ولی یادم میمونه

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۷ مهر ۰۱
  • ۰۰:۱۷
  • ۰ نظر

1-
تهران رفته بودم که خبر بهتری بگیرم، امید داشتم که چیز تازه ای میشنوم و پاهام دوباره برای ادامه دادن قوی تر میشن ولی نشد. هردوتا دکتر ها نظرشون این بود که هرچه زودتر کارهای پرونده بابا را ردیف کنم و بابا به دارو عدم پاسخ دارن و این یعنی پیوند. روز اول که رفتم پیش دکتر ف، بعدش از فاطمی تا خونه را پشت تلفن با ش.ش گریه کردم. رسیدم خونه و گریه کردم. نفسم بالا نمیومد. نت قطع بود. زنگ زدم زهرا و گفتم. بهم ریخت. امیرعلی بهم پیام داد. زهرا شکسته، بد هم شکسته. دختر اون هم تو چه موقعیتی! بهش حق میدم. مدت زمان خیلی زیادی فشار روش بوده. تا صبح خیلی نتونستم بخوام به فواصل 2 یا 3 ساعت پا میشدم و گریه میکردم. کسی خونه نبود و خجالت نمیکشیدم. زار میزدم تا حدی که نفسم بالا نمیومد. 
فردا صبحش با بابا حرف زدم و بالاخره این خبر بد اومد. جسد علی بعد از 36 روز پیدا شد. دوباره گریه. رفتم و بالا آوردم. هیچ ایده ای از زمان و مکان نداشتم. تقریبا نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم. باید صبر میکردم تا دکتر بعدی را هم برم بعد برگردم برای مراسم اصفهان. علی فقط 20 سالش بود. شیرین بود. شیطون بود. دلم براش تنگ شده. برای مسخره بازی هاش. برای دختر عمه گفتن هاش.برای نمک و ها وشیطنت هاش.


2-

تو این شرایط خیلی با خودم کلنجار میرم که خودخواه نباشم. هیچ آینده ای جلو روم نمیبینم. فقط دارم دووم میارم. با این شرایط روحی زهرا همه چی را باید خودم هندل کنم. من راستش یه کم ترسیدم از اینکه نتونم از اینکه کم بیارم از اینکه گند بزنم ولی میدونی چیه؟ تو همین شرایط هم یه وقت هایی فقط میشینم زبان میخونم. میشینم استاد ها و زمینه های کاریشون را نگاه میکنم و به داک اضافه میکنم. میشینم با ش.ش فیلم میبینم و موزیک گوش میدم. میدونی چرا؟
چون من نمیذارم این آشغال برا زندگی من تصمیم بگیره! من نمیذارم که شرایطم برای من تصمیم بگیره!
اوکی با این شرایطی که پیش اومده باید قوی باشم و هر کاری از دستم برمیاد انجام بدم ولی این وسط اجازه نمیدم هم که زور این شرایط آشغال به من برسه.

3-
شاید به ددلاین خیلی از دانشگاه ها نرسم ولی فدای سرم. 

4-
فاطمه میگفت: همه میان بهم تسلیت میگن. بگو دیگه بهم تسلیت نگن. بغلش کردم و سرش را بوسیدم و گفتم میگم که دیگه هیشکی بهت تسلیت نگه. خیلی سحت بود. خیلی. به خدا که در توانم نبود و اشک ریختم.

5-
برای همه این روزهای سختی که فقط همه چی را میتونم به شایان بگم. ازش ممنونم. شرایطم یه جوری شده که درمورد جزئیات خیلی نمیتونم با کسی صجبت کنم ولی اون هست. همیشه هم هست. نمیدونم از کجا بلده که انقدر مهربون و خوب باشه ولی کاش منم یاد بگیرم ازش.

6-
هفته دیگه احتمالا بعد از هفتم علی میرم تهران. بعدش یه سر شیراز برای دیدن دکترهای شیراز و بعد از اون خدا میدونه

7-
ببین با بد کسی در افتادی :) و با بد کسی داری شوخی میکنی :) چون من تا تهش میرم. اولش میشینم گریه میکنم و نفسم می بره و پاهام شل میشه از این همه کاری که باید بکنم ولی فقط اولش اینجوریه تو دیدی که همیشه چجوری تا تهش میرم. اینم مثل  همون هاست. حالا تو بیا و بر زمان و مکان بد بیافزا من اونی نیستم که اهمیت میده.

دستم خالیه. کارت خوب ندارم

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۲۵ شهریور ۰۱
  • ۰۱:۰۶
  • ۰ نظر

تمام این مدت را اصفهان بودم. موندنم تاثیری نداشت ولی خواستم که باشم. ریموت کار کردم و زیاد کار کردم و اذیت شدم ک فدای سرم.
تمام این مدت گذشت و دلم هروز تنگ تر میشه برای گرفتن دست هاش. 

داشتم از خاکستر بلند میشدم. داشتم دوباره برمیگشتم. پلن سفر  بندر ترکمن را  نهایی کرده بودم. قرار بود حتی اگه سنگ هم از اسمون بیاد بریم و مثل اینکه داره سنگ از اسمون میاد.


تا حالا خبر مرگ نداده بودم  و حالا شد اولین بار. خبر گم شدن و پیدا نشدن. 

خدای من این دیگه چه مصیبتی بود که اومد.


وضعیت ازمایش های بابا دوباره خوب نیست. دکتر فعلا در دسترس نیست و باز منم. باز منم که موندم که چیکار کنم.

بابا شکسته

شوق زندگی ندارن


الان 25 روزه که مامان هم دیگه با گریه میخوابه.


راستش یه کم سخته باور داشته باشی که روزهای بهتری هم میاد ولی میگم یعنی کار دیگه ای هم از دستت برنمیاد.


ش.ش را نمیدونم چطوری باید ازش تشکر کنم که انقدر خوب و مهربون و ساپورتیوه. هربار که باهاش حرف میزنم پاهام دوباره نیرو میگیره که بلند بشم و بجنگم که وا ندم.


غم هست و مصیبت. کاری از دستم نمیاد.

نوبت یه دکتر دیگه گرفتم که تهران خودم  پرونده بابا را ببرم پیشش شاید که چیز دیگه ای بگه.


بالاخره اینجا رئیس کیه

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۲۸ مرداد ۰۱
  • ۱۷:۵۶
  • ۰ نظر

1- 
تهران بودم و همه چیز در ارامش و زیبایی مطلق. در حال سقوط به دنیایی که هیچی ازش نمیدونم و داشتم کشفش میکردم

2-

طوفان شد، موج راه انداختیم، زیبا بود و هیجان داشت و هیچ الارمی به صدا در نیومد

3-
همه چیز بهم ریخت. اومدم اصفهان. بابا بدتر شده بودن. تشخیص نداشتیم. تا عدم هوشیاری رفتند. دکتر گفت بریم شیراز برای پیوند کبد

نرفتیم. موندیم و کورتون را شروع کردند. بابا بهتر شده، تو ازمایش ها همه چیز داره میاد پایین. 15 کیلو تو این مدت وزن کم کزدند. روحیه مقاومت و بهبود ندارن. شب ها اومدم و تنها نشستم تو خونه و گریه کردم. تمومش کردم. نشستم و تا تهش فک کردم و بلند شدم. بلند شدم که این 6 تا 10 سال را بسازم و به بهترین شکل هم بسازم. 

4-

دلم برای ش.ش تنگ شده. خیلی خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش را بکنی

5-

هر طرف را نگاه میکنم کلی کار هست و وقت کمه. وقت خیلی کمه

6-

به 9 اکتبر نمیرسم. هرجور نگاه میکنم نمیرسم و هر طور شده باید تا 1 دسامبر نتایج  همه چی اومده باشه. نمیرسم ولی پا شدم که بدوام. شاید نرسم شاید دوباره یه چیز دیگه از پا درم بیاره. نمیدونیم ولی فعلا اینجا رئیس منم و باید ادامه بدم و بدستش بیارم

7-

سلامتی باشه برای همه

منو ببر به همون شب

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۱۲ مرداد ۰۱
  • ۰۲:۳۳
  • ۰ نظر

- یکشنبه 9 مرداد: پارک گفت و گو

یه جورایی خود بهشت بود، همه چی در بهترین حالت خودش. در ایده ال ترین حالت ممکن، ارامش خالص.
من و او بودیم و سکوت و موزیک و ناب در فواصلی و ارامش و نجواهای کوتاه. 
نمیدونم چجوری انقدر خوبه؟!
شب بی نهایت زیبایی بود، با اینکه خیس شدیم، راه زیاد رفتیم، زیاد خندیدیم و زیاد در آغوش غرق شدیم.
برای تموم روزهای آینده امیدوارم بودم هیچ آلارمی زنگ نزنه که مبادا همه اینها خواب باشه و بیدار بشم. احتمالا خواب و رویا نبود. احتمالا واقعی بود یا شاید هم هنوز ساعت آلارم نزده.

میتونی با تمام وجود حسش کنی لحظه را؟

  • مهسا ماکارونی فر
  • شنبه ۱ مرداد ۰۱
  • ۲۲:۲۶
  • ۰ نظر

یه چیزی که تو ارکستر سمفونیک برام جالب بود این بودش که رهبر ارکستر با تمام وجود شور و اشتیاق بود و انگاری باور داشت که داره زیبایی خلق میکنه، همه وجودش اون لحظه بود و و تو اون لحظه میدونست که خالق چه چیز معرکه و نابی هست. نوازنده ها شاید تک و توک این حس را توشون میدیدی.
بعد از دیدنش واقعا دلم خواست اینجوری کار کنم، هربار که دارم کار میکنم بدونم که دارم چی خلق میکنم و به زیبا بودنش باور داشته باشم. با تمام وجود همون لحظه باشم و خلق کنم.

مهسا و بازگشت به جنگ

  • مهسا ماکارونی فر
  • شنبه ۱ مرداد ۰۱
  • ۰۰:۰۹
  • ۰ نظر
- دوشنبه
کل روز را داشتم برای امتحان مدلسازی درس میخوندم. البته که تموم هم نشد و عصر راه افتادم به سمت تهران. ساعت 1 اینا بود که رسیدم تهران تا 3.5 درس خوندم و بعد خوابیدم که 7 پاشم برم سر امتحان.
-سه شنبه
3.5 ساعت امتحان بود با یه یه هایپ و کیک زنده موندم. کد را خوب زدم ولی فک میکنم نوشتن را خیلی خو بپیس نبردم و خیلی بیشتر میتونستم بنویسم تو برگه ولی خب به هرحال تموم شد. ساعت 1رفتم شرکت. عصر جلسه دمو داشتیم. روزهای اخر OKR عه و باید همه چی را جمع کنیم. تا  حدود 8 شرکت بودم و بعدش شام خوردم و رفتم خونه و نزدیک شب گفتم با شایان حرف میزنم که بعد چندتا چیز پیش اومد و نشد و اونم علاف شده بود بعد ناراحت هم شده بود و شب که رفتم خونه سعی کردم از دلش دربیارم که خب خیلی موفق نبودم.
-چهارشنبه
رترو و جلسه با عملیات و 1:1 با تیزی و دوتا جلسه دیگه همه را خوب پیش بردم و راضی بودم بعدش با بچه های چپتر رفتیم، شهربازی ارم و واقعا باحال بود ( سقوط ازاد و ستاره چرخان خیلی حال داد) بعد از اون پلن شام با شایان داشتم میچیدم که کنسل کرد و یه سری کامنت هم راجع به ساعت رفت و امد واینا داد که تقریبا دعواش کردم :). قرار بود برم اصفهان که بلیت نبود و برای 5 شنبه شب بلیت گرفتم.
- پنجشنبه
صبح را برنامه داشتم برم شرکت  که سردرد و کم خوابی که داشتم، نذاشت. 2.5 با شایان اکباتان قرار گذاشتیم که بریم ناهار و بعد یه رترو و بعدش هم اول قرار بود بریم دور دریاچه دوچرخه که بعدش تغییرش دادیم که ارکستر سمفونیک و این بهترین تصمیم بود به نظرم تو این چند وقت.
ناهار زدیم، گشتیم، خندیدیم و بعدش نشستیم و روی رابطه مون رترو برگزار کردیم و در مورد مسائلی که خوب پیش رفته بود و نرفته بودن حرف زدیم و اکشن تعریف کردیم برای ادامه و بعد با مترو رفتیم تالار وحدت و یه کنسرت ارکستر سمفونیک ناب و معرکه را تجربه کردیم ( به غیر از اون دوست عزیزی که فلوت میزد و گند زده بود درواقع :)) 
بعد از کنسرت رفتیم، ترمینال بیهقی و تو اون شهروند خاطره انگیز یه چرخی زدیم وشیرکاکائو با چیزکیک خوردیم و من خدافظی کردم و اومدم اصفهان.

چندهفته پیش رو را نصف اصفهان و نصف تهران خواهم بود. سرم بیشتر از قبل شلوغ شده و درگیری ها و مسئولیت بیشتری دارم. برنامه ریزی ها و الویت بندی ها سخت تر شدند ولی حدس بزن چی سباستین؟ باید از پسش بربیام و این فقط با دقیق پلن کردن حرکت ها امکان داره. پس پیش به سوی مرداد پر از برنامه ریزی.

برو بگو غم فردا بیاد

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۲۳ تیر ۰۱
  • ۰۱:۲۳
  • ۰ نظر
- بیشتر از قبل از پا افتادم. نشستم زمین و تکون نمیخورم. روزها و ساعت ها دارن غمبار میگذرن و اینجا فقط مریضی داره اضافه میشه. بابا فعلا به جراحی نیاز ندارن. مامان و بابا هردو کرونا گرفتن. هرچی فکر میکنم میبینم کیفیت تصمیم گیری هام این چندوقت خیلی اومده پایین. شرایط مختلف خوب و بد را دارم بد هندل میکنم. این بچه را دارم زیاد اذیت میکنم و دلش را میشکونم. خیلی سخت شده همه چی.

- امشب باید تمومش کنم. فردا باید بشینم پای پروژه این درسه. فردا باید این رودمپ را فاینال کنم. فردا باید پاشم. با قدم های کوچولو کوچولو هم باید پا شم. از تو دل تاریکی باید نور بکشم بیرون. باید پاشم و سپر ام را بردارم نمیتونم وایسم تا زخم هام خوب بشه. باید پا شم و یه سنگر دیگه را بگیرم.

برای چرخ دنده ها

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۱۹ تیر ۰۱
  • ۱۹:۵۸
  • ۰ نظر

1-
از بحث جدی دارم طفره میرم من برای درافتادن با لشکر غم طفره میرم. من دارم کم میارم. وا دادم. نشستم تا یه چیزی بشه. هر لحظه انگار دارم انتظارش را میکشم. که چی. برای چی. چرا منتظر خراب شدن همه چی؟


2-

سر بحث و تعریف رابطه باهم زاویه داریم. یه بحث جدی احتمالا باید باهم بکنیم ولی هرچیزی که الان بین مون هست بی نهایت قشنگ و سازنده است. آدم بهتری داره از من میسازه و این تنها چیزی که برام اهمیت داره.


3-

هنوز مرکز تمام تصمیماتم خودمم. هنوز به اولین نفری که فکر میکنم خودمم. باید یه کم بیشتر بقیه را هم در نظر بگیرم.


4-

شنبه هفته پیش وقتی سردرد و سرگیچه ام خوب نشد پاشدم از شرکت رفتم دکتر، اونم سرم و امچول و قرص و اینا و وقتی تقریبا تموم بود که داشتم به ش.ش خبر میدادم که یه کم ناراحت شد که چرا زودتر بهش نگفتم. یه کم هنوز اولین چیزی که به ذهنم میاد اینه که مشکل را حل کنم. خیلی به ذهنم نمیاد به کسی خبر بدم برای حل مشکلم. 

5-
تمرکز ندارم و نمیتونم واضح تصویر روبرو را ببینم و وقتی ویژن و چشم انداز آینده را نتونم ببینم و تصور کنم نمیتونم خوب تو مسیر گام بردارم. این هفته باید تلاش کنم دوباره با قدم های کوچیک به سطح انرژی و تمرکز اردیبهشت برگردم.


6-

روتین ورزشی ام تقریبا نابود شده و دیگه نه یوگا میکنم نه منظم دو میرم و نه هیچ ورزش دیگه ای و همین واقعا بیشتر حالم را میگیره


7-

چرخ دنده ها از جا دررفتن و دیگه مثل ساعت همه چی روال نیست و هرچی زودتر همه چی را جا نندازمف سخت تر میشه.


8-

ش.ش هرروز دوست داشتنی تر میشه و هرروز بیشتر از دستش میخندم.

برای تابستونی که داره از دستم میره و نمیخوام بذارم

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۱۷ تیر ۰۱
  • ۲۰:۳۵
  • ۰ نظر

31 خرداد بعد از اینکه دفاع کردم و بعد از اینکه خونه جدید را تحویل گرفتیم، یه نفس راحت کشدیم و یه نگاهی به جلو کردم و گفتم تابستون قراره خوش بگذره. واقعیتش ولی الان که یه تمرین یه پروژه و یه امتحان از این ترم مونده، بابا حالشون خوب نیست و تا دوشنبه باید صبر کنیم تا با خیال راحت احتمال سرطان را رد کنیم، حالم از کرونا خرابه و واقعا نفسم بریده و وا دادم. دیگه توانی ندارم که راه برم چه برسه به اینکه برای همه کارها بدوم.


لیست برنامه هام برای تابستون داره صدام میزنه من اما از پا افتادم. باید شروع کنم مهم نیست از کجا باید شروع کنم. گام بردارم، راه برم، بدوم. تا تهش باید برم

وقت اضافه ای برای تلف کردن ندارم. پاشو مهسا

Hate to admit but it might be true

بابا اصن انتظارش را نداشتم

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۱۷ تیر ۰۱
  • ۲۰:۰۰
  • ۰ نظر

این بچه واقعا تو یه لیگ دیگه ای مهربون و رمانتیکه :))) وقتی حالم بد بود و سردرد داشتم میمردم و قرنطینه بودم، 6 صبح پاشده بود، چک کرده بود من بیدارم و 7 صبح نشست پشت پیانو و برام پیانو زد که فقط فکر نکنم و نگاش کنم و رها شم از مکان و زمان. 
یه موقع هایی انقدر ساپورت میکنه و انقدر نگرانه من باهاش بد حرف میزنم و بعد عذاب وجدان میگیرم ولی این بچه واقعا تو یه سطح دیگه ای از خوب بودنه.
ش.ش واقعا داری چیکار میکنی با قلبم، بچه ؟


سویه جدید کرونا را گرفتم و هیچ حالم خوب نیست. توهم و سردرد و سرگیجه و کابوس دارم و نمیدونم کی میخواد تموم بشه :(
مواظب خودتون باشین بچه ها.

فقط تا پیچ بعد دووم بیار

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۱۰ تیر ۰۱
  • ۱۵:۵۰
  • ۰ نظر

من هیچوقت ادعایی نداشتم که دوست خوبی ام ولی دختر، واقعا دوست خوبی ام! 
این چندروز میخواستم برم اصفهان ولی چون حال میم خوب نبود، بیخیالش شدم و موندم پیشش و سعی کردم یه کم تو موقعیت های مختلف بهش یادآوری کنم که چقدر خفنه و چقدر همه چیز میتونه خفن و عالی بشه.
نمیدونم چی میشه. نمیدونم به کجا میرسیم نمیدونم یکسال دیگه کجا وایسادیم حتی نمیدونم با ش.ش تا کجا تو یه راه میمونیم ولی بذار ببینیم چی میشه بذار ببینیم چه چیزهایی را میشه تجربه کرد و ازشون چیز یاد گرفت و بذار ببینیم تهش رو کدوم صخره وایمیسیم و چایی میخوریم و میخندیم به همه این به فنایی ها.

خرداد پر حادثه به پایان رسید و من زنده ام

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۳ تیر ۰۱
  • ۱۵:۳۴
  • ۰ نظر

بالاخره این 31 خرداد که فکر میکردم هیچوقت تو زندگیم نمیبینمش، تموم شد.
31 خرداد دفاع کردم، کلید خونه جدید را تحویل گرفتیم و اره تابستون هیجان انگیزی داره شروع میشه.
نشسته ام و تموم این اتفاقات ریز و درشت این یک ماه را بالا و پایین میکنم و نسبت به تمام جزئیاتش به خودم افتخار میکنم نه اینکه گند نزده باشم، یه جاهایی گند زدم ولی بالغانه جمعش کردم چیزی که خودم هم انتظار نداشتم.
دو تا حس را قبلا خیلی کم تجربه شون میکردم و در این یک ماه با فرکانس بالا دارم تجربه شون میکنم:

- جاه طلبی: تو کار خیلی خیلی بیشتر از قبل جاه طلب شدم، خودم را تو موقعیت هایی قرار میدم تا مسئولیت هایی بیشتری حس کنم و تصمیم های بزرگ تری بگیرم و تاثیرگذاری بیشتری داشته باشم.

-  اهمیت دادن به مشکلات کسی غیر از خودم: این بچه نمیدونم داره با قلبم چیکار میکنه ولی نسبت به مشکلاتش و دغدغه هاش اندازه مشکلات خودم اهمیت میدم و این خیلی عجیبه!


از عملکردم در بهار 1401 راضیم و از 10 به خودم 8 میدم. جایی که میخواستم ته خرداد توش قراربگیرم را دارم و حالا وقت پلن کردن برای تابستونه، تابستونی که پله اول 3 تا پروژه بزرگه برام و برای هرکدومش یک دنیا ذوق دارم و هیجانش داره دیوونم میکنه.


بچه ها از پا نیوفتین، ادامه بدین، ما اومدیم که تا تهش بریم. تا ته تجربه هاتون را برید و از خیلی چیزها نترسید.


شیشه را پاک کن

  • مهسا ماکارونی فر
  • شنبه ۱۴ خرداد ۰۱
  • ۲۲:۴۶
  • ۰ نظر

یه نکته خیلی جالبی که وجود داره و توی کار من اینو کشف کردم این قانونه که: هرجا بحث داره کش پیدا میکنه، کارهات داره کش پیدا میکنه، از سرعت پیشرفت راضی نیستی،... اولین کاری که میتونی بکنی و 80 درصد مواقع جواب میده خیلی ساده است!
تو باید یه دستمال دستت بگیری و سعی کنی شیشه جلو را پاک کنی تا واضح تر ببینی. لازمه که یه لحظه وایسی، برگردی به چندتا اصل ساده ای که برای قضایا داری، هدف را از شیشه پاک شده نگاه کنی تا یادت بیاد برای چی داری این راه را میری. اون موقع است که انگار یه نوری میوفته روی جزئیات همه چی و خیلی واضح میتونی تصمیم بگیری که چون دارم اینطرفی میرم و چون میخوام به این هدف برسم پس دیس این کارها را میدم، پس این جزئیات برام مهم نیست پس سعی میکنم وقتم را بذارم و کیفیت این چیزها را بالا ببرم. همه چی با پاک کردن شیشه شفاف تر میشه.

- داری تمرین مینویسی و میدونی که به ددلاین نمیرسی اما شیشه را پاک میکنی و یادت میوفته که تمرین و ددلاین و نمره بهونه است که تو اینارا یاد بگیری و لذت ببری، پس غرق کشف و یادگیری میشی و همه چی با یه سرعت باورنکردنی پیش میره

- زمان دفاع پایان نامه ات عقب افتاده، برنامه هات بهم گره خورده اما شیشه را پاک میکنی و یادت میوفته که خب من که کار خودمو کردم من لذت رسیرچ را چشیدم و من به ریزالت رسیدم حالا چه اهمیتی داره که کی دفاع کنم

- هربار یه مشکلی پیش میاد اولین راه حلی که به ذهنت میرسه اینه که از فلانی کمک بگیرم ولی شیشه را پاک میکنی و یادت میوفته که زندگی همینه، همین جزئیات و چالش های ساده که باید حلشون کنی پس یه نفس عمیق میکشی و سعی میکنی حلشون کنی و به طرز باوردنکردنی راه حل ها خودشون از در و دیوار ظاهر میشن

- توی کار به یه مشکل عجیب میخوری که هیچ ایده ای نداری چجوری حلش کنی، دلت میخواد فرار کنی ازش. ایگنورش کنی بری سراغ یه چیز دیگه اما شیشه را پاک میکنی و یادت میوفته که خب از پس بقیه چیزها براومدی بذار ببینیم این چجوری حل میشه و چه چیزی از توش میشه یادگرفت


یعنی میگم شیشه را پاک کردن باعث میشه، علیرغم اینکه میبینی ک میترسی از جاده ولی یادت بیوفته که منظره بعد از پیچ میتونه خیلی باحال باشه پس:
"اول از همه شیشه را پاک کن"

شوق دیدار تو دستم را برید

  • مهسا ماکارونی فر
  • شنبه ۱۴ خرداد ۰۱
  • ۱۴:۴۶
  • ۰ نظر

دیشب نوک کوه قاف خیلی جان در بر و می برکف و معشوق به کام بودم.

خیلی جالبه که fall in love میگیم. یعنی  واقعا فک کنم هیمن مدلیه که سقوط میکنی، هیچ ترمزی نداره. یه دفعه سقوط میکنی

3روز از میانه خرداد

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۱۳ خرداد ۰۱
  • ۱۲:۴۰
  • ۰ نظر

سه شنبه 10 خرداد
جلسه نسبتا سختی با استادم داشتم که اماده شده بودم براش و خوب گذشت

یه خونه تو گیشا پیدا کرده بودن مریم و ماجده، رفتیم دیدیم، پسندیدیم، رفتیم بیعانه دادیم


چهارشنبه 11 خرداد

صبح جلسه ارائه OKR داشتیم بعد از اون ناهار زدیم با بچه ها بعد از اون پاشدم اومدم قرارداد خونه را نوشتیم و چونه زدم و بعد به این بچه ش.ش پیام دادم و راه رفتیم وخندیدیم و شام بدمزه خوردیم و خندیدیم.


5شنبه 12 خرداد

بانک برای حواله کردن پول رهن برای صاحب خونه بعد مشاور املاک برای کارهای نهایی و بله این سومین خونه ای هست که تو تهران قرارداد بستم.


همه چیز واقعا داره خوب پیش میره.

1 تیر قراره شروع یه چپتر جدید باشه و فک کنم از 31 خرداد زنده بیرون بیام.

در ستایش زیبایی

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۴ خرداد ۰۱
  • ۱۷:۰۴
  • ۰ نظر

بخشی از قلبم را احساس میکنم که قبلا نمیدونستم وجود داره، به تک تک جزئیات رفتاری و لحن صحبت کردنش دقیق میشم و به نظرم زیبا میرسه. نمیدونم تا کی ادامه پیدا میکنه. نمیدونم تا کجا پیش میریم. سلیقه مشترک موسیقی، سلیقه مشترک فیلم، سلیقه مشترک تک و مطالعه باعث شده که تقریبا از همه چی بتونیم باهم چرت و پرت بگیم و زیباست و بی نهایت زیباست. دارم سعی میکنم تا میتونم بهش آسیبی نزنم و اونم همینطور. هر دو میدونیم که نباید بهم آسیب بزنیم و فقط باید همدیگه را هل بدیم به جلو و این زیباست.
درسته که زیر بار هندل کردن جابجایی خونه و هم خونه ای رو مخ فعلی و کار و جاه طلبی و درس و پایان نامه دارم له میشم ولی خوشحالم و آسمون آبی کم رنگه.

اوضاع خوب نیست بچه ها ولی ما دووم میاریم ما میجنگیم و تو خون خودمون شهید میشیم ولی میجنگیم برای زندگی کردن. به همه تون باور دارم و دمتون فوق العاده گرمه.

26ام در مورد همه چی صادق بودیم

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۳۰ ارديبهشت ۰۱
  • ۰۰:۲۸
  • ۰ نظر
26 اردیبهشت روز قشنگی بود. 
این بچه واقعا باعث میشه روزها را پر نورتر ببینم، ازش معرفت و شعور و علم یاد میگیرم و تقریبا درمورد هر چیز نردی با شور و اشتیاق فراوان صحبت میکنیم. 
این پسر واقعا غیرقابل پیش بینیه توی موضوعاتی که مطرح میکنه. یه سرور دیسکورد داریم که از تقریبا همه چی روش حرف میزنیم و درمورد همه چی کانال و ترد داریم. اوضاع جالب داره پیش میره.
 لحظه را درمیابیم و پدر تفریح و وقت گذرونی را داریم درمیاریم.
مامان حالش خیلی خوبه
بابا خوشحاله
و زهرا ردیفه
اوضاع در یک ماکسیمم محلی افتاده و امیدوارم تا یه مدت خوبی بمونه.
این درسی که این ترم رفتم گرفتم واقعا باحاله و از کلاس و تمرین هاش لذت میبرم. استاد زنگ زد گفت تا اخر خرداد دفاع کن :) گفتم چشم ردیفه استاد فقط conclusion مونده که من بر ارواح سرگردان هاگوارتز خندیدم که فقط اون مونده. تقریبا نوشتن 3 فصلش مونده :)))) که امید به خدا هفته بعد را یه کم باید زیرآبی برم و مرخصی بگیرم که برسونم ولی خب حالا میرسه دیگه ایشالا.
فرداعصر قراره با این پسر دوباره بریم یه جایی از این شهر را کشف کنیم و چرت و پرت بگیم و بخندیم در حالی که هر دو داریم به رادیکال 157 قسمت تقسیم میشیم زیر بار کار و پایان نامه و جاه طلبی برای ترفیع :))

چون آفتاب نجیبی در راه است

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۱۵ ارديبهشت ۰۱
  • ۱۹:۰۸
  • ۰ نظر

حرف زدن از موقعیتی که تو ضعف هستی واقعا مثل راه رفتن روی لبه دره میمونه، هیچ ایده ای نداری که کی ممکنه زیر پات خالی بشه، مثل سگ ترسیدی ولی ادامه میدی چون باید بگذری از لبه دره، چون اونور دره کلی منظره هست که میخوای یه دل سیر نگاهش کنی.
من اما آروم و با حوصله تر رد شدم، هنوز هم دارم رد میشم هنوز هم منتظرم که زیر پام خالی بشه ولی قسمت سختش را تا حدودی رد کردم.


از 1ام اردیبهشت تا 8 ام اردیبهشت مثل جهنم گذشت. هرورز دکتر و آزمایش و بحث و کار. همه چی با سرعت دیوانه واری به سمت بدتر بودن پیش میرفت. 

الان شرایط پایداره و ای کاش بمونه.

چهارشنبه هفته پیش یه داون تایم سراسری داشتیم و من هیچ ایده ای نداشتم باید چیکار کنم و هی همه جا منشن میشدم. هندلش کردیم. آنبوردینگ بسیار زیبایی شد برام. همون شب یه چیزی اتفاق افتاد با ش.ش یه سرور دیسکورد زدیم و تو همون گیر و دار داون تایم داشتیم در مورد همه چی تو چنل ها و ترد های مختلف دیسکورد چت میکردیم. شب عجیبی بود. من هنوز مستقیم پیشنهاد نداده بودم ولی حدس میزنم اون پلی لیست اسپاتیفای که میدونستم فالو میکنه، 3 تا اهنگی که گذاشته بودم را شنیده بود. بعد از اینکه پلی لیست را دیده بود، 3 تا آهنگ روش اد کرده بودم که لیریکس بوج بوجی و احساسی داشت. خلاصه که بامداد 8 اردیبهشت عجیب گذشت.


در عرض این 15 روزی که حال مامان بد شد و اومدم اصفهان، 2.5 کیلو لاغر شدم. روتین خواب تقریبا ندارم و هفته اول هر غذایی میخوردم بالا میاوردم. سخت گذشت ولی گذشت.

مامان بهترن

توی تیم نقش پررنگ و خوبی دارم

با ش.ش تقریبا درمورد همه چی حرف میزنیم وخوش میگذره

خورشید داره از زیر ابر بیرون میاد و من به روزهای روشن امیدوارم 

get your shi.t together

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۱ ارديبهشت ۰۱
  • ۱۰:۵۰
  • ۱ نظر

من میگم واقعا همه چی به تف بنده! همه چی!


صبح سه شنبه پاشدم و داشتیم پلن سفر را هندل میکردیم در عرض یک تلفن، پوشیدم رفتم شرکت، بلیت گرفتم و اومدم اصفهان چون مامان بیمارستان بود. من واقعا نمیدونم اگه زهرا نبود من چقدر میتونستم درست هندل کنم، زهرا فوق العاده است. نمیدونم چرا انقدر کم بهش میگم که فوق العاده است باید خیلی خیلی بیشتر بهش بگم. مامان حالشون بهتره الان، ولی همه میدونیم که قراره زیادتر با این موقعیت ها روبرو بشیم و من باید یه کم بیشتر هندل کردن این موقعیت ها را یاد بگیرم. اره بچه ها ما وارد بزرگسالی شدیم جایی که باید خودتو جمع کنی و به بقیه اهمیت بدی.

با این پسر یه سری گفت و گو های عجیب داریم. واقعا مغز دوست داشتنی داره و خیلی روحیه ساپورتیو و منطقی داره و یه کم هم خجالتیه :)

We will see

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۱۹ فروردين ۰۱
  • ۲۱:۴۴
  • ۲ نظر

فردا اولین روز کار تو شرکت جدیده، همزمان هم استرس دارم هم هیجان و امیدوارم که توی هفته اول کم سوتی بدم، زیاد گوش بدم، کمتر و "به جا" حرف بزنم. خلاقیتم را غلاف نکنم و سعی کنم یه سری چیز را برای خودم به چالش بکشم و توی نوت هایNotion بنویسم و بعدا ازشون استفاده کنم.
برای خفن بودن عجله نکنم و صبر و مهربون بودن و خلاق بودن درکنارهم را بیشتر تمرین کنم.

فازش را زیاد میگیرم

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۱۹ فروردين ۰۱
  • ۱۶:۱۱
  • ۰ نظر

1-

از این پسره ش.ش خوشم میاد به قول این بچه تو مهمونی، باش حال میکنم. یه حس امن و مطمئنی بهم میده، با سرعت بی نهایت میتونم پیشش چرت و پرت بگم و اون قضاوتم نکنه، از کشف کردنش خوشم میاد از اینکه هرچیزی میشه یه بهونه ای پیدا میکنم و میرم باهاش حرف میزنم، حس خوبی دارم. نمیدونم حس متقابلی هست یا نه ولی اونم ایگنور نمیکنه و چرت و پرت را ادامه میده :) تو نوت گوشیم یه متن براش نوشتم و شاید همین روزها ازش بپرسم که آیا حس متقابلی داره یا فقط یه دوستی معمولیه ( ریسکش بالاست، هیجان داره ولی یادگرفتم که با احساساتم و آدم ها صادق و رک باشم، کمتر انرژی میگیره و پرفورمنس بالاتری داره تو این روزها که همه سرمون شلوغه کمتر وقت و انرژی هم دیگه را تلف کنیم.)

2-

زهرا و امیر علی ( خواهرم و شوهر خواهرم) فوق العاده ان. یه تیم عالی. اونا کار میکنن ( کار واقعی که به جامعه کمک میکنه)، خونه و زندگی مشترک را هندل میکنن، به خانواده هاشون اهمیت میدن ( با تمام قوانین و پالیسی هایی که برای خودشون دارن) به سلامت خانواده هاشون اهمیت میدن، جزئیات ریز زندگی آدم های اطراف شون را میدونن و نسبت به اونها واکنش نشون میدن. زهرا حواسش خیلی به مامان و بابا هست. بهش افتخار میکنم. بیستر از خودم دوستش دارم.


3-

زهرا برا مامان 7 اردیبهشت نوبت دکتر گرفته و من هربار میخوام زنگ بزنم مامان اینا بغضم میگیره و کلی با خودم کلنجار میرم تا نقاب خوشحالی بزنم و باهاشون صحبت کنم و بهشون انرژی مثبت بدم و بگم همه چی خوبه در صورتی که دارم له میشم زیر خروارها کار و درس و پروژه و هیچ ایده ای ندارم دارم با زندگیم چیکار میکنم.


4-

البته اشکالی هم نداره که نمیدونم دارم چیکار میکنم با زندگیم بذار ببینیم چی میشه. بذار دوباره بدو ام و نفسم به شماره بیوفته و ضربان قلبم را حس کنم، گردش دیوانه وار خون را تو مغزم و پاهام حس کم، هیجان آدرنالین را دوباره حس کنم.


5-

یه جوری شده که انگار از تجربه کردن های متوالی شرایط دیوانه وار بیشتر خوشم میاد و بیشتر تکرارش میکنم. بد که نیست؟ نه؟ 
چون:

 "ما چیزی برای ازدست دادن نداریم مگر طرز فکرمون"

برای گذشتن و رفتن پیوسته

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۳ فروردين ۰۱
  • ۲۱:۵۲
  • ۲ نظر

1-

1400  را با تصمیم ترک تیم دوست داشتنی تموم کردم. میدونی قضیه سر اینه که تو این زمان و مکانی که وایسادی داری چه ارزشی خلق میکنی؟
احساس تعلق نکردن به پروداکشنی که روش کار میکردم هرروز فرسوده ترم میکرد.
ش.ش که این دو ماه ( فکر میکنم دو ماه شده باشه) زیاد باهم گپ زدیم، گفت مهسا معلومه که خوشحال نیستی. تاثیر کار یا پروسه های مزخرف مون نبود، تاثیر ریجکت ها هم نبود من فقط هیچ معنی و مفهومی برای کارم پیدا نمیکردم تاثیر کارم تو جامعه ناچیز بود و با وضعیت سال آینده ناچیزتر میشد، مصاحبه ای که برای فان رفته بودم خوب پیش رفت و آفر اومد و بعد تیر خلاص را خوردم و استعفا زدم و افر را قبول کردم و 20 فروردین تیم جدید و کار جدید را تجربه میکنم.

2-
این چندوقت با ش.ش زیاد گپ زدم، بچه دوست داشتنیه و مغز قشنگی داره تقریبا به تمام اراجیف من گوش میده و لازم نیست وقتی هیجانزده میشم و تند صحبت میکنم چیزی را دوباره براش توضیح بدم چون همه را فهمیده :)))) 

3-
برای بچه ها خیلی دلم تنگ میشه، برای قهوه خوردن با الهه و مورتال بازی کردن با کوثر و سیگار کشیدن با پویان و مهیار و گپ زدن با ش.ش و صحبت ها و بازی گوشی هامون با تیم رباتیک. از همه این آدم ها خیلی زندگی یاد گرفتم و بی نهایت ازشون ممنونم. میدونم که دیگه قراره کمتر ببینمشون و از همین الان دلم تنگه براشون :(

4-
تغییر درد داره ولی تغییر رشد داره
No pain, No gain


5-

مامان وضعیت قلبش پایدار نیست، کمتر میخنده، بیشتر ناراحته و ریتم صحبت کردنش هم نامرتب شده و هیچ کاری از دستم برنمیاد جز اینکه بغلش کنم 

اون بیرون هرکاری از دستت برمیاد و پیش میری به اینجا که میرسی هیچ


مرگ در میزند که زیاد هم حساب کتاب نکنی

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۲۹ مهر ۰۰
  • ۱۹:۵۱
  • ۰ نظر
همه چیز در یک روند بهبود نسبی است، زمان ها را تنظیم کرده ای، چرخ دنده ها را جا گذاشته ای، تکه به تکه امتحان کرده ای که شکست عظیمی را رقم نزنی، گام هایت ثبات و استحکام گرفته است، زندگی بزرگسالی ات را سفت گرفته ای، برای پیشرفت شغلی ات برنامه ریخته ای و پیش میروی، اجاره خانه ات را هندل کرده ای، احساساتت را بلدی و در یک کلام خوشحالی ولی مرگ در میزند. مرگ در میزند و عزیزی را میگیرد در ثانیه باید مدیریت کنی و جابجا شوی و همدرد باشی و سنگ صبور شوی. مهسا هیچ چیز از صبر نیمداند مهسا را به صبر نمیشناسند و اما نقاب میزنی، وانمود میکنی که خودت هم باورت شود. 
عمو برای من همیشه عمو بزرگ و مهربان بود. عمو اما برای بابا، برادر بود. من نمیدانم برادر داشتن چجوری است اما بابا در نصف روز انگار که در سیل تنهایی غرق شد. من هنوز 400 کیلومتر با او فاصله دارم و در اغوشش نگرفتم اما بابا در نصف روز بی برادر شد و من هیچ از این غم نمیدانم. 
هفته اینده قرار بود خوشحال باشم برای پروژه جدیدم اما مرگ در میزند و پروژه جدید حالا دیگر برایم هیچ مفهومی ندارد.

در مراحل بعدی قراره به فاضلاب کائنات ارتقا پیدا کنم، با ما باشید

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۵ شهریور ۰۰
  • ۲۱:۵۹
  • ۰ نظر
گاهی وقتا با خودم فکر میکنم من فاضلاب اضطراب جهانم؛ اینجوری که از فرسنگ ها و قاره های دیگه مازاد اضطراب خودشون را با یک سری لوله کشی پیچیده و خفن که هیچ نقص و نشتی هم نداره به من ختم میکنند؛ وگرنه هیچ توجیهی نداره که این حجم از اضطراب در عرض دو روز در من انباشته بشه بی هیچ دلیل مشخص خارجی از محیطی که میشناسم. 
البته اینکه انقدر خودم را مرکز جهان میدونم که فکر میکنم همه چیز این جهان به من مربوطه هم در نوع خوش جالبه و جای بحث داره!

چون این چندوقت همه چیز را بولت لیست جمع کردم

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۲۹ مرداد ۰۰
  • ۱۳:۰۳
  • ۰ نظر
اول. به طور شگفت انگیزی مسیرهایی که جلوی پایم قرار میگیرد، هیجان انگیزتر میشود و من مدام در 4 متری های بیشتری میپرم.

دوم. مریم هم رفت. بهاران دیشب گیر داده بود که تو چرا ول نمی کنی و بیایی. دیگه قراره چی بشه که رها کنی. بهش گفتم من خیلی وقته رها شدم. از مختصات جغرافیا رها شدم. برای همینه که دیگه فرقی نمیکنه میشیگان پیش تو باشم یا لندن پیش زهرا یا زارلند پیش مریم. مهسا یکبار نشسته فکر کرده که اگه همین الان چشم هاش را ببنده و باز کنه و وسط آمستردام باشه با مهسا که الان خیابون مطهری تهران نشسته با مهسا که خیابون حکیم نظامی اصفهان نشسته بود، مگه فرقی میکنه؟ مگه درکش از این دنیا عوض میشه؟ مهسا فعلا داره دست و پا میزنه که از بند تاریخ هم رها بشه و یه نقطه بشه تو تاریکی این کهکشان.

سوم.از اول مهر به تیم دیگه ای ملحق میشم. دپارتمان جدید، تیم جدید، مدیر جدید و پوزیشن جدید و دنیای جدید. نمیشه گفت دومین ارتقا شغلی د ر این یکسال کار کردن ولی خب یه چیزی تو همین مایه ها. استاد شیفو گفت بمون، گفتم باید برم بچرخم و وسیع شم اینجا دیگه ماجراجویی نداره.

چهارم.تمدید ترم 5ام. چرا؟ چون هنوز وایسادم بین دل کندن از دانشگاه یا نه. چون نمیخوام یهو تموم بشه. چون میخوام کش بیاد تا تصمیم نهایی را بگیرم.

پنجم.تو دوم دروغ گفتم که رها شدم. اگر رها شده بودم مدام برای ماجراجویی که تو ذهنم دارم دنبال راه برای موندن نمیگشتم.

ششم.بارش شهابی برساووشی را دشت هویج بودیم. آسمون کثیف ولی 26 تا شهاب سهم امسال.

هفتم.تو هیچ درکی نداری از اینکه صبح پا شی و تا مرز مرگ بالا بیاری و مطلقا هیچ کسی نباشه که بهت کمک کنه فقط بتونی از رو زمین بلند بشی. به هیچ کسی نتونی زنگ بزنی چون فرسنگ ها باهات فاصله دارن و اون لحظه فقط خودتی و خودت. اون لحظه است که همه توانت را جمع میکنی، پا میشی، از خودت مراقبت میکنی، اشک هات را پاک میکنی و ادامه میدی. اون لحظه یه چیزی در تو برای همیشه عوض میشه. تو آدم بدی نیستی فقط هنوز اون لحظه را رد نکردی برای همین درک نمیکنی.

هشتم.دلم برات تنگ شده میم عزیز. چت را باز کردم همین را نوشتم و بعد دوباره بلاک کردم.

وقتی باید حواست به همه جزئیات باشه

  • مهسا ماکارونی فر
  • دوشنبه ۲۸ تیر ۰۰
  • ۱۲:۳۷
  • ۱ نظر
اگر تا خر این هفته این تسک را تموم کنم واقعا خوب میشه.
اگر یادم بمونه که 8 تا ایمیل هفته بعد را بشینم بنویسم و اسکجول کنم که در زمان مناسب بره که همکار گرامی ببینه و پشت گوش نندازه و جواب بده واقعا خوب میشه.
اهان همین مسئله زمان بندی! 
ببین سباستین شما باید خیلی ظرافت به خرج بدی وقتی داری با انسان ها تعامل میکنی. مثلا باید حواست بشه که تو اوج شلوغی به طرف ایمیل ندی که اونم یادش بره و بعد مجبور بشی ریمایندر بزنی و خود اون طرف شرمنده میشه و خودت هم حس خوبی نداری. حالا این وسط وقتی با 15 نفر کار داری باید باهوش باشی و با تعامل با این آدم ها سعی کنی زمان هایی که سرشون خلوت تره را دربیاری و ایمیل هات را اون زمان ها بفرستی.
باورت نمیشه که کار کردن چقدر از این ریزه کاری ها داره! کارکردن هیچوقت درمورد تکنیک نیست کارکردن درمورد برطرف کردن تعارض هاست.

و قسمت بد ماجرا اینجاست که نمیشه تا ابد قضیه را کش داد

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۲۷ تیر ۰۰
  • ۱۹:۴۹
  • ۰ نظر
ادامه کد پایان نامه ام بدون اغراق واقعا 3 روز بیشتر کار نداره بعد همین 3 روز را من کش میدم هی و در این دوهفته هی میپیچونم! چرا؟ چون نمیخوام تموم بشه. چون اگه تموم بشه نوشتن کلش هم بیشتر از یک هفته زمان نمیبره و بعدش من واقعا نمیدونم قراره چیکار کنم. هیچ ایده ای ندارم که مهر قراره دقیقا چیکار کنم و حالا حدس بزن چی؟ دارم برای یه سامراسکول خیلی باحال اپلای میکنم که فقط 30 نفر پذیرش داره و عمرا اگه اکسپت بشم و کل اسکول هم یه دو هفته ای از وسط مرداد را طول میکشه. 
شهریور برام دقیقا اون نقطه تکینگی است که نوری ازش بیرون نمیاد، نمیبینمش، نمیشناسمش، ایده ای براش ندارم و نمیدونم قراره چی بشه. 3تا پلن موازی را دارم پیش میبرم و این 3 تا انقدر درهم تنیده شدن که برنامه ریزی و اولویت بندی را برام خیلی مبهم کردند.
واقع بینانه بخوایم نگاه کنیم من از تموم کردن وضعیت فعلی شونه خالی میکنم چون برای وضعیت بعدی آماده نیستم

ولی اخرش گفتم باریکلا مهسا جون

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۲۰ تیر ۰۰
  • ۱۶:۵۱
  • ۳ نظر

31 خرداد امتحان عشقی بود. اخرین امتحان ارشد، اخرین درس، شاید اخرین اخرینش.

امتحانم را خوب دادم. تکلیف ها و پروژه تیمی مان یک سر و گردن و از همه بالاتر شد. هر 3 خوشحال که درس عشقی را با نمره خوب گذراندیم و چقدر لذت بردیم از درس و تکلیف هایش، مخصوصا تکلیف های کتاب مورتی که واقعی چالشی و قشنگ بود.

2 تیر مرخصی، اصفهان، خانه، تا جمعه را با خواهرم گفتیم و خندیدیم و رقصیدیم و بغلش کردم و بغلم کرد و از همه چیز گفتیم و خندیدیم. 

گفت کی برمیگردی: با بغض گفتم شنبه. یکشنبه را جلسه حضوری مهمی دارم( جلسه ای که کل موضوع جلسه ارائه نتیجه این چند ماه سخت کارکردنم بود. پروژه هایم به ثمر رسیده بود و حالا نوبت سیرک بازی اش بود)

جمعه

جمعه حال پدر بد شد، درد داشت، آمبولانس، اورژانس، بیمارستان، درد، مسکن، نفسش رفت و آمد، نفسمان رفت و آمد، به غیر از زهرا و امیر که واسکن زده بودند من و مادرم نگران کرونا هم بودیم.
 یکشنبه 4 صبح

تمام فایل ها را فرستادم برای اعضای تیم، توضیحات اضافی و ماندم اصفهان هرچند که هیچکاری نمیکردم.

پدر برگشت، خوب شده بود.

دوشنبه شب

درد، اورژانس، آزمایش، سونوگرافی، هیچ. هنوز هیچ معلوم نیست و پدر همچنان درد دارد.

سه شنبه ظهر

تشخیص سنگ کیسه صفرا که در مجرا قرار گرفته و نیاز به ERCP فوری دارد.

چهارشنبه

نتیجه MRCP نشان داد که مجرا بدون سنگ است و نیازی به جراحی فوری نیست.

پنجشنبه و جمعه 

همچنان پدر ممنوعیت غذایی دارد. غذا از گلوی هیچکداممان پایین نمی رود. من هرشب بالا می آورم و زهرا هم سردرد و تهوع دارد. مادر با سابقه قلبی که دارد در بیمارستان می ماند و من هر 5 روز را مرخصی گرفتم و هیچ کاری هم ازدستم بر نمیاید. یوتوب را بالا و پایین میکنم و عمل های gall bladder stone را میبینم. اکثرا لاپاراسکوپی است. درمورد مراقبت های قبل و بعد از عمل می خوانم. بچه های تیم چند گزارش فوری و فورس می خواهند، تمام قوا را جمع می کنم که تمرکزم را جمع کنم و آماده شان می کنم.

شنبه 1 بامداد

می رسم تهران، کلید می اندازم می روم خانه میبینم که به معنای واقعی کلمه خانه را آب برداشته! استخر آب! فرش کامل خیس است، مودم سوخته، زیر پنچره کامل آب ایستاده. تا 3 صبح با هرچه توان داشتم سعی کردم آب را جمع کنم. به همخونه ای پیام دادم و گفتم که اگر آمدی خانه، دست تنها ادامه اش را تمیز نکن. بذار از شرکت که بازگشتم تمیز می کنیم.

شنبه 9 صبح

سر سیدخندان که رسیدم پ پیام میدهد که میم1 کرونا گرفته است و من هم مشکوک هستم. اگر می خواهی ریموت کار کن. در راه بودم. رفتم شرکت با میم2 حرف زدم، دیتا گرفتم. با میم3 صحبت کردم و برگشتم خانه که باقی را ریموت کار کنم.

یکشنبه

دلم پیش باباس. به پ پیام دادم که برمیگردم اصفهان و از انجا ریموت کار میکنم.

یکشنبه 11 شب

نزدیک کاشان اتوبوس پنچر میکند. در جاده مانده ایم و از اتوبوس های همسفر به مقصد اصفهان هرکدام رد می شوند، یکی دو تا را سوار می کنند.

یکشنبه 3 صبح

رسیدم خانه. بابا آرام با مسکن خوابیده است. ولو میشوم رو تخت و به همه این بالا و پایین ها فکر میکنم. اینکه طاقت نبودن را ندارم هرچند که هیچ از دستم برنیاید. به این فکر میکنم که از پس همه چالش ها میتوانم تنهایی بربیابم و زنده بمانم . 


امروز هفته بعد از آن یکشنبه است؛ میم1 بهتر شده و پ اصلا حالش خوب نیست. نفس ندارد و امیدوارم بهتر شود.


میراث و ملال

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۲۹ فروردين ۰۰
  • ۱۲:۱۹
  • ۲ نظر
اون پروژه طوفان زده ام که اسفند بهش طوفان زد و یک مخروبه ای ازش به جا موند، داره خوب پیش میره و خوب بازسازی میشه. داره تبدیل میشه به میراث من که ازم میمونه.
 این پروژه جدیده که داره جوونه میزنه اما داره هروز کمتر هیجان انگیز میشه . به هرحال اینم باید تبدیلش کنم به میراثم باید مهساطور باشه. باید شخصیت براش بسازم.
میانترم گراف فردا را تلاش کنم خوب بدم  و مهمتر از اون سعی کنم این درس بهم خوش بگذره هرچند که کلاس های عشقی اصلا خوش نمیگذره. استاد با هیجان یه چیزی را توضیح نمیده. کلاس ملال انگیزه با اینکه محتوا اووووف هیجان و شگفت انگیزه.

نیم ساعت از روزت را بپذیر

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۲۶ فروردين ۰۰
  • ۱۶:۳۳
  • ۰ نظر
این که من انقدر از همه چی میترسم طبیعیه؟
اوایلش فکر میکنی که نه طبیعی نیست و اصن چجوریه که همه انقدر خونسرد و آروم انقدر کارهای خفن میکنند و من خیلی زیاد پیش میاد که از استرس تموم کردن یه کاری سر از دستشویی در میارم و یه نیم ساعتی فقط بالا میارم. 
بعد کم کم میفهمی که هرکسی آیین و مرام خودش را داره برای مواجهه با ترس. یکی سیگار با سیگار روشن میکنه، یکی گریه میکنه و یکی شنا میره.
درواقع حساسیت به مکانیزم های واکنش به ترس خودشون میتونند عامل تشدید ترس باشند.
حالا چیز جالبی که وجود داره اینه که وقتی من خودآگاه تصمیم میگیرم که خودم را بندازم تو ترسی که جلوم هست و آگاه باشم به این که نیم ساعت از هرروز را باید تو دسشویی سر کنم و بالا بیارم و همه اینارا به عنوان یک واکنش از بدنم بپذیرم دیگه همه چیز خیلی راحت تر جلو میره.


پی نوشت: یه فکری هم باید به حال این تعداد سیگار بکنم که داره زیاد میشه. درواقع فکرمیکردم با شروع ماه رمضون بتونم کنترلش کنم و کم کنم اما الان افطار تا سحر اوضاع داره خوب پیش نمیره :(

چون از رو که نمیره آدم

  • مهسا ماکارونی فر
  • شنبه ۷ فروردين ۰۰
  • ۲۰:۲۰
  • ۱ نظر

قلبم مچاله است برای این احوال پریسا.

پریسا اهل قشمه. پریسا پر بود از شور و خنده و تیکه های باحال. 

پریسا الان دیگه اون پریسا نیست. 

پریسا دیگه تیکه باحال نمیندازه. جواب های کوتاه میده و همه چی را دایورت کرده.

بهش میگم پاشو، بجنگ، بباز ولی پاشو

میگه مهسا شعار نده. خب راست میگه دیگه. منم شعار زیادی میدم

ولی پریسا پاشو

شده هرروز بیام تو چت مسخره بازی دربیارم و تو بلاکم کنی :)))


چون همیشه مسیر برات یه چیزی داره که غافلگیرت کنه

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۶ فروردين ۰۰
  • ۲۳:۰۳
  • ۰ نظر

فکر کنم بالاخره فیلد مورد علاقه ام را پیدا کردم. تقریبا یک هفته است باهاش آشنا شدم و  ملغمه ای است از هر آنچه که تا به حال از لیسانس و ارشد و مطالعات متفرقه و علاقه مندی های متفرقه ام درگیرش بودم. خبر بد اینکه تقریبا تو ایران کسی رو این زمینه کار نمیکنه:( خبر خوب اینکه 3 تا استاد خیلی خیلی باحال پیدا کردم که هرکدوم یه گوشه دنیا دارن رو این زمینه از چندین جنبه هیجان انگیز کار میکنند و خبر متوسط اینکه من نمیدونم میخوام چه غلطی کنم.

انتخاب رشته لیسانس را با رد گزینه به برق رسیدم و زدم و شد( به عنوان یک 18 ساله ی کور ). انتخاب ارشد را با دو درسی که از صنایع داشتم به سیستم رسیدم و خواندم و شد( شاید اگر برگردم انتخاب اول شریف نمیزدم بنابر دلایلی!). دکترا را بهش فکر نمیکردم و کار را تجربه کردم. 

تجربه این 8 ماه کار کردن در یکی از این شرکت های معروف برایم مشخص کرد که فعلا هنوز هیچ مسیر شغلی را برای خودم متصور نیستم و راه آکادمیک و آدم های آکادمیک و ماجراجویی های آکادمیک " فعلا" برایم جذاب تر است. 8 ماه پیش جور دیگری فکر میکردم.

فردا اولین روز کاری سال جدید است و اشتیاق برای برگشت به وسط فاز دوم پروژه کوچولو و طوفان دیده ام و فاز اول پروژه جدید و هنوز سر از تخم در نیاورده ام ، بالا است.

6 ماه آینده قرار است که آرام و کم هیجان تر و اما پربارتر بگذرد. فعلا اوضاع آرام است و باید برای طوفان بعدی آماده بشم. طوفانی که فقط یک هفته است که درموردش تصمیم گرفتم و به غیر از زمزمه ای ریز و مبهم پیش خواهرم کسی از آن خبر ندارد.

قدم جدی برای بستن قلب پایان نامه را هم برداشتم و طبق معمول:

بریم ببینیم چی میشه

پیش بریم و نمونیم

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۲۹ اسفند ۹۹
  • ۲۱:۲۲
  • ۰ نظر
از آدم های جدیدی که امسال به واسطه کار و فضای کاری جدید با آنها آشنا شدم چیز های متفاوت و زیادی یاد گرفتم. 
چندتا چیز بزرگ را از دست دادم و برای از دست نرفتن شون خیلی تلاش کردم و به فارسی سخت به دو قسمت تقسیم شدم ولی نشد و از دست رفت. تا فردا برای از دست رفتن شون غصه میخورم و بعد پشت سرشون میذارم. خیلی چیز ریز و کوچولو کوچولو بدست آوردم. بزرگترین چیزی که از دست دادم اعتماد و رفیق بود. در کارم ارتقا گرفتم و این یعنی مسئولیت بیشتر. درگیری بیشتر. سر و کله زدن با آدم های بیشتر.
برای سال جدید تصمیم دارم روتین های جدید ایجاد کنم. لیستم که اوکی شد اینجا مینویسمش که بمونه. خوبه که اینجا هرچیزی مینویسم میمونه. 
پشت سر بذاریم. پشت سر بذراید. ریز و درشت سال قبل را بذرایم و بریم. پیش بریم. نمونیم.

برو دل را بزن به اقیانوس

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۳ بهمن ۹۹
  • ۱۸:۵۰
  • ۰ نظر
برای مسیر پیش رو هزار و یک راه میبینم و بی نهایت برای هرکدوم تو دلم هیجان زده میشم ولی مشکل اینجاست که نمیتونم همه را تجربه کنم.  برای لحظه برای مکان برای اکنون برای اینجا هیجان داشتی؟ اره زیاد . خیلی خیلی زیاد. 
برای همه روزهای آینده اگه میجنگم پس احتمالا بدست میارم کم یا زیاد ولی بالاخره میاد. وقت کمه. خیلی کمه. شایدم منم که زیاد میخوام. منم که حریص شدم به تجربه کردن منم که معتاد شدم به چالش های جدید. آره فک کنم این مخدر جدیدم باشه و خب چه اشکالی داره. بذار ببینیم چی میشه

سیگار و اتوبان

  • مهسا ماکارونی فر
  • شنبه ۲۷ دی ۹۹
  • ۱۶:۵۴
  • ۰ نظر

حالا حوالی ساعت 9 شب، همه دلتنگی ام را برمیدارم میبرم در تاریکی سیگاری روشن میکنم، به عبور ماشین های اتوبان صیاد شیرازی نگاه میکنم بعد برمیگردم و به معجزه نیکوتین لبخند میزنم. حالا نه که خیلی معجزه خاصی باشد بیشتر همان در سرما لرزیدن و از درون گرم شدن است که میچسبد.

برای تمام کی فکرشو میکرد های احمقانه

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۲۶ دی ۹۹
  • ۱۸:۵۲
  • ۰ نظر

این روزها روزهای جالبیه. البته وقتی هرروز دارم اینو میگم باید بگیم پس کلا زندگی جای جالبیه! من واقعا نمیدونم که تا 12 بهمن تموم میشم یا نه. نمیدونم این امتحان ها تموم میشن یا نه این پروژه ها این تکلیف ها این گزارش ها. اون پروژه های شرکت ، اون ریپورت ها اون داشبوردها . من واقعا فکر میکنم که هیچ کدوم تموم نمیشن و این منم که تموم میشم و خب البته نیومدم اینجا که نقش یک طفل معصوم را بازی کنم و بگم من چقد بدبختم  و این خزعبلات. نه . به هر حال هر کدوم از این ها یه ماجراجویی باحال و جذاب بوده برام که وقتی داشت جوونه میزد  و شکوفه میزد من بی نهایت دوستش داشتم و الان که هرکدوم به یه نهال تبدیل شدن من کمتر دوست شون دارم و خب هی باید به خودم یادآوری کنم که الان که وسط هرکدوم از این ماجراجویی ها هستی به یاد بیار چشم اندازی که برای هرکدوم داشتی و خسته نشو، ادامه بده که 5 تا پیچ اخر به نظر همیشه آخریشه به قول مهراد هیدن!

یه کم احساس میکنم که قدرت تحلیل و تصمیم گیریم ارتقا یافته ولی خلاقیت و جسارت ام برای تصمیم های عجیب گرفتن کمتر شده، به نظرت اثرات 5 ماه زندگی کارمندی نیست سباستین؟؟ 

کی فکرشو میکرد که برای 6 ماه آینده پلن داشته باشم که اولین وام زندگیم را بگیرم و به فکر رهن خونه مورد نظرم باشم؟

کی فکرشو میکرد که برای مسیر شغلی که هیچوقت تو سرم نداشتم الان شروع کنم که برنامه بریزم که 2ماه دیگه برای پوزیشن جدید اقدام کنم؟

کی فکرشو میکرد که من انقدر جدی به همه چیز نگاه کنم و دیگه کارکردن شبیه بورد گیم برام نباشه؟

کی فکرشو میکرد و زهره مار مهسا جون! خب حالا که چی؟ فکرشو نمیکردی؟ الان فکرشو بکن! قدم به قدم این مسیر را با پای خودت برداشتی، تک تک تصمیم ها را با عقل و شعور خودت گرفتی و حالا بین خودمون بمونه ولی به نظرم تصمیم های بدی هم نگرفتی! کارت تا حدودی خوب بود و خب اگه نظر منو میخوای که بریم ببینیم که چه زاید باز برامون این مسیر.

به کدامین ریسمان چنگ بزنم که نبریده باشمش از قبل

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۲۷ آذر ۹۹
  • ۲۰:۳۰
  • ۰ نظر
روزهایم را که از 7 یا 7.5 صبح اغاز میکنم نمیدونم چی میشه که به 7 شب میرسه ولی هرروز چالش جدید دارم. هرروز  کلی چیز جدید یاد میگیرم و هروز تلاش میکنم که بهتر بشم. ته مانده انرژی روزهایم را برمیدارم و می اندازم پشت اولین دوچرخه بیدود که پیدا میکنم و بعضی روزها با موزیک اگر حواسم جمع باشد و بعضی روزها که کمتر حواس جمع دارم بدون موزیک از بین ماشین های در ترافیک مانده، رکاب میزنم تا نزدیکی خانه. بعضی روزها با دوچرخه سواران دیگر یک سلام و احوالپرسی دوچرخه به دوچرخه داریم.غریبه هایی که یکدیگر را نمیشناسیم ولی تصمیم گرفته ایم در این شهر بدقواره و خشن کمی شل کنیم و زندگی را با سرعت دوچرخه حرکت کنیم. 
برای ساعت ها میتوانم با کتایون، بهاران، پریسا، خواهرم، مادر و پدرم حرف بزنم و خسته نشوم و برای وقت پیدا کردن در زمان انها همیشه مشکل دارم. 
برای این خودی که دارم هرروز میسازم بی نهایت ارزش قائل ام و این هر دوماه یکبار کوبیدن و از نو ساختن را بسیار دوست دارم. 
تلاش این روزهایم اما برای صابر و ستار بودن است که سخت است. که دارم زیرش می زایم. که میدانم هر خروش و صحبت بی جایی دل نفری را میشکند و این اخرین چیزی است که من این روزها بخواهم. کمک اما نمیدانم باید از چه بگیرم

everybody hurts?

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۳۰ آبان ۹۹
  • ۱۰:۱۱
  • ۰ نظر

20مرداد که قرارداد این کار را امضا کردم پر از شوق وشور بودم برای قرار گرفتن تو نقطه ای که میتونم تاثیر مستقیم بذارم برای بهبود هر چند کوچیک زندگی یه سری ادم. 

امروز و دیروز و این هفته سراسر خشم و غم بودم از دورویی و زیرآب زنی و دروغ که سراسر این واحد را گرفته!

تو واحد منابع انسانی کار میکنی و اما همکارت هنوز پر از مرزهای جنسیتی و تهرانی-شهرستانی و هزار و یک مرز کوفتی دیگه است که بین ادم ها فاصله میندازه. تو واحد منابع انسانی کار میکنی و صداقت و نگاه با کرامت به انسان ها به شغل شون به کارشون به زندگی شون معنا نداره.


سخت غمگین و دل آزرده ام. 

سوپروایزرم که تا قبل از این دو هفته واقعا رابطه خوب و سازنده ای باهم داشتیم، معلوم نیست چی تو سرشه و من از این همه عدم قطعیت، از این همه تصمیم های عجیب غریب نا راضی ام. 

من نمیدونم چی میشه ولی شاید که نباید حساس بشم، شاید که نباید گیر بدم، شاید که این منم که اشتباهم، دیوونه ام و عقل درست حسابی ندارم.


پی نوشت: خطاب به لام

اینجوری نمیشه کارکرد

اینجوری نمیشه رفاقت کرد

با بدخواهی و دروغ نمیشه زندگی کرد

برای اولین یخچال

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۸ آبان ۹۹
  • ۰۱:۱۲
  • ۰ نظر

در این یک ماه باز هم اتفاقات غیرمنتظره جدید افتاد.
خانه دیگری را گرفتیم. اولین یخچال زندگی ام را به همراه هم خونه ای عزیزم گرفتیم. هیچوقت انتظار نداشتم بگم اولین یخچال زندگیم را خریدیم!! 
پروپزال تز ام را تقریبا به مراحل نهایی رساندم و برای مذاکره برای گرفتن دیتاست یک جلسه رسمی نسبتا سخت را یکشنبه دارم.
هیچ نمیدونم که چه اتفاق هایی داره میوفته، به کجا دارم میرم و این مسیر قراره چه چیزهای هیجان انگیز دیگه ای جلوی پام بذاره و این عالیه.

رابطه ام با مدیر ام بد نیست و علاوه بر اینکه کلی چیز دارم ازش یاد میگیرم کلی چالش جدید هم باهاش مواجه میشم که هیچ ایده ای ندارم راه حل درست چیه و قراره به چی ختم بشه. 


فغان ز بی دستی

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۷ شهریور ۹۹
  • ۱۱:۲۶
  • ۱ نظر
در این دو هفته دومین قرارداد رسمی کاری را بستم.
اولین قرارداد خونه را در این تهران بی در و پیکر و چرک درست در 1 محرم بستم.
خواهرم ازدواج کرد و فرد جدیدی رسما به خانواده ما پیوست.
یک فروپاشی عصبی را پشت سر گذراندم.
از اصفهان دوباره هجرت کردم به تهران .
و زندگی ادامه یافت و ادامه می یابد. بی رحمانه سرعت میگیرد و من هرچقدر ضعبف تر باشم بیشتر له میشوم. 
اما همه چیز اونور ترس قرار داره. همه چیز. 
مهم نیست که چقدر ترسیدی و چقدر نمیتونی. مهم اینه که پیش بری اگر چه کم اگر چه لنگان.
اره باید تا تهش وایسی و مشک را نندازی، حتی به قیمت دوتا دست هات.

اره وایسادیم

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۲۵ تیر ۹۹
  • ۲۰:۴۶
دست هامون خالیه ولی موندیم و تا تهش وایسادیم.

چشم منتظر که این صدای زنگ بپیچه تو اتاق

  • مهسا ماکارونی فر
  • شنبه ۲۱ تیر ۹۹
  • ۲۰:۵۳

بزن اون زنگ را لعنتی.

 3 شب شد که من خواب ندارم درواقع خواب دارم اما تکه تکه و آشوب و پر از تنش و استرس.


برای دویدن ها و نیکوتین رنج دوران برده ایم

  • مهسا ماکارونی فر
  • سه شنبه ۱۷ تیر ۹۹
  • ۱۳:۰۶
  • ۰ نظر
خونه جایی که وقتی به خودت مجوز 3تا سیگار در یک ماه را میدی، بدون استرس و دنبال بهونه گشتن برای از خونه بیرون رفتن، سیگارت را روشن کنی و موزیکت را پلی کنی و به تاریکی خیره بشی. 
خوابگاه باید میگشتم دنبال یه وقتی که بچه ها همه دانشگاه باشن یا رفته باشن خونه و حالا تو خونه همه این شرایط سخت تر شده.
اوضاع یه جوری شده که وقتی یک گره را باز میکنم، 13 تا گره دیگه ایجاد میشه و من نمیدونم دقیقا این مسیر داره منو کجا با خودش میبره. خیلی از ساعت ها میشینم به تصویر کلی از این اوضاعم نگاه میکنم و به هیچ نتیجه گیری نمیرسم. هیچ همبستگی در این نقاط وجود نداره و من چطور میتونم پیش بینی کنم؟

و همه برمیگرده به سرعت اولیه در جهت نامناسب

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۱۳ تیر ۹۹
  • ۱۷:۵۴
  • ۰ نظر

- برای یک ماه پیش رو چه برنامه ای داری؟

+ جنون، جنون محض را مخیواهم زندگی کنم.

- ابزارت برای جنون چیست؟

+ پروژه فرایندکاوی عزیزم که دارد قدم های لرازن اولیه اش را کوچولو کوچولو برمیدارد و زمین میخورد و بلند میشود 

و 

ساز تنبور که هیچ از آن نمیدانم و در اغاز راه آن هستم.

 در هردو تنها در هردو بدون مرشد و راهبر. فارغ از جغرافیا، فارغ از تاریخ، یک تکه سنگ که در فضای بیکران رها شده و هربار به میدان گرانش جدیدی می افتد.

برای اغاز جشن تابستانی 99

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۶ تیر ۹۹
  • ۱۷:۴۴
  • ۰ نظر

1- 

دی ماه بود که وقتی برای هر سامراسکول و دانشگاهی که به فیلدم میخورد ایمیل میزدم، وسطش یه سامراسکول دیدم که برای دپارتمان ریاضی آکسفورد بود و من که این ایده تو مغزم حک شده که : " ما هیچ چیزی برای از دست دادن نداریم پس هرموقع شک داری فقط انجامش بده" برای این سامراسکول هم اپلای کردم و بعد اسفند وقتی این قضیه کوید 19 همه گیر شد، ایمیل زدن که سامراسکول مجازی خواهد بود و همه اونایی که اپلای کردن لینک شرکت را خواهند گرفت.

از دوشنبه تا امروز هرروز ساعت 6.5 عصر نشستم پای لپ تاپ و با ادم های خیلی جالبی آشنا شدم. خود ارائه ها چیز جذابی نبود ولی سوال پرسیدن و حرف های بقیه شرکت کننده ها و بکگراند های متفاوت هرکدوم کلی چیز به من یاد داد و همچنین یاد گرفتم که: بکوش آکسفورد در نگاه تو باشد و نه آن 4تا سنگ و آجری که اسمش را گذاشتن آکسفورد!


2-

امروز اخرین اپیزود از فصل 4 سریال دوست داشتنی Queen of the south را تموم کردم و در حین تایپ این پست هم یک پلی لیست لاتین از اسپاتیفای را پلی کردم. ترسا به من یاد داد که: " همیشه به روش خودت بجنگ و زنده بمون. چون این بازی بازی تو خواهد بود پس به روش خودت بازی کن." 


یک حس و حالی که در شناخت من از فرهنگ لاتین وجود دارد این است که: " هر لحظه از زنده بودنت را جشن بگیر برای بودن. قدردانی کن از این بودن."



برای تابستان 99:

یادبگیر بیش از پیش

بودن و وجود داشتن را عزیز بدار بیش از پیش

به روش خودت بجنگ و زنده بمون بیش از پیش

چون از امید دور شدم

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۱ تیر ۹۹
  • ۲۳:۲۹

- کالباس

- سیگار

- چایی


این روتین یعنی سلام روزهای افسردگی، سلام روزهای به سقف خیره شدن و سلام بر بیهودگی مطلق.

در باب شروع کننده بودن

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۱۴ خرداد ۹۹
  • ۲۰:۵۵
  • ۱ نظر

بزرگترین مشکلم الان میدونی چیه سباستین؟

بزرگترین و رنج آور ترین مشکلم اینه که من الان چندتا ادم باحال و همفکر میشناسم که متاسفانه هیچ ارتباط نزدیکی باهاشون ندارم و این باعث میشه که هرز برم. وقتی که میتونم با معاشرت با اونا بگذرونم و کلی چیز باحال یاد بگیرم را دارم صرف مشق های دانشگاه میکنم که هیچ چیز باحالی بم اضافه نمیکنند.

من از یه جایی که قاعدتا باید مدرسه و دانشگاه میبوده، یاد نگرفتم که چجوری استارت یه رابطه را بزنم، همیشه و همه جا ادامه دهنده بودم و نه شروع کننده و این الان بزرگترین ضربه است که دارم میخورم که نمیدونم چجوری و از کجا به این ادم ها نزدیک بشم و در دایره معاشرت اونها باشم.

شروع کننده بودن شجاعت میخواد و ادامه دهنده بودن معرفت میخواد. حالا فک کن بعد از اکتساب این مهارت هم شجاع باشی هم با معرفت و خب در چنین روزی سلطان جهان هم غلام است، غلام.

من به تو بازمیگردم

  • مهسا ماکارونی فر
  • دوشنبه ۱۲ خرداد ۹۹
  • ۱۳:۳۰
I make mistakes to pass the time

In hope that they will bring me truth

چون تسنیم از غزل گفته بود

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۹ خرداد ۹۹
  • ۱۹:۲۶
  • ۲ نظر

http://monologue.blog.ir/post/1101


و غزل نشان از چشمه ای میدهد و جرعه ای بر تو حلال میکند و تا به خود آیی از مونولوگ تسنیم رسیده ای به غزلی از وحشی بافقی.

https://ganjoor.net/vahshi/divanv/ghazalv/sh2/

چون کنگ فو برای همه است

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۱ خرداد ۹۹
  • ۱۲:۳۷
  • ۲ نظر

بشوی اوراق اگر هم درس مایی

که حتی یه پاندا هم میتونه جنگجوی اژدها باشه !


اقامت مضحک مان در یک کلیت

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۲۸ ارديبهشت ۹۹
  • ۲۱:۱۳
  • ۰ نظر

بخشی از متن ادامه داستان را برایتان لو میدهد پس اگر کتاب" جز از کل"  را نخوانده اید توصیه میکنم متن را نیز نخوانید.

معلومه که آره

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۲۶ ارديبهشت ۹۹
  • ۱۸:۱۸
  • ۰ نظر
دیروز از قرنطینه زدیم بیرون(با همه رعایت های دست و پا گیر و مضحک) و بالاخره تونستم 4تا از دوستانم را ببینم آن هم دوباره در این شهر دوست داشتنی خودم. دیروز با کتایون از پل چوبی و فردوسی تا سی و سه پل و چهارباغ و مادی نیاصرم و دوباره فردوسی قدم زدیم و از هر دری سخن گفتیم. تولدش بود. از نگرانی هایش گفت از دلشوره های 24 سالگی اش گفت از دیوانگی و شل گرفتن زندگی برایش گفتم از خاطرات احمقانه گفتیم و خندیدیم و زمان پرواز کرد. مادی نیاصرم اگرچه که خیلی طول و دراز است اما نقطه به نقطه اش عشق است و شور است و زندگی است. 
امسال در تهران وقتی که پیاده ولیعصر و انقلاب و ایرانشهر و 12 فروردین را گز میکردم، همیشه اصفهان کوچکم را در مشتم فشار میدادم. انگار که نمیشود از آن دل کند.
 اما تمام این احساسات برخلاف تئوری های "گذر از جغرافیا" ام است. من یک زمانی وقتی حضور فیزیکی دوستانم را در مختصات های جغرافیایی متفاوت از دست دادم، نشستم و خودم را از جغرافیا رها کردم. از هرچه مختصات میپذیرفت دل کندم، من داشتم از زمان هم گذر میکردم من داشتم به آن لحظه شناور و معلق در فضای سیاه بی کران نزدیک و نزدیک تر میشدم اما حالا اینجا و این زمان ...
دیروز عصر به صفه زدیم. مثل همیشه وقتی هیچ جایی را نداریم که برویم میرویم صفه. از وقتی که عجیب ترین روز عاشورا را در جنگل های یوش به نیتل گذراندم تصمیم گرفتم همه رویداد های مذهبی که برایم با باقی فرق دارند را در یک گوشه از دنیا بدون سقف بگذرانم. دیشب هم در صفه بودم و خیام میخواندم. 
برای این روزها دلم تنگ میشود؟ برای این سردرگمی ها؟ برای این دیوانگی ها؟ برای این زیر همه چیز زدن ها؟ 

او بیشتر از من زیسته بود و من به او غبطه خوردم

  • مهسا ماکارونی فر
  • دوشنبه ۲۲ ارديبهشت ۹۹
  • ۲۱:۱۰
  • ۰ نظر

بحثمان شد.

 از عشق و دلدادگی و عصیان برایم گفت،  از هورمون ها و مکانیزهای فریبنده بقا و انکار مرگ و حقه های طبیعت برای تولید مثل برایش گفتم. بحث بالا گرفت، میگفت و میگفتم. هیچکدام دیگری را نمیشنیدیم برای همین داد میزدیم که صدایمان از فرسنگ ها فاصله عبور کند و اثری نداشت. گلوهایمان درد گرفت. از جنگ و شمشیر زدن و سپر گرفتن خسته شده بودیم، آتش بس دادیم و نشستیم و دراز به دراز به اسمان زل زدیم. دست اخرش را رو کرد.

گفت: همین تجربه سراسر اشتباه و پیچ و خم است که زنده نگه ات میدارد. عاشق که شوی میفهمی که همین درلحظه بودن با او، همین با تمام وجود خودت بودن، همین که معقول نباشی سراسر وجودت را از حس زندگی پر میکند. لبه تیغ بودن و نبودن راه میروی و همین برای بارها و بارها عاشق شدن کافی است. تو یکبار عاشق نمیشوی مهسا. تو شاید 17 یا 18 بار عاشق شوی از تمامش زندگی را یادبگیر. برای تمام سختی هایی که قرار است بکشی متاسفم و برای تمام تجربه های ناشناخته و لبه تیغ راه رفتنت خوشحالم. 

رو یک دستش لم داد و در چشمانم زل زد و گفت زندگی کن و عاشق شو، زیاد، همان 18 بار به نظرم کافی است بعد از همه چیز دست بکش و بیا این استدلال هایت را از کمد دربیاور و به خودت آویزان کن اما قبل ازآن مطمئن شو که همه چیز را امتحان کرده ای. 

ماموکا را به پیوندها بردند

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۱۸ ارديبهشت ۹۹
  • ۱۴:۴۳
  • ۰ نظر
چند روزی این ادرس ماموکا به ادرس عزیز پیوندها گره خورده بود. درواقع دامنه نازنین جدیدم را انداخته بودند در زباله دانی و مسدود کرده بودند. اعتراض کردم. جوابی نگرفتم. فعلا برگشتم به همان دامنه قبلی تا ببینم ماجرا بر سر کدام نطق غرا من است که محتوای ناپسند داشته!

از دریای عسل تا واقعیت گرایی محض

  • مهسا ماکارونی فر
  • سه شنبه ۲ ارديبهشت ۹۹
  • ۲۱:۰۳
  • ۰ نظر

اهداف، آمال، آروزها

همه برای من ماهیت دوگانه دارند. در کسری از ثانیه از یک دریای عسل تبدیل میشوند به **pain in the a.. !!  


دریای عسل رویایی است، غیر واقعی است، همه آرزوهایم غیر واقعی است. شبیه توهم هایی است که رنگ ها درهم فرو میروند، نور دیگر برایت فوتون ها نیست، نور برایت معنای عرفان و صلح و ارامش میدهد. از جنس همان توهم های سایکدلیک. 
**pain in the a اما واقعی است، دردی است که نمیگذارد بنشینی، بلای جانت است اگر بخواهی بنشینی یا بخوابی! آن را حس میکنی و همه کار میکنی تا تمام شود تا از شرش خلاص شوی. از جنس واقعیت هایی که برایت خواب و خوراک و رفاه نمی گذارند.

و بله اهداف و آرزوهای من تا وقتی در ذهنم هستند و غیر واقعی، دریای عسل هستند و اما وقتی تصمیم میگیرم که در این زمان و در این مکان که به نظرم مناسب میرسد، آنها را عملی کنم و به واقعیت تبدیل شان کنم، ناگهان تبدیل میشوند به **pain in the a.  و بعد برای راحت شدن از شر آنها هرکاری میکنم که سریعتر از دست انها خلاص شوم. 
حالا اما بنابر تجربه اندکی که به دست اورده ام، مواظب هستم که آرزوهایم باید به واقعیت نزدیک تر باشند چرا که هرچقدر غیر واقعی تر و تخیلی تر(!!) باشند، مزخرف تر اند، به درد واقعیت نمیخورند درواقع به درد هیچ چیز نمیخورند مثل همه آدم های ایده آل گرا که به درد هیچ چیز نمیخورند. نه به درد معاشرت کردن، نه به درد خندیدن و گریه کردن، به هیچ درد. 


این داستان: اکانت پرمیوم

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۳۱ فروردين ۹۹
  • ۰۱:۰۰
  • ۱ نظر

یه کورس انلاین را از یه سایتی داشتم میدیدم بعد گفتم بذار اون فلان کورسش را هم ببینم که دسترسی نداد و باید اکانت پرمیوم میداشتم که درواقع یعنی اکانت پرمیوم را با کردیت کارتی چیزی ابتیاع میکردم که خب کردیت کارت که نداشتم هیچی؛ حتی اگه داشتم هم پولشو نداشتم؛ حتی اگه پولشو داشتم هم 1001 چاله و چوله دیگه هست؛ حتی اگه 1001 چاله و چوله دیگه هم نبود که پس آرمان های اموزش ازاد و دنیای ازاد چی میشه؟! حالا با همین اکانت دون پایه ایمیل زدم تیم ساپورت که: من از ایرانم، ما اصن تحریم هسیم، نمیتونم اکانت پرمیوم بخرم، من خیلی مشتاقم، من خیلی فلانم، من خیلی فقیرم، این اموزش میتونه راه شغلی من را عوض کنه و توراخدا بده در اه خدا، خیرت از جوونیت ببینی و اره خلاصه، ننه من غریبم بازی!
تیم ساپورت برداشت جواب نوشت که ای بابا تو این وضعیت قرنطینه جهانی ما خیلی دلمون میخواد به همه کمک کنیم [ اره جون عمه ات :| ] ولی اگه اسکالرشیپ میخوای و اکانت پرمیوم یکساله، باید بری برامون 4تا سایت ریویو بنویسی و بعد تو مدیوم یه مقاله با حداقل 350 کلمه (!!!!) برامون بنویسی و از همه اینا اسکرین شات و لینک بفرستی تا بعد ما درخواستت را بررسی کنیم و ببینیم چی میشه و غصه نخور و خدا بزرگه.

حالا من چیکار کردم؟ به جای اینکه همچون یک جوان آریایی تف پرت کنم تو صورت شون و بگم: نوموخوام اصن. میرم از رو کتاب رفرنس و بدبختی و اینا خودم علم را در مینوردم! نشستم و منطقی فکر کردم که من ما تحت اینکه بشینم خودم بخونم ندارم پس پیش به سوی ریویو نوشتن. حالا ایشالا که اکانت پرمیوم یک ساله ام را با احترام تقدیمم میکنه و من الکی ننشستم این همه قربون صدقه اینا رفتم.

انشالا خداوند به همه جوانان عزت و پول و ماتحت غیرگشاد عنایت بفرماید

24!

  • مهسا ماکارونی فر
  • دوشنبه ۱۱ فروردين ۹۹
  • ۲۳:۵۰
  • ۰ نظر
بیا صادق باشیم؛ تا بدین جا همه چیز معمولی پیش رفته و اینده هم احتمالا معمولی پیش خواهد رفت. کارهایی را خوب انجام داده ام و بسیاری از کارها را هم بد انجام داده ام و از انها درس گرفته ام. با مرور لحظاتی که به خاطر می اورم از چیزی پشیمان نیستم و به چیزی هم افتخار نمیکنم. 
اره این داستان منه و یه داستان حوصله سربر و شاید هم کمی مضحک به نظر برسه اما میدونی چیه من این 24 سال را زیسته ام و حالا دارم به زندگی پیش رو نگاه میکنم و از اتفاقاتی که ممکن است برایم بیافتد؛ بسیار هیجان زده ام. 
از دیشب تا امشب من تولد 24سالگی ام را بادوستانم مجازی و با اسکایپ جشن گرفتم و سرخوشانه رقصیدم، یک ساعت مصاحبه کاری نسبتا سخت و چالشی را پشت سر گذاشتم و بله تمام شد؛ 24امین سفر من به دور خورشید روی کره زمین به پایان رسید و باید بگم:



                                                 ... what a journey                                                

   

شغل های موقت مان

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۸ اسفند ۹۸
  • ۱۹:۴۸
  • ۰ نظر
مصاحبه با اون یارو ایتالیاییه که تو نروژ یه lab داشت که روی زیرساخت های اینترنت اشیا کار میکرد را؛ رد شدم.

برای 6هفته تو اسلو، کاراموز میخواست و من رزومه فرستادم و قرار مصاحبه گذاشت و مصاحبه کردیم و حالا ایمیل زده و کلی معذرت خواهی که نمیتونیم تو را داشته باشیم و کلی تشکر که وقت گذاشتی و فلان. برای من یک لا قبا چه عزت و احترامی گذاشته بود و من چه افتضاحی در مصاحبه به بار اوردم و چه جواب هایی که به سوال های تکنیکالش ندادم. تو گویی از یک دانشجوی ترم 2 هم کمتر بودم.

3روز است دارم تکلیفی را که برای درخواست کار یک شرکت نسبتا خوب است؛ انجام میدهم و تا الان بالغ بر روزی 8 ساعت برای آن وقت گذاشته ام و بعید میدانم تا 3 روز دیگر تمام شود و هنوز یک سوال از 3 سوال ان را انجام داده ام. و ددلاین تحویل آن 29 فوریه است. روند استخدام اینگونه شده است که برای یک پوزیشن، رزومه میفرستی، انها تکلیفی را به تو میدهند که باید انجام دهی و بفرستی و بعد تازه مصاحبه اغاز میشود و طی کردن خان های دیگر نیز بماند با رستم.

کاری که شاید نشود که بروم ولی تکلیفش تا الان که برایم بسیار اموزنده بوده است.

سرم را برمیگردانم و 4 تکلیف دانشگاه را میبینم که باید انها را هم تا شنبه به اتمام برسانم. این فراغت از دانشگاه و خوابگاه و کلاس برایم مثل عسل شیرین است. در این میان اما برای آن میز اخر ردیف طبقه سوم کتابخانه تنگ شده است. غروب که میشد گنجشک ها روی جرثقیل روبروی در انرژی دانشگاه مینشستند و من از پنجره طبقه سوم، خیره به آنها. زمان برای یک ربع می ایستاد و همه دغدغه های  جهانم میشدند آن گنجشک ها.

یک هفته پیش را در رویای این بودم که تابستان ویزای شینگنم جور میشود و 6 هفته ای را در اسلو میگذرانم و ...

این هفته اما سرخورده از ریجکت شدن و غرق در تکلیف این شرکت که شاید هیچگاه پایم را در آن نگذارم.

به قول عباس اقا کیارستمی که: شاید هم که باید اصرار نکرد و گاهی هم به سرنوشت بسپاریم و ببینیم چه میشود. که ما مشغول یک شغل موقتیم.

چرا اندوخته فرهنگی به زبان مادری و شرایط اولیه مهم است؟

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۲۳ بهمن ۹۸
  • ۲۱:۵۰
  • ۰ نظر

روزها و ساعت هایی که از همه چیزهای جدید خسته ای و توان روحی لازم برای اکتشاف هیچ چیز جدیدی را نداری به همان اندوخته هایت پناه میبری، همان کتاب به زبان فارسی، همان اهنگ به زبان فارسی، همان فیلم درجه چندم به زبان فارسی. 

در فهرست نویسنده و موزیسین و کارگردان مورد علاقه ات، آنها که فارسی زبان اند، رده های بالایی ندارند؛ اما در این مواقع تو فقط دلت یک هم زبان و هم وطن و هم درد میخواهد. کسی که تو منظورش را صریح و واضح و سریع از بین کلمات بفهمی و حواست به هزارویک ریزه کاری زبان بیگانه پرت نشود. 

زبان چیز عجیبی است و من هیچ درکی از دانش مربوط به آن ندارم ولی برایم مهم است که در ساعات و روزهایی که در بی دفاع ترین حالت ذهنی هستم از چه ابزاری برای جان به در بردن استفاده میکنم و این برایم جالب است که تنها یک شرایط اولیه ساده باعث میشود که نوع ابزار انتخابی انقدر متفاوت باشد. 

احتمالا تاثیر یک شعر از مولانا و یک قطعه از محمود درویش و یک شعر از گوته میتواند متفاوت باشد  و این مهم است. مهم تر از آن چیزی که فکرش را میکردم.

برایم از بیرون روی بنویس

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۱۰ بهمن ۹۸
  • ۱۸:۰۷
  • ۱ نظر

بیرون روی علاوه بر اینکه یک مرض جسمانی مربوط به دستگاه گوارش است که شامل بیرون ریختن مکرر و بیمارگونه همان هبرگر دلفریب چندساعت قبل است؛ یک مرض روحی و روانی مربوط به بیشتر ادم های تنها و غریب در یک شهر دیگر نیز هست. مرضی شامل بیرون ریختن فکرهای جذاب و دلفریب چندین سال پیش در پیاده روهای شهر غریبی که در آن گرفتار شده ای! بیرون ریختن همه احساسات چندروز اخیر و همه تیرگی ها و خوشحالی هایت در قدم به قدم در خیابان و پیاده رو و پل های عابر پیاده.
بیرون روی یک حالت مضطربانه و مستاصل است که در هردو مورد جسمانی و روحانی شما را نزدیک به تخلیه گاه ( چه اتاقکی کاشی کاری شده و متصل به لوله های فاضلاب و چه پیاده روهای سنگ فرش شده منتهی به چهارراه ها خیابان ) نگه میدارد. 

بیرون روی از یک انگل، ویروس یا باکتری ایجاد میشود. گاه این انگل یک میکروارگانیسم است که بر روی آن همبرگر جذاب و دلفریب بوده است و گاه این انگل همان فکر مسمومی است که در نهان ترین گوشه از ذهنت کمین کرده است.

بیرون روی معمولا موقتی است و نرخ مرگ و میر آن برای افراد زیر 5سال به شدت بالا است. 5 سال گاه یک عمر میگذرد و شاید فردی در 40 سالگی هنوز به 5 سال نرسیده باشد و بیرون روی مکرر او را به هلاکت برساند.

بیرون روی آب را نیز دفع میکند. آب همان مایه حیات که در ما جاری است و باید بسیار مراقب میزان آن باشیم. کم آبی بد دردی است. کمبود از مایه حیات بد دردی است و بیرون روی این مایه حیات را دفع میکند پس در هنگام بیرون روی باید مراقب بود که از مایه حیات خالی نشوی. مثلا در مواقع بیرون روی بهتر است که از آن کتاب های ناب، از آن موسیقی های ناب، از آن فیلم های ناب یا بهتر از همه از آن آدم های ناب به همراه داشته باشید. جبران مایه حیات کار ساده ای نیست باید مراقب باشید که آب را از منبع معتبری بنوشید، از سرچشمه، از آن چشمه ای که زلال و ناب میجوشد و هیچ راکد و ساکن نیست.
برای بیرون روی معمولا لوپرامید اولین چیزی است که تجویز میشود ولی من در اولین درمان برای بیرون روی، کفش مناسب و یک بارانی نیمه گرم را توصیه میکنم.

برایم از راه حل ها و شناخت تان از بیرون روی بنویسید. من بسیار مشتاقم که این لیست را تکمیل تر کنم برای موارد گاه و بی گاه بیرون روی.

غم فقدان

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۲۷ دی ۹۸
  • ۲۰:۲۵
  • ۰ نظر
ببین زندگی را شروع کن...تازه جوونی . . پات و از روزگار برندار . . از زندگی نترس . ...

اینو انتظامی میگه. نمیدونم کدوم فیلم. من اول اهنگ صبح مثنوی از قاف شنیدمش.
فقدان یک اتفاق است و غم فقدان چیزی است که زندگی ات را دستخوش تغییر میکند. غم فقدان می آید و بذر امید را در سانتی متر به سانتی متر روحت میکارد. غم فقدان همان نیروی دردناکی است که تو را وادار به ادامه میکند. غم فقدان موجب خلق است. 

در این یک هفته:
- سرشار از خشم بر سردر دانشگاه دقیقا زیر دیوار نقاشی از شوریده و عباسپور و شریف واقفی، فریاد زدم و بر این تکرار از هیچ  گریستم.
- برای ان 5نفری که میشناختم، سوگواری کردم.
- اخرین مکالماتم را با انها بارها نگریستم و غصه خوردم برای مظلوم بودن تک تک شان.
- 3 امتحان دادم که هیچ برایم مهم نبود چه میشوند.
- جلسه ای را با نیمه امادگی حاضر شدم.
- به اصفهان امدم و خانواده ام را سخت در اغوش گرفتم انگار که بار اخر است

این یک هفته به یادم میماند. احتمالا سال ها و سال ها.
 این غم فقدان من است و باید مخلوق این غم به اندازه خود این غم بزرگ باشد. باید.

برای تغییر

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۱۹ دی ۹۸
  • ۱۲:۴۴
  • ۰ نظر
دیگه هیچ فرقی نمی کنه که چه اتفاق هایی قراره بیوفته، قرار بر ماندن است و تا ته ماندن که ببینم چه میشود. گیریم که اینجا بدترین نقطه از جهان باشد. از یک جایی به بعد باید توانست سیستمی ساخت که از چیزی جز خون تغذیه کند و زنده بماند. حداقل باید برایش تلاش کرد. هرچند بیهوده. هر چند مضحک!

وقتی روپله 10 وایسادی و 5370 پله دیگه مونده یعنی تو رو پله صفر وایسادی

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۶ دی ۹۸
  • ۲۰:۳۰
  • ۰ نظر

این کدی که برای پروژه داوطلبانه ای که توش عضو شدم، دارم میزنم ، خیلی سخته. خیلی! تا یکشنبه باید یه چیزی بیارم بالا که برای جلسه گروه یه چیزی داشته باشم و من 3 روزه که دارم دور خودم میچرخم از مقاله اول میرم مقاله دوم از دومی میرم سومی و همینجور تا 27 بعد از 27 امی دوباره برمیگردم مقاله اول. روش ها تا حدودی یکسان و زیادی ناکارامد و من حتی نمیدونم یه چیز ساده ای که الان تو ذهنمه را چجوری پیاده سازی کنم. خیلی خیلی فراتر از توانایی های من در کد زدنه و این یعنی سلام چالش بزرگ، سلام شب های بی خوابی و اسپرسو و سلام زندگی!

میدونی چرا؟
چون از رو که نمیره ادم :) چون من خیلی پر رو ام و به خیلی از چیزهایی که دارم قانع نیستم چون کمه، خیلی کم.
ته این راه ممکنه من هیچی نشم و این احتمالش خیلی زیاده و اما کی اهمیت میده سباستین؟ هیشکی. 

چون دستشویی خونه با همه جای دنیا فرق داره

  • مهسا ماکارونی فر
  • سه شنبه ۳ دی ۹۸
  • ۱۳:۰۰
  • ۱ نظر
یادم رفته بود که افتاب ساعت 11 و 12 که خودشو از پنجره تا وسط های فرش میکشونه، چه ارامشی داره. یادم رفته بود که صدای دمپایی های مخصوص مامان تو اشپرخونه، چه ارامشی داره. 
اره، خونه همین شکلیه. خونه باید همین شکلی باشه. 
از تموم اون سرعت دیوانه وار همه چیز، فرار کردم و اومدم تو نقطه امنم. همون مبل همیشگی، همون کوسن همیشگی و اره همون بهترین ادم های دنیا. 

آسمان زرد شاید کمی عمیق

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۹ آبان ۹۸
  • ۱۱:۵۵
  • ۲ نظر
4روز از ناب ترین روزهای عمر 23ساله ام را تنها در اتاق406، بلوک2، خوابگاه شوریده گذراندم. تنها موزیک گوش دادم. تنها غدا پختم و تنها غدا خوردم و تنها فاز یک پروژه را به جاهای خوبی رساندم. تنها هر شب 2کیلومتر را در سالن ورزش دویدم. تنها برای خودم چایی ریختم و تنها فیلم دیدم.
 از فردا که خوابگاه شلوغ میشود برای این سکوت و تنهایی دلم تنگ میشود. سال ها بعد شاید خنده ام بگیرد از این دلخوشی های کوچک این روزها ولی در این لحظه همه چیز برای من در بهنیه ترین حالت ممکن خود است. 
شاید هم از جنس آن آرامش " آسمان زرد کم عمق". 

ارفع

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۱ آبان ۹۸
  • ۱۶:۱۸
  • ۱ نظر
مقصد سفرمان این بار، ارفع کوه بود. تیم 14 نفر شامل آدم های مختلف و اگر از من میپرسی بزرگترین درسی که در هر سفر می آموزم همین ارتباط برقرار کردن با طیف آدم های متفاوت است.
مسیر آسانی نبود و خب خیلی سخت هم نبود. اگر قصدش را کردید به نظرم اواخر تابستان بهترین موقع برای آن است.
شب دوم را تا صبح بیدار بودم و آتش بانی میکردم که آتش خاموش نشود بعدا اما یکی دیگر از بچه ها بیدار شد و آتشکده را سپردم به او و هدفون در گوش زیر آسمان پر ستاره اش، کیهان کلهر و imagine dragons  گوش دادم و جبار را نگاه میکردم. چون جبار اسان ترین صورت فلکی است که بلدم و راحت پیدا میشود.
شب سوم را در قطار، در مرزی از خواب و بیداری، حسین فخری گوش دادم و با خودم گفتم این هم از اربعین امسال! متفاوت تر از هر سال. سال دیگر شاید حال دیگری باشم و این هیجان انگیز است.

مثل هر مهارت دیگه ای باید تمرین کنم

  • مهسا ماکارونی فر
  • سه شنبه ۱۶ مهر ۹۸
  • ۲۱:۱۱
  • ۰ نظر
باید یاد بگیرم کمتر بحث کنم. بیشتر بشنوم و همه جا نظر ندم. حالا همه اینا باهم چقدر ممکنه؟ تقریبا 5 درصد ولی به هر حال باید هرروز براش تلاش کنم تا به دستش بیارم. مثل هر چیز دیگه ای که راحت به دست نمیاد.

درک حال استمراری

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۱۰ مهر ۹۸
  • ۱۵:۰۷
  • ۱ نظر

+ اگه اینجا به نظرت جهنم میاد و داره بت بد میگذره، سعی کن بت خوش بگذره، چون اگه تو این سگدونی بت خوش بگذره، هرجای دیگه دنیا  هم میتونه بت خوش بگذره

- من به این میگم یه واقعیت گرایی محض. از این به بعد برنامه همینه. 

در پشت میز دوم از ردیف دوم اگر از سمت شمال بشماری

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۳۱ شهریور ۹۸
  • ۱۱:۰۹
  • ۱ نظر
همه چیز این دانشکده عجیب و غریب و کاملا غیرقابل پیش بینی است. هر لحظه منتظرم که کل مجموعه فرو بریزد ولی بسیار برایم جالب است که همچنان به کار خودش ادامه میدهد. دانشکده ای که ادعا میکند در آن برنامه ریزی برای تسک های غیرقطعی را تدریس میکند حالا برای قطعی ترین و بیسیک ترین کارها هیچ پروتکل مشخصی ندارد. اینجا سیستم درس گرفتن شبیه فیلم hunger game میماند و همه چیز براساس شایعات پیش میرود. آنهایی که 4سال در اینجا بوده اند حالا خوب میدانند که پیچ و مهره های شل این سیستم کجاست و از انها دوری میکنند و انهایی که گروهی به اینجا امده اند برمبنای شایعاتی دیگر گروهی عمل میکنند و من در این وسط همچون یک تکه چوب روی اب از این اتاق استاد به ان یکی اتاق استاد میروم  و سوال های احمقانه میپرسم و جواب های احمقانه میشنوم. 
بله امروز سی و یک شهریور 98 است و من یکه و تنها در کتابخانه مریم میرزاخانی نشسته ام و همه چیز را حواله کرده ام به کلیه چپم و منتظرم تا موعد جلسه توجیهی کوه برسد چرا که جمعه را میخوام از این دیوانه خانه فرار کنم و سر به کوه بگذارم.
تا شنبه چه زاید باز برامون
+ مثل اینکه این چیزهایی که هی داره زاده میشه داره رو هم جمع میشه و من نمیدونم کی میخواد اینا را بزرگ کنه !

زیرزمین زامبی ها

  • مهسا ماکارونی فر
  • دوشنبه ۲۵ شهریور ۹۸
  • ۱۶:۴۳
  • ۰ نظر

در قطار ساعت 15.47 متروی تهران

در ایستگاه میرزای شیرازی

کودکی 7 یا 8 ساله محتویات معده اش را بالا اورد و در کیسه ای نایلونی به جهانیان عرضه کرد.

و من تمام مدت در این فکر بودم که بهترین پاسخ برای این حجم از روزمرگی و نگاه ها و رفتارهای زامبی وار اطرافم،  قطعا همین عمل است.

تا اطلاع ثانوی استفاده از مترو را برای خودم ممنوع کردم. مسیر خوابگاه تا دانشگاه هم که اصلا 15 دقیقه پیاده راه بیشتر نیست.

مابقی مکان ها هم تا وقتی میشود پیاده رفت که میروم و مادامی که نشود پیاده رفت، خب اصلا نمیروم.

چون دیگه حالا از هرچیز غیر قابل کنترلی میترسیم

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۲۱ شهریور ۹۸
  • ۱۵:۵۶
  • ۰ نظر

Silence fallen between
All the doors are locked
All the words unsaid
And we're still afraid of time
Started to keep ourselves
At a distance that we could control
Not too close
Not too far

we got used to us-Riverside-shrine of new generation slaves album

این چیز جدید، چیزی نیست که من بخوام یا حتی شاید تو بخوای ولی ما بهش عادت میکنیم.

اینجا منظور از سحر سپیده دم است و اشاره به شخص خاصی ندارد

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۱۷ شهریور ۹۸
  • ۱۴:۱۴
  • ۱ نظر
استادی که فکر نمیکردم اصلا ادم حسابم کنه، جواب ایمیلم را داد و 24ام قراره باش حضوری صحبت کنم. اگه قبولم کنه از مهر با تیم اونا شروع میکنم و این یعنی 10 پله سخت تر از الان ولی پر از چیزهای جدید و هیجان انگیز. تا 24 ام قراره ته فیلم و سریال و کتاب هارا دربیارم که از 24 ام قراره تا خود بهمن به 100 پاره* تقسیم بشم و هر پاره در عرصه ای به تحقیق بپردازه. به هرحال اینم تجربه ای است، بریم ببینیم تا سحر چه زاید باز.

*: خواستم یک ارجاعی بدهم به این پست جالب دردانه

در مسجد رضوی در یک شب تابستان

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۱۳ شهریور ۹۸
  • ۱۹:۳۱
  • ۵ نظر
شما به عنوان یه مسجدرو غیر حرفه ای اگه وارد یه مسجد با ادم های مسجدرو حرفه ای بشی، باختی!
 چون انها تمام پارامترها برای بهره حداکثری بردن از مجلس سخنرانی را بلدند. آنها میدانند که فاصله مناسب تا فلان مارک بلندگو چقدر است. انها میدانند که کجا سرراه مسیر رفت و امد است وکجا بچه خیز(جایی که بچه های اطرافیان در انجا جمع میشوند و با فرکانس های صوتی مختلف گریه سر میدهند) است. انها میدانند که ستون جای پیشکسوتان است و حتی اگر تو کنار ستون نشسته باشی احتمالا مجبوری جایت را به یکی بزرگتر از خودت بخشش کنی. انها میدانند چه موقع و از چه جریانی میتوانی با کمترین زحمت از میان جمعیت خارج شوی و بروی و اینها تمام نکات و پارامترهایی است که من امشب به عنوان یک مسجدرو و روضه رو غیر حرفه ای از یک حرفه ای اموختم. 

چون مسخره بازی همیشه جواب میده

  • مهسا ماکارونی فر
  • دوشنبه ۱۱ شهریور ۹۸
  • ۱۳:۱۱
  • ۲ نظر
بچه بودیم و جاهل، حساب کتاب نمیکردیم داریم به احساسات هم ضربه میزنیم.
الان یه کم بزرگ شدیم و یه کم عاقل، بیشتر حواسمون به خودمون هست که هرکی نیاد سرشو بندازه پایین، همه چی را بهم بریزه و بره.
بعدا که شاید یه کم بزرگ تر بشیم، آسون تر بگیریم و بخندیم به همه این احوال! 

the beauty of the rain

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۷ شهریور ۹۸
  • ۲۰:۱۷
  • ۰ نظر

the beauty of the rain
Is how it falls, how it falls, how it falls
How it falls, how it falls, how it falls

-از خواننده خوب و مردمی Dar williams-

 

 

عینکی ردیف اخر

  • مهسا ماکارونی فر
  • دوشنبه ۴ شهریور ۹۸
  • ۱۹:۵۱
  • ۰ نظر

در این 5 سالی که از دبیرستان میگذرد، سالی یک یا دوبار را مدرسه میروم. نه برای اینکه مدل مادربزرگ ها بگویم کدام راه را بروید یا نروید که بهشت و جهنم کدام است یا شبیه دوستانم برایشان روضه بخوانم و از دانشگاه ( کعبه آمالشان) بد بگویم. رفتنم بیشتر برای خودم است تا آنها. 
هر لحظه در مدرسه پر است از امید و شوق و ماجراجویی و هیجان. 
امروز را با دهمی ها کلاس داشتم و چقدر از بودن در جمع شان لذت بردم. چقدر عاقل تر و باهوش تر از آن موقع های من هستند. چقدر خوب که زود قانع نمیشدند و چقدر جسورانه ایده پردازی میکردند. 
اسفند را اگر گرفتاری هایم کمتر بود، بیشتر سر میزنم. به مراتب اعتماد به نفس چارچوب شکنی ام بعد از هر دیدار با آن ها بالا میرود.

مزه اش به همین یه باره

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۳۰ مرداد ۹۸
  • ۲۱:۴۴
  • ۲ نظر

مهسا خانوم، یه جوری زندگی نکن که انگار بار دومی هم وجود خواهد داشت برای زندگی.
-از نصیحت های دوستانه-

 

پ.ن: خلاصه که زندگی کوتاهه، تجربه کنید بره،  overthinking هم ممنوع

تا منبر بعدی خدانگهدار

سرو زیر آب ریشه ندارد

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۲۵ مرداد ۹۸
  • ۰۱:۲۲
  • ۰ نظر

بعد از ملکه این دومین فیلمی است که از محمدعلی باشه اهنگر میدیدم. دوباره مثل ملکه شگفت زده شدم. 
جنگ هیچ چیز صحیحی ندارد. تمام منطق و معقولیتی که میشناسیم در روندها و پروتکل های مربوط به هرچیز جنگ، فلج میشوند، کار نمی کنند. این همان نگاهی است که سالینجر نیز به جنگ داشت و حالا در این جغرافیا، اهنگر هم سعی در روایت همان نگاه دارد. 

حقیقت؟ کدام حقیقت؟ 

خاک؟ کدام خاک؟
مصلحت؟ کدام مصلحت؟

گمنامی یک فیض است. پلاکت را دربیار، حقیقت را پیدا کن و چون سرو زیرآب در هیچ کجای این خاک ریشه نکن. بگذار هیچ چیز تو را پا بند این زمین نکند. بگذار بازی ادامه پیدا کند که (وَما هٰذِهِ الحَیاةُ الدُّنیا إِلّا لَهوٌ وَلَعِبٌ ۚ)
-عنکبوت64-

maize color

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۲۰ مرداد ۹۸
  • ۱۴:۳۰
  • ۱ نظر

19مرداد 98
ساعت18:16- اصفهان- ابتدای خیابان آمادگاه-روبروی هتل عباسی- کافه کندو
حرف زدیم و نشستیم و کیک خوردیم و حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم. از همه چیز و همه جا و نگرانی های کوچولو کوچولوی هر دومان از آنچه که پیش روی مان است. راه رفتیم و رفتیم و رفتیم دوباره باز گشتیم به همان نقطه اول و گریه کردیم بعد خندیدیم در اخرین لحظات بغلش کردم و رفت احتمالا تا 5 سال آینده که دوباره بتوانم بغلش کنم.
تمام شد.
 تمام آن دو روزی که از ناراحتی این 2 خداحافظی قلبم مچاله میشد، تمام شد. 

شام اخر

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۲۰ مرداد ۹۸
  • ۱۴:۲۴
  • ۰ نظر

18مرداد 98
صبحانه را حلیم از نیکوصفت گرفتیم. نیکوصفت یادآور خیلی از خاطرات است. ظهر را 7نفری تا سر حد مرگ سالاد خوردیم. عصر را با دیدن آنابل 2 تا سر حد مرگ ترسیدیم و جیغ زدیم و خندیدیم. شب را چون مسیح و یارانش در شام اخر نشستیم، خندیدیم، پیتزا خوردیم و ادای تابلو شام اخر داوینچی را دراوردیم وعکس گرفتیم و 7 نفری در یک 206 نشستیم و شمال تا جنوب تهران را طی کردیم و خداحافظی کردیم و گریه کردیم و رفتیم.
گاهی با خودم فک میکنم من لیاقت همیچن آدم های خوبی در زندگیم را ندارم. آنها بیش از اندازه برای من خوب اند و من خیلی خیلی کوچک ام.

یادگار این جمع 7 نفره شده است یک تی شرت سفید به شعری از اینتراستلار که روی آن نقش بسته است:
.Do not go gentle into that good night; Rage, rage against the dying of the light

last summer

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۱۷ مرداد ۹۸
  • ۱۲:۰۱
  • ۰ نظر
یک احتمالاتی هست که این اخرین تابستانی است که با زری مامان و بابا این روزهای طولانی را سپری میکنم. بیشتر اوقات را با انها میگذرانم. تفریح های مشترک با آنهاپیدا کرده ام. با پدر شب ها سریالNarcos را میبینیم و با مادر مسابقه اشپزی دستپخت را. کمترین علاقه ای به تلویزیون دیدن ندارم ولی هربار ادای هیجان زده شدن درمیارم و وقتی حواسشان شش دنگ جمع قسمت مهم سریال یا مسابقه است، نگاهشان میکنم. 
به نظرم میرسد که تا وقت هست باید از همه چیز یا حداقل آن چیزهایی که احتمال میدهی اخرین بار است، خداحافظی شکوهمند کرد. نگاهشان کنی انگار که میخواهی تمام جزئیات را در مغزت کنده کاری کنی، انگار که میخواهی یک مجسمه مرمر را از انها در ذهنت بتراشی، باید تمام جزئیات را به خاطر بسپاری. خط خنده و اخم شان را، چروک های کوچک کنار چشم شان را، لحن حرص خوردنشان را برای چیزهای کوچک. 

خواهرم را اما کمتر از همیشه میبینم، درگیر کار و پایان نامه اش و یارش و هزار یک قصه دیگر. من اما خالی تر از همیشه ام. این تابستان خداحافظی های طول و دراز زیادی انجام دادم. البته زیاد که یعنی 4عدد. همین 4 تا اما خالی ام کرده است. 
تابستان سال دیگر را نمیدانم کجا هستم طبق برنامه هایم باید یک اقیانوس آن ور تر باشم اما کسی چه میداند شاید هم زیر خاک باشم در آن مکعب مستطیل خاکی معروف یا شاید هم باز در همین اتاق باشم. برایم مهم نیست که بعدا چه میشود. برایم مهم است که حالا که فرصت خداحافظی شکوهمند را دارم از آن استفاده کنم.

زرد تاکسی

  • مهسا ماکارونی فر
  • دوشنبه ۱۴ مرداد ۹۸
  • ۱۸:۲۵
  • ۰ نظر

اخر هفته جاری را قرار بود برویم دالامپر که نمیرویم. 
22مرداد را قرار بود برویم یا حوض سلطان یا رصدخانه الاشت که نمیرویم.
24 مرداد را قرار است برویم سبلان که ...

مثل گرگ نشسته ام که این اخری هم کنسل شود تا حمله ببرم و هر 3گروه را چون هویج رنده شان کنم.

پی نوشت: ظرف 12 روز خانه را کارتن پیچ کردیم، تمام وسایل را روی حیاط ریختیم، خانه را رنگ کردیم حتی سقف ها را، برق کشی یا سیستم برقی یا نمیدانم چیز برقی خانه را عوض کردیم، یک کمد به یکی از اتاق ها به طول اتاق نصب کردیم، وسایل را از حیاط به خانه اوردیم، کارتن ها را باز کردیم، در خانه ساکن شدیم. 

مکالمه با اقای نقاش:

- اتاق را چه رنگ بزنم؟
+ زرررد
{یک قطره زرد به سطل سفید اضافه میکند و رنگ میزند}
+ آقاااا زرررررد
{یک قطره زرد به سطل سفید اضافه میکند و رنگ میزند}

+ آقااا شما تا حالا تاکسی سوار شدید؟ همون قدر زررررد
- :|||

این چنین شد که این اتاق به تاکسی تغییر نام داد.

چرا باید تنگه ابوقریب را در سینما میدیدم؟

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۲۶ تیر ۹۸
  • ۲۲:۱۰
  • ۰ نظر

چون بعد از سکانس اخر باید می ایستادم و یک سر تشویق میکردم. نه برای بهرام توکلی و نه برای یک بار دیگر تماشای مفهوم نکبت بار جنگ، بلکه برای تجلی واژه مقاومت. باید می ایستادم و با چشم های اشکی ، دست میزدم برای همه آن هایی که در تنگه ترسیده بودند ولی ایستاده بودند و درست همان لحظه که بعد از سکانس اخر روی پرده مینویسد که " 5رروز بعد قطعنامه امضا شد و اخبار این ایستادگی در میان اخبار پذیرش قطعنامه گم شد." همان لحظه باید سرم را پایین می انداختم و این درس را به خودم یاد اوری میکردم که اخبار از تاریخ خیلی خیلی عقب تر است و تاریخ تقریبا چیزی حدود 0.00001 زندگی را ثبت میکند؛ پس پلاکت را دربیار با دستان خودت آن را دفن کن و منتظر هیچ آبرسانی نباش، این تنها وتنها نبرد توست.

فدرر،یک شکوه کلاسیک همراه با یک خروش مدرن!

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۲۰ تیر ۹۸
  • ۱۲:۴۴
  • ۰ نظر

 این روزها که تورنمنت ویمبلدون 2019 به نیمه نهایی رسیده است، به طور اتفاقی در حال مطالعه کتاب " این هم مثالی دیگر، چهار جستار از حقایق زندگی رومزه/ نوشته دیوید فاستر والاس/ ترجمه بسیار خوب معین فرخی/ نشر اطراف " بودم. اخرین جستار این کتاب درباره موشکافی والاس از سبک بازی راجر فدرر است و بسیار زیاد روایت او دلنشین و جذاب است؛ خصوصا اگر صبح مقاله اش را بخوانی و عصر بازی فدرر را تماشا کنی. 

کتاب شامل 4 جستار( همان essay) است؛ به ترتیب با عنوان های:
- آب این است

- یک نما ار خانه خانم تامپسون
- به لابستر نگاه کن

- فدرر: هم تن و هم نه
جایی در اواخر جستار چهارم که درباره فدرر است، والاس میگوید که : فدرر به طور همزمان هم موتزارت است و هم متالیکا. این جامع ترین تعریفی است که میتوان از بازی فدرر ارائه کرد. یک شکوه کلاسیک همراه با یک خروش مدرن! 
فردا اما نیمه نهایی بین نادال و فدرر برگزار میشود. بازی جذابی خواهد بود. فینال هم به نظرم بین جکوویچ و فدرر حواهد بود. به هرحال در این چندروز فراغت، تماشای تنیس هم بد نیست. تا 5روز دیگر چه زاید باز...



Don't Give in

  • مهسا ماکارونی فر
  • دوشنبه ۱۷ تیر ۹۸
  • ۱۷:۵۸
  • ۰ نظر

تمرین زیاد و سخت ممکنه همیشه نتیجه اش موفقیت نباشه ، اما هیچوقت نتیجه اش حسرت نیست :)

moneyball


پ.ن: 5!
و همچنان حسرت 1 احتمالا تا به گور :))

عنوان از اهنگی به همین نام از گروه دوست داشتنیsnow patrol

مرکزگرایی افراطی

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۱۶ تیر ۹۸
  • ۱۷:۴۸
  • ۰ نظر

" توی همه سال‌های این قرن جدید، حتی بعد از انقلاب، دولت مرکزی و فرهنگ مرکزگرا چیزی بوده‌اند شبیه همان فرانسه و انگلیس و عثمانی. دعوا سر اختلاف مذهبی نیست، هیچ وقت هم نبوده. همه‌مان چه به برادری و وحدت اسلامی و امت واحده معتقد باشیم و چه به تساهل دینی مدرن، می‌دانیم که باید به چیزی که دیگران به آن باور دارند، احترام بگذاریم، اما به چیزی که دیگران هستند، به مدل زندگی‌شان، به ته‌لهجه‌ای که تهرانی نیست، به لباسی که بلوجین و تی‌شرت نیست، به صورتی که آفتاب خورده و تئاتر نرفته و مترو سوار نشده هم بلدیم احترام بگذاریم؟  "

قسمتی از متن یاسین کیانی با نام <کوچه پشتی> در سایت انتشارات اطراف

لینک

ای کاش ادمی ...

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۵ تیر ۹۸
  • ۱۲:۴۷
  • ۱ نظر

دیشب را پای صحبت دوست نزدیکی بودم که داشت تمام زندگانی اش را میکرد دو چمدان تا برود. تا به حال این گونه غمگین ندیده بودمش. میگفت : مهسا کاش نمیرفتم، کاش می ماندم، اما نه خوب است که  نمی مانم. 

نه دلش به رفتن بود ونه دلش به ماندن. چه میتوانستم بگویم؟ هیچ. تا صبح فکر کردم که در این روزها چه به اوبگویم ؟ باز هم هیچ. احتمالا احوالاتمان تا یک ماه دیگر همین است؛ به یکدیگر نگاه کنیم، هیچ نگوییم و قلب هایمان مچاله شود.

گوزله منی

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۲ تیر ۹۸
  • ۲۰:۵۱
  • ۰ نظر

سفرمان از مریان یکی از ییلاقات تالش شروع میشد و به دران یکی دیگر از ییلاقات تالش ختم میشد. سفر جالبی بود از این نظر که انتظار سرمای به این شدت را نداشتم، انتظار شب را تا صبح از ترس حمله گرگ بیدار ماندن و حواس خودمان را با منچ بازی کردن، پرت کردن نداشتم. انتظار آن دو قطره اشکی که شب در راه طی مسیر ریختم را نداشتم؛ اما هربار همیین غافلگیری ها برایم جذاب است و باعث میشود بیشتر و بیشتر به این سبک سفر کردن ادامه دهم. ساکت تر از قبل شده ام، در بحث های گروهی کمتر نظر میدهم و خیلی بحث نمیکنم و این خیلی خوب نیست باید بیشتر هم صحبت خوب پیدا کنم و تمرین صحبت کردنم را بیشتر کنم.

نقطه تعادل

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۲۹ خرداد ۹۸
  • ۰۹:۰۴
  • ۰ نظر
ذات رفتن دلهره آوره است؛ مضاف برآن مقصدت هم معلوم نباشد. صبح برمیخیزی بی هیچ برنامه ای، شب خودت را درحال میابی که مشغول کوله بستن هستی، برای رفتن، برای جاری شدن. سر به سنگ زدن هایم بیشتر شده است، مقصدهایم نامعلوم تر. فردا را نمیدانم چشم هایم چه منظره ای میبیند شاید یک دشت شاید یک مه شاید هم یک دره. هر روز در رفتن زندگی کردن اما کار من نیست من نمیتوانم هر روز جاری شوم. برای جاری شدن باید بین مبدا و مقصد اختلاف پتانسیل برقرار باشد پس سکون هم جزئی از بازی است. زندگی در سکون را هم باید بیاموزم. زندگی در رفتن را کم و بیش اموخته ام. باید جوری میان این دو قطبی سکون و رفتن مدام در کشاکش باشم که اخر در جایی بین این دو نقطه تعادل را بیابم. 
در راه تالش به مقصد ناکجا اباد

خامی

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۲۶ خرداد ۹۸
  • ۱۹:۲۶
  • ۰ نظر
حقیقتا وقتش رسیده که در همه ابعاد زندگیم خامی به خرج ندم. مثلا دیگه حداکثر تو 2 یا 3 بعد اشکالی نداره ولی دیگه نه همش مهسا جون!

توروالدز با طعم نایکی

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۱۹ خرداد ۹۸
  • ۰۸:۰۹
  • ۰ نظر
به نظرم میرسه که شعار نایکی یه چیزی کم داره و اگه بخوایم یه ذره از منش لینوس توروالدز قاتیش کنیم در اصل باید این باشه: 


JUST DO IT, FOR FUN 

پ.ن: 13و 13 و...

تاریخ با حسرت هایم نشانه گذاری شده است

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۱۵ خرداد ۹۸
  • ۲۲:۰۹
  • ۰ نظر
برای هیچ چیز این 5 ماه حسرت نخواهم خورد الا کنسرت بندرعباس داماهی که 23 خرداد است و من 24 خرداد باید در اصفهان باشم.
به هرحال یکی از غصه نمردن، یکی از درد بی دردی !

والدین

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۵ خرداد ۹۸
  • ۱۲:۰۶
  • ۰ نظر

Noah: I just want to say one more thing.

Being a parent is hard, and I know we haven't done it perfectly, but...

I learned from my parents' mistakes, and your mother learned from hers, just as you'll learn from our mistakes and be better with your children... until... someone, someday, many years from now, finally... has a perfect childhood.

10 the affair-season 3-episode

قرصی چیزی برای درمانش نیست؟

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۱ خرداد ۹۸
  • ۲۳:۰۲
  • ۰ نظر

واریانس فکری بالا یعنی اینکه موزیک پلیرت را باز کنی، اپرای عروسکی دیدار شمس و مولانا اون قسمت که مغول ها حمله کردن به ایران را پلی کنی و بعد وقتی تموم شد با دست خودت بری cloudy now از بلک فیلد را پلی کنی.

شافل پلی نه هاااا با دست خودت از همایون شجریان بری استیون ویلسون. 

توقعت زیاده

  • مهسا ماکارونی فر
  • دوشنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۸
  • ۰۰:۴۱
  • ۰ نظر

احساس میکنم در همه ابعاد زندگیم «آفتابه، لگن هفت دست/ شام و ناهار هیچی» را به تجلی رسوندم.

حالا نه اینکه از این به بعد برنامه بخواد عوض بشه، نه، بذار تا تهش بریم ببینیم که چی میشه.

پ.ن: «توقعت زیاده» نام آهنگی است از گروه ولشدگان که همچین بی ربط هم نیست به احوال.

پ.ن2: 10میلی گرم ریتالین برای 4 ساعت غرق شدن در مباحثی از macroeconomics

رهاش کن بره، رئییس

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۲۷ ارديبهشت ۹۸
  • ۱۱:۵۵
  • ۰ نظر

جامعه نگو ، اجتماعی از  "چیزهایی هست که نمیدانی"  بگو.

تو میری تو خودت و احساس تعلق نمیکنی

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۱۹ ارديبهشت ۹۸
  • ۱۷:۴۸

هوا آفتابیه، همه خوشحالن، غم هیچ جای این خونه نیست، تمام چرخ‌دنده‌ها به جا و درست می‌چرخند، هیچ پیچی شل نیست و همه چیز سرجای خودش است اما ...

انت تعلم

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۱۵ ارديبهشت ۹۸
  • ۰۸:۳۰
  • ۱ نظر

 اَمْ کَیْفَ یَشْتَمِلُ عَلَیْهِ زَفیرُها وَاَنْتَ تَعْلَمُ ضَعْفَهُ، 


خیلی حرفه ها ...

1) ترکیبی از روزنوشته و گاه نوشته ها و عکس ها و خاطرات و آنچه که مهسا می اندیشد. مینویسم که دفن نشود در روزمرگی ها. نوشته هام مخاطبی نداره و اصولا انتظار ندارم که کسی گذرش این دور و برا بیوفته برا همینه که گاهی اوقات که از مونولوگ صحبت کردن خسته میشم .میشینم و با سباستین گپ میزنم. سباستینی که وجود نداره ولی پای حرفای من میشینه :)

2) همه این مزخرفات را میشه تو صفحه های کاغذ از یه دفترچه تو کشو میز نوشت یا حتی کلمه به کلمه تو صفحه های ورد در اندرونی ترین فایل های هاردت اما کسی چه میدونه که چی میشه که ما شروع میکنیم از تجربیاتمون با هم حرف زدن ...

3) اون آجری تو دیوار که هر لحظه ممکنه سقوط کنه.
5، 4، 3، 2، 1 ... .

4) این شاید بهترین نسخه از من نباشه که خب اشکالی هم نداره چون شاید اصلا بهترین نسخه از من وجود نداره!

5) ای مهسا، برای روزهایی که آبستن اتفاقاتی است که نیازمند تجربه های این روزهاست، برای لحظاتی که باید خودت را از حماقت نجات دهی، برای آن روزها توشه ای از مضحک ترین اشتباهاتت به همراه داشته باش. نه برای اینکه از اشتباه جان سالم به در ببری بلکه برای اینکه اشتباه خنده دارتری را مرتکب شوی که اشتباه کردن، مالیات ندارد.
آرشیو مطالب